تبليغاتX
.::THE To0th Of A Dead Man ::.

 
Mon 22 Aug 2005
PHoBIA

  • تقویمم با شهریور مشکل داره
  • شهریور با من
  • من با تو
  • تو با خودت...
  • --
  • میترسم.
  ساعت  23:50 | لینک ثابت   |  Send 2 Friends
Mon 22 Aug 2005
Chinese man Knows Everything

  • عمه های عجیبی دارم. بزرگه چند سال پیش با یکی ازدواج کرد، ظرف سه ماه طرف با کمال میل طلاقش داد و مهریه شو گذاشت تو بانک.کوچیکه هیچکی پیدا نشد باهاش ازدواج کنه و به نظر هم نمیاد دیگه پیدا شه . فعلا" دو تایی با هم کتابای فمینیستی میخونند و برای هم آرمانشهر زنارو ترسیم میکنند.
  ساعت  23:35 | لینک ثابت   |  Send 2 Friends
Mon 22 Aug 2005
Morality And Immorality

  • اسب حیوان نجیبی ست، چون تازیانه میخورد و دهن بندش میزنند و باز سواری میدهد
  • ببین سهراب ما دو و نیم میلیون ساله نجابت رو اینجوری تعریف میکنیم...!
  ساعت  20:12 | لینک ثابت   |  Send 2 Friends
Sun 21 Aug 2005
توهم

  •  سعی کرد آرام باشد،مدادش را درآورد و با خطی خوانا شروع به نوشتن کرد: "فوق سری. از ستاد فرماندهی کل ارتش. نامه تان دریافت شد . به نام وطن ، همه شان را بلا استثنا بکشید . و زیرش نوشت این فرمان به محض دریافت لازم الاجراست و با تخطی کنندگان طبق قانون نظامی برخورد خواهد شد " و پایینش را امضا کرد و تاریخ زد.
  • پرستار بیمارستان روانی از پنجره ی آهنی اتاق نگاهی بهش انداخت و به رفیقش گفت : تمام روز روی دیوار مشغول نوشتن است.
  • .
  ساعت  9:22 | لینک ثابت   |  Send 2 Friends
Sat 20 Aug 2005
Shall we Survive؟!

  • رتبه:
  • 1900...
  ساعت  12:42 | لینک ثابت   |  Send 2 Friends
Fri 19 Aug 2005
پستان به دهن

  • مامان روزت مبارک، این ادوکلن مردونه ی اصل هم تقدیم به تو با عشق بابت تمام زحمتایی که واسه م کشیدی!
  • .
  ساعت  8:51 | لینک ثابت   |  Send 2 Friends
Fri 19 Aug 2005
NO title

  • نمردیم و کودتای ۲۸ مردادو هم به روایت تلویزیون دیدیم. اینجور که من فهمیدم موضوع اصلی فیلم دماغ مصدق بود.
  • پ.ن:صد رحمت به راز بقا ساخته ی خدا با بازی فیل.
  ساعت  8:46 | لینک ثابت   |  Send 2 Friends
Thu 18 Aug 2005
چشاتو وا کن آقا جون

  • افتاده بود روی تخت بیمارستان. آقا جون با ته ریشایی که کم کم داشت بلند میشد.دهانی باز مونده و تنها حرکتی که میبینم قطره قطره چکیدن محتویات سرمیه به داخل لوله ای که فرو میروند تو دستش.حال و هوای دیگه ای دارم. نگاش که میکنم دیگه خبری از انعکاس برق ستاره های شت بوم خونه ی دهاتیش نیست...همون دهاتی که غروباش بوی شب بو و اطلسی میداد- واقعا"میداد - و سحراش صدای خروسهایی که به هم جواب میدادند. بابا میگه جوون که بود اسب رام میکرد.حتما" مثل تگزاسی ها کلاه وسترنی هم داشت. با یه دست اسبو میزده زمین تا طبع وحشیش بیفته.میگه وقتی تو ده راه میرفته دخترا پشت سرش غش و ضعف میرفتند.بگذریم که چقدر خانوم جون نصفه عمر میشد تا هوایی نشه...یاد اونم بخیر.میدونم.از وقتی اونم رفت کمرش شکست...
  • همیشه چیزهایی واسه گفتن داشت، از روسهایی که شمال ایران رو گرفته بودن و ملت جای داس و تبر اسلحه میگرفتند دستشون، یا اون موقع که رضاخان هنوز شاه نشده بود و میومد خونه ی خواهرش تو سوادکوه و آقاجون همسایه شون بود و از لای پرچین نگاه میکرد...یادمه یه خاطره ش هم این بود که روزها وقتی از کنار ساحل میرفت سر کار برای اینکه با زنهای لخت روسی روبرو نشه گاهی مجبور میشد مسافتی رو هم تو آب شنا کنه.اینارو واسه خودت تعریف میکردی و چایی میخوردی و من نیشم باز میشد و فکر میکردم چقدر سنت زیاده که چیزایی که من تو کتابا خوندمو تو از نزدیک دیدی. بچه بودیم دیگه...
  • راستی یاد اون درخت انجیر قرمز حیاط پشتی بخیر.همونکه وقتی قطعش کردی و یه صبح تا شب گریه میکردم. گفتم گریه...باز یاد اون عید قربون افتادم که گوسفنده رو بسته بودی به درخت تا سرشو ببری.منم نشسته بودم بغلش و مثل همه ی بچه های همسن و سالم به زور میخواستم یه برگ علفو بکنم تو دهنش. بعد که بع بع کرد فکر کردم داره گریه میکنه. دلم سوخت و طنابشو وا کردم.اونم در رفت تو باغ. منم دروغکی گفتم که طنابشو خودش باز کرده.یه ساعت تموم دوییدی تا تونستی دوباره بگیریش.میدونم الان اگه میتونستی یادت بیاری حتما منو می بخشیدی...
  • پرستاره میاد و همونجور که بی حال افتادی ازت خون میگیره.بهتر که نمیبینی اینجا شباش ستاره نداره.خاکستری خاکستریه.هواش هم نه بوی شالی میده نه رطوبت داره...میدونم زیاد دووم نمیاری.اتاق بیمارستان خیلی تنگه ...کاش میفهمیدی سرطان یعنی چی.کاش این آلزایمر لعنتی میذاشت تا بازم برام از ضحاک و فریدون بگی.از همون ضحاکی که هر کاری کردم نتونستم قانعت کنم که تو دماوند زندونی نیست.اعتقاد داشتی...وقت ملاقات تموم شد و من دارم چیزی را توی بچگیهام گم میکنم....میگم خداحافظ تا بعد و میزنم بیرون روی پیاده روهای نم خورده خودمو مرور میکنم. 
  • چشاتو وا کن آقا جون/ بالهای خسته مو ببین/ منو نگاه کن آقا جون/ دل شکسته مو ببین
  ساعت  21:26 | لینک ثابت   |  Send 2 Friends
Mon 15 Aug 2005
DEMOCratic

  • مهم نیست دموکراسی چیه ولی هر چی هست یه چیزی  تو مایه های ویتامین ث ئه.واسه ی بدن خاصیت داره...! انتخاباتتون بیشتر آدمو یاد دموکراسی ممنوعِ عزیز نسین و بچه محصلایی که از دموکراسی فقط رای گیری واسه  باز و بسته بودن پنجره ی کلاسو فهمیده بودند میندازه. چهار سال بعد شگفت زده خواهیم شد.
  •  .
  •  
  ساعت  9:7 | لینک ثابت   |  Send 2 Friends
Wed 10 Aug 2005
همه فدای یکی ، یکی فدای...بازم همه فدای یکی

  • در تاریک و روشن خانه ی محقرش نشسته بود و گاه گداری زیر لب چیزهای نامفهومی زمزمه میکرد.صدای تلک و تلک کولر آبیشان هم مثل همیشه رفیق خلوتش بود.تنها نوری که کم و بیش تاریکی اتاق را به هم میریخت نور تلویزیون توشیبای سیاه و سفیدی بود که هر وقت بچه ها ازدیدن کارتون سیر میشدند ، نوبتی هم به او می رسید تا وقتی برای دنبال کردن اخبار پیدا کند. اخباری که خیلی وقت بود حال دیدنش را نداشت.زل زده بود به تلویزیون که پاورقی شبکه خبر توجهش را جلب کرد.نزدیکتر رفت و صدایش را بلند کرد.مرد موقری از برنامه های سازمان خودش برای ایجاد تسهیلات رفاهی و وامهای کمک درمانی جانبازان میگفت: "هدف ما قدردانی از این عزیزانست .عزیزانی که جانشان را کف دست گرفتند و هر چه داشتند و نداشتند درطبق اخلاص..." تلخندی زد."مردک مسخره!" صدای خنده ش توی سرفه های خشک و پی در پی اش محو شد.یاد روزی که شیمیایی شد افتاد.همیشه کنجکاو بود ببیند این شیمیایی که میگویند چی هست.آن روز دید.یک اسکادران از اف۱۶ های عراقی نشانش داد نه به او که به کل گردان...فاور بعد از دو سال و خورده ای در حال سقوط بود.انفجارهای پیاپی و ابرهای سفید. رفقای هم سنگرش میگفتند همچین مچاله شده بودی که امداد نتوانست با برانکارد منتقلت کند.مجبور شدند در ملحفه بپیچندت و با وانت بفرستنت عقب...مرد توی تلویزیون هنوز داشت حرف میزد:"انشالله در برنامه ی چهارم توسعه..." خاموشش کرد.هنوز جای تاولهای آخرین باری که رفلکس شیمیاییش عود کرده بود روی تنش میسوخت. حرفهای زهرا مدام توی سرش میکوبید:" بابا! به خدا من جهیزیه نمیخواهم.همین یک میلیون هم یک میلیونه.دو سال است که داری تو همه ی بنیادها و سازمانها بدو بدو میکنی تا ولش را جور کنی.همین الانش هم کلی دیر شده.هر دفعه هم فواصل رفلکسهایت کمتر میشود. تو باید بروی فرانسه، میفهمی بابا..." بغضش گرفت.آتنای شش ساله ش دزدکی سرش را از رو بالشش بلند کرد و رای آب خوردن از جایش بلند شد. بابا را که دید آرام رفت طرفش و خودش را توی بغلش جا کرد."بابایی!"...جای تاولهایش دوباره میسوخت ولی به روی خودش نیاورد:"جان بابایی؟"...ـ"بابایی مامان امروز همه ش گریه میکرد.چرا؟!"....دستی به موهای آتنا که ناشیانه بافته شده بود کشید و گفت:"مامانا حق دارند گریه کنند."...آتنا آب دهانش را قورت داد و دوباره با لحن بچگانه ش گفت:"آخه زهرا هم گریه میکرد.مگه اونم مامانه؟"...سرش را انداخت پایین و سعی کرد آتنا نبیند چشمهایش قرمز شده...
  •  
  • هفته ی بعد که برای گرفتن داروهایش از داروخانه ی هلال احمر برمیگشت حالش به شدت خراب شد .رنگش کبود شده بود و بی وقفه خون استفراغ میکرد.مردم عبوری به بیمارستان منتقلش کردند. فردا زن و بچه هایش هم بالای سرش گریه میکردند و دعا میخواندند...دکترها ولی میگفتند دیر شده.عصر پانروز مجری شبکه ی خبر خبرش را اینگونه آغاز کرد:" بسم رب الشهدا و الصدیقین...با خبر شدیم جانباز شیمیایی ...."
  • ماه بعد پستچی نامه ای را از یکی از بنیادهای ایثارگران و جانبازان آورده بود به این مضمون که باوام درمانی سه میلیونی شما برای اعزام به فرانسه موافقت شده.چند دقیقه ای ایستاد و زنگ زد. از همسایه ها پرس و جو کرد و فهمید دیگر کسی در اون ۴ دیواری آجری زندگی نمیکند....
  • ---
  • پیوست ۳:  بلاگرولینگ مستهجن بود؟                                  
  ساعت  11:58 | لینک ثابت   |  Send 2 Friends
Thu 4 Aug 2005
گزینش!

  • ــ  گفتم چادر سیاهه ی منو سرت کن.زیرشم مقنعه ی دوران دانشجوییتو بپوش.اینجوری خیلی محجبه تر به نظرمیای!
  • ــولی مامان! من تو عمرم یکبار هم چادر سرم نکردم که! اصلا بلد نیستم چه جوری نگهش دارم.احساس خفگی میکنم این زیر.
  •  ــ دختر تو  کی میخوای بفهمی آخه؟! با اینکه شوهرت دادم و الانم دکتر مملکتی عقلت نمیرسه.واسه ی استخدام شدن تو همچین جایی چادر که سهله ، پتو هم بگن باید سرت کنی!بعد که قراردادت رسمی شد هر کار خواستی بکن!فقط یادت باشه اصلا هول نشی! تحملکن دیگه ، یه مصاحبه س مثل همه ی مصاحبه های قبلی...خونسرد جواب بده و اون جاهایی هم که بلد نیستی یه چاخانی بکن.خوب؟! الان هم برو اینایی که مالیدی به صورتت پاک کن.موهاتم یه مقدار به همشون بریز و بفرست زیر مقنعه ، یه وقت فکر نکنن زیاد به این چیزا اهمیت میدی
  • ــ باشه ولی ببین کار ما به کجاها کشیده...!صبحونه حاضره؟
  • ---
  • اتاق انتظار: منشی با صدای بلند میخونه: خانوم دکتر فلانی...بفرمایین داخل اتاق برای مصاحبه.
  • متصدی نگاهی به خانوم دکتر میندازه و دعوتش میکنه که بشینه.یه جور بدی به چادر خانوم دکتر خیره شده...
  • ــ خوب! شما بفرمایین که هدفتون از استخدام شدن تو این ارگان چیه؟ معرفتون کیه و از کجا معرفی شدین؟
  •  ــخوب راستش من یه ساله که فارغ التحصیل شدم ولی اصلا کاری که مناسبم باشه پیدا نکردم.این بود که فرم استخدامو پر کردم و معرف خاصی هم ندارم....
  • ــ خوب اینجور که تو فرم نوشتین متاهلین.شغل شوهرتون چیه؟ 
  • ــ اا..اا..راستش فعلا به شغل شریف بیکاری اشتغال دارن! اونم پزشکه البته! بچه هم هنوز نداریم!
  • ــ ...خوب!عالیه. شما از کدوم مجتهد تقلید میکنید؟
  • یه هو جا میخوره...اینا چیه این داره میپرسه.من چه میدونم اخه. مجتهدم کیه؟ من آدمای راس اموری رو هم به زور میشناسم ، ولی باید جواب بده...یاد کتاب تاریخ دوران دبیرستان میفته و از دهنش میپره بیرون: آیت الله بهبهانی همونکه چند سالی در زندان بودند! 
  • متصدی جا میخوره ــ که اینطور...حالا رساله ی ایشونو دارین؟
  • ــ البته که داریم. معمولا" بهش رجوع میکنم و میخونم!تو دلش میخنده که همونقدر بهش رجوع میکنم که آدم هر روز به گلستان سعدی رجوع میکنه!) متصدی چیزی یادداشت میکنه...
  • ــ خوب! شما بفرمایید مراحل وضو رو توضیح بدین.
  • ــ وضو؟ خوب اول دستاتو میشوری. یعنی اول دست چپتو میشوری، نه اول دست راستتو میشوری، بعد پاهاتو میشوری...بعد هم دست میکشی رو مسح سرت!بعد هم صلوات میفرستی!
  • ــ متصدی باز چیزی یادداشت میکنه.
  • ــ چه جالب! میبینم که اشراف کاملی رو این موضوعات دارین!... بفرمایید اسامی امامان معصوم رو از اول تا آخر بگین...
  •  به ذهنش فشار میاره تا میرسه بعد از امام رضا...هر چی فکر میکنه یادش نمیاد اسامی امام نهم و امام دهم چی بودن...یه راست میره سراغ امام یازدهم و بعد امام زمان.متصدی باز چیزی یاداشت میکنه...
  • .ــخانوم دکتر! این یکی رو دیگه حتما حضور ذهن دارین.اصول دین رو نام ببرید...
  • خوشحال میشه.یه شعر بلد بود از بچگیش:" اصول دین پنج بود، دانستنش گنج بود"....و شعرو تا آخرش میخونه. این یه سوالو درست جواب میده!
  • ــ خوب! نظرتون درباره ی سیاست های آمریکا چیه؟
  • با لحن قاطعی میگه: سیاستهایی خلاف حقوق بشر، ضد انسانی و واقعا" بعد از تک قطبی شدن دنیا عملا" دست سردمداراش برای همه جور جنایتی باز شده!
  • متصدی لبخند میزنه و بعد از نیم ساعت سوال جواب ختم جلسه رو اعلام میکنه و میگه منتظر تماس ما باشید..خانوم دکتر بلند میشه که بره متصدی دوباره زل میزنه به چادرش...
  • ــ دکتر ! ببخشین، چادرتونو پشت و رو پوشیدین.درزش بیرونه!              
  ساعت  12:41 | لینک ثابت   |  Send 2 Friends
Tue 2 Aug 2005
آهای خدا! من فاحشه نیستم

  • برداشت اول: پریسا از مرکز پیش دانشگاهیش خارج میشود و تک و تنها و با حالتی گرفته و گیج به سمت خونه ی قدیمیشان حرکت میکند. خانه ای که دیوارهایش را بوته های یاس در آغوش گرفته اند. مریم دوستش فریاد میزند و صدایش میکند ولی جوابی نمیشنود. "خدایا! بالاخره که چی؟مامان  اگه بفهمه خودشو میکشه. یعنی به همین راحتی؟ من احمقو بگو که چه رویاهایی ساخته بودم..." به گریه میفتد و سعی میکند با گوشه ی مقنعه صورتش را پاک کند.
  • برداشت دوم: پریسا گوشه ی اتاقش نشسته و چیزهایی مینویسد.رنگش پریده.صدای مادرش از پشت در بلند میشود که با لحن بی حوصله ای می پرسد" دختر چند روزه اخلاقت عوض شده. تو خودتی. مشکلی پیش اومده؟" پریسا بغض میکند و باز گریه ش میگیرد. چهره سیروس از جلوی چشمانش دور نمیشود. سیروس، آن شب کذایی ، و آن قرصهای سفید و شرافتی که دیگر ازدستش داده بود. صدای سیزوس در گوشش می پیچید" بخورو چشاتو ببند.میری رو ابرا...نترس روی ابرا هم باهاتم". تا آخر؟ پس چرا رفتی گورتو گم کردی؟...خدایا! تو خودت بودی، از تو هم میترسم، دیدی که من اصلا نفهمیدم چی شد.خودت که دیدی.به خدا من ..."و گریه حرفهایش را با خدا ناتمام گذاشت.
  • برداشت سوم: شب ، آرامش ،خانه ی قدیمیشان ساکت است و بوی یاس همه جا را برداشته ولی پریسا هنوز نخوابیده ...حتی نمیداند باید از خودش متنفر باشد یا بترسد یا نگران باشد، تصمیمش را دوباره میکند."  بیچاره مامان..." حال خودش را نمیفهمد و انگار پاهایش ضعیفتر از همیشه اند.بلند میشود و نگاهی به پویا (برادر دوس ساله ش ) میندازد و یواش میبوسدش .بغضش را میخورد و آروم به سمت کابینت و بسته ی قرصهایی که مادرش همیشه برای رقت خونش میخورد میرود و بسته ش را برمیدارد. یک لحظه مردد میماند و میترسد و قرصهارا سر جایش میگذارد ولی بعد انگار که چیزی یادش افتاده باشد دوباره برشان میدارد.۱۰، ۱۵، ۲۵ تایش را در یک لیوان آب حل میکند. آب کدر میشود و چند تایی از قرصها هم دیگر حل نمیشوند." مامان...بابا...خدا! منو ببخشین"...لیوان را  تا اخر سر میکشد.عقش میگیرد و برمیگردد کنار تختش روی زمین.ستاره ها در آسمون غوغایی به پا کرده اند...صدای هق هقش در تاریکی اتاق و بوی یاسها گم میشود. 
  • برداشت چهارم: صدای شیون...همسایه هایی که دور خانه ی قدیمی پریساجمع شدند...آمبولانس.ستاره هایی که دیگه رمق ندارند.خبری برای صفحه ی حوادث روزنامه...یک سیروس جلوی یک مرکز پیش دانشگاهی دیگر...  
  •  
  • روي خط هاي نسيم/دو قدم راه روم/ بکشم شکل تورا/ و به دستت انگور/ يادم افتاد شبي/ رفته بوديم ته باغ/ تو به من مي گفتي / بنويس / چشم شيطان شده کور / من نوشتم برکاج / که پرم از تو و عشق / دوستت خواهم داشت / تا سراشيبي گور / تو به من خنديدي / و به آينده در راه نه چندان هم دور / عشق رادار زدند/سر هر کوچه صبح/باز هم جار زدند : دلتان زنده به گور! دلتان زنده به گور...
    شعر از فریبا شش بلوکی عزیز
      
  ساعت  11:54 | لینک ثابت   |  Send 2 Friends
Sat 30 Jul 2005
موضوع انشا: زلزلت الزلزالها!

  • به نام خدا...البته  بر همه واضح و مبرهن است که اون روز مثل همیشه پشت میز تحریرم نشسته بودم و در حال سر و کله زدن با این انتگرال لعنتی بودم .هویج سر حال و قبراقی رو هم قشنگ شسته بودم تا با یه گاز سر به نیستش کنم و به ابدیت بفرستمش! درجه ی ترموستات مخم کمی تا قسمتی احساس گرمازدگی میکرد و به ناچار بلند شدم تا کولرو روشن کنم که حس کردم زمین زیر پام سر ناسازگاری گذاشته و مثل گاوهای وحشی ماتادورها بالا و پایین میپره...تو همین گیجی ویجی بودم که مامان از اتاق بغل داد زد" یا خدا زلزله" و ما رو میگی با سرعت نور - سیصدهزار کیلومتر در ثانیه!- خودمونو به کوچه رسوندیم و بعد دوزاریم افتاد که اولین نفری هستم که در کل خاورمیانه به کوچه رسیدم! یه نگاه به ساختمون کردم ببینم سرجاشه. و دیدم بعله، هنوز سر جاشه و شیشه هاش هم هنوز نشکسته. در همین حین همسایه ها هم کم و بیش سر و کله شون پیدا شد.حالا بگذریم یکیشون بیچاره از حموم اومده بود بیرون و هنوز کف صابون رو سر کچلش مونده بود. با دیدن قیافه ی طرف خنده م گرفت که یکی بهم گفت قیافه ی خودتو ندیدی!! یه نگاه به خودم انداختم  و مردم از خجالت! قبلش مامان خانوم داشتند شلوارمو کوک میزدند که من بی خیال شده بودم و رفته بودم سر انتگرالها. نخ کوکها هنوز به شلوار آویزون مونده بود. پابرهنه با یک تی شرت قرمز جواد راه راه و به همه ی اینا یک هویج گازده زده تو دستمو هم اضافه کن! مانکنی در حد و انداز های براد پیت! خواستم یواشکی خودمو برسونم بالا و لباسارو عوض کنم که یکی از همسایه هارو تو راه پله با بچه هاش دیدم که داشت میومد پایین.انگار تازه از خواب پریده باشه بیچاره.منو که دید زد زیر خنده و گفت زلزله اومده؟! لجم گرفت گفتم نه قربون! شایعه شده آمریکا تهرانو با موشک زده ملت ریختن تو کوچه!
  • بگذریم که اون شب با چه مصیبتی تو ماشین خوابیدیم ...مچاله ی مچاله.نمیدونم چرا همه ش قیافه ی ماهی های توی تون ماهی جلوی چشمم بود.بعضیا هم که تازه خوششون اومده بود و بند و بساط پیک نیک، کباب، توپ، بدمینتون و...را هم آورده بودند.خلاصه اینکه بعد از اون تا چند هفته با هر تکونی یک متر از جا می پریدیم و شبها با شلوار رو میخوابیدیم. دیگه هم پشت میز تحریرم نشستم و یاد گرفتم که از این به بعد میوه های -میدونم هویج میوه نیست-  با کلاس تری بگیرم دستم! مثلا" آناناس! 
  •  
  • پیوست  : سایت لرزه نگاری شیطان بزرگ USGS  بعد از ۳ دقیقه این زلزله رو ثبت کرد و جالب اینکه تلویزیون خودمون تا یک ربع بعد از اون هنوز داشت فیلم عمر مختارو برای بار بیست و سوم پخش میکرد!
  ساعت  12:7 | لینک ثابت   |  Send 2 Friends
Sun 24 Jul 2005
بوسه ی بد

  • دخترک گریه کنان خودش را به مادرش رساند و در حالیکه صورتش از خجالت گل انداخته بود با لحن معصومانه ای
  •  گفت : "مامان...پسرک همسایه...پسرک همسایه منو به زور بوسید..."مادر که به شدت مذهبی بود سیلی محکمی به صورتش زد و گفت که دیگر حق بیرون رفتن از خانه را ندارد. آن شب پدر هم دعواش کرد و دخترک یاد گرفت که نباید بگذارد کسی اونو ببوسد.فکر اینکه به همین راحتی قرار بود برود جهنم یک لحظه هم ولش نمیکرد....چند ماه بعد خانواده ی پسرک هم آن محله رو ترک کردند.
  • سالها گذشت و دخترک بزرگ شد. پدر دختر دو سال بعد از اسباب کشی از دنیا رفت و مادرش هم مریض بود و گوشه خانه دعا و قران میخواند. کسی اطلاع زیادی از گذشته شان نداشت فقط اهل محل میگفتند که توی این خانه دختری زندگی می کند که خرج مادرش را میدهد.
  •  آن روز هم مثل هر روز دختر کنار خیابون منتظر ایستاده بود که ماشین مدل بالایی چند متر جلوترش ترمز کرد و مردی سرش را بیرون آورد و بدون اینکه دختر را ببیند با لحن احمقانه ای گفت :" بیا بالا خانوم! به توافق میرسیم! "دخترک حرکت کرد و سرش را داخل پنجره ی ماشین کرد...نگاهش با نگاه مرد گره خورد...چهره آشنا بود... ناخودآگاه دستش را گذاشت روی گونه هاش.جای یک بوسه روی صورتش میسوخت.
  • .
  • .
  ساعت  20:0 | لینک ثابت   |  Send 2 Friends
Sat 23 Jul 2005
دختر اول دبیرستانی من

  • ظهر که برگشتی چشمانت خیس بود.مقنعه ی چروک و گچی ات هم ...به رویت نیاوردم. دعوا کرده بودی.حتما" باز دستت انداختند ...نه؟میدانم.چه بگویم.رویم سیاه.کاش میتوانستم آن چه میخواهی و می دانم و شرمت میشود بگویی تهیه کنم. ببخش که کفشهایت تنگست.زشتست و از چرم نیست.زمستان خیس آب میشود.میدانم.خودم جورابهای سیاه و خیست را ده بار وصله زده ام.میدانم دوست داری جورابهایت کوتاه و تور دار و سفید و نو باشند.ببخش که شبها نیستم تا درد دلهایت را برایم زمزمه کنی .میخواستم آنقدر کار کنم که احساس کمبود نکنیم ولی حیف که آن تصادف لعنتی...میشناسمت.بزرگت کرده ام.فکر کنم بدانم در مدرسه کسی به تو ایراد نخواهد گرفت که لاکهای ناخنهایت را با استون پاک کن.دستهایی که تابستان به رختشویی میروند لاک میخواهند چه کار؟ هیچوقت نتوانستم جلوی کار کردنت را بگیرم. میدانم چقدر دوست داری مقابل هم سن وسالهایت کم نیاوری.می دانم گوشی موبایل نداری تا بفهمی دوستانت از اس ام اس چه استفاده ای می کنند. - چرا دروغ بگویم من هم فقط در دست مهندس سرکارگر دیده ام...- می دانم در راه دبیرستان از متلک های پسرها در امانی.نگاهت هم نمی کنند.خدا را شکر.دخترکم...من آرزوهای گم شده ام را در تو جستجو نمیکنم.میخواهم خودت باشی.از یک بدبخت انتظار چه آرزوی دیگری میتوان داشت؟ راستی...راستی دخترم پولهایم را جمع کرده ام تا برایت مانتو بخرم.از همانها که همیشه دوست داشتی و  پشتش بند داشت.مراعات مرا نکن.لازم نیست درس و مشقت را در دفترهای خط خورده ی سال گذشته ات بنویسی.نمیتوانم دفترهای لوکس برایت بخرم ولی نمیخواهم نمره ی تمیزی دفتر را از دست بدهی.
  • میدانم غذاهایی را که می پزم به خوبی غذاهای مادرت نیست.شور میشود.می سوزد.بلد نیستم.مادرت...میدانم دلت چقدر برایش تنگ است.من هم بی قرارم...ولی مطمئنم که روحش با ماست.چقدر سختست که بگویم همین دستپخت شلم شوربای مرا بخور تا مدیرتان به گودرفتگی چشمانت شک نکند. 
  • دخترکم. حتی در کارگاه هم چهره ی معصومت روبروی چشمانم است. یاد شبهایی که مجبور بودیم کنار آن بخاری برقی درب داغان کز کنیم و ده تا لباس مردانه را روی هم بپوشیم تا سرمای اینجا اذیتمان نکند.قول میدهم دیگر هیچوقت نگذارم پول نفت عقب بیفتد... خانوم کوچولو! یادت هست آن موقع که هنوز بچه بودی و این پای  لعنتی سالم بود، یک دستی بلندت میکردم و میگذاشتم روی شانه هایم تا بخوابی ؟ چه بگویم...اشکهای بابا خیلی وقتست که دیگر شور نیست.ولی داغ چرا...تا دلت بخواهد داغست.قدر بوسه های تو...
  • درس بخوان دخترکم ، بابا تا دم مرگ دوستت دارد...
  ساعت  10:22 | لینک ثابت   |  Send 2 Friends
Sat 23 Jul 2005
بلوغ

  • من به مینی مال پایبندم، احساس رو میشه چپوندش لای کلمات ولی ادای دین ها رو باید بلند نوشت. به هر چی و هر کی.
  • .
  • .
  ساعت  0:8 | لینک ثابت   |  Send 2 Friends

 

onLoad and onUnload Example