Thu 22 Sep 2005
NEW Season
- من دارم دگردیسی میکنم....اژدهایی چیزی شاید ولی منتظر پروانه نباشید.
Thu 22 Sep 2005
Be Righ Back
- Ernesto is Loading...it may take several minutes
- تمرکزمو از دست دادم.فکر کنم وقتشه که یه وبلاگ دیگه باز کنم!
Thu 22 Sep 2005
-
- شک دارم هیچ دو نفری در دنیا باشند که حرف هم را کاملا" بفهمند.حتی جنینی که در رحم مادر است هم لااقل در مواردی با مادرش اختلاف نظر دارد.
- .
Wed 21 Sep 2005
سرماخوردگی فی الاحواز
-
حاضری نصف عمرتو بدی بلیط اهوازی برات جور شه.یا آبادان حتی خرمشهر هم...ولی نیست.نه اتوبوس نه قطار نه هواپیما و نه حتی کشتی! عالی، این تیکه از زمین خدا مال ایران نیست؟ ضدحال... پس ما باس با شتر بریم...؟
-
۱) ساوه: شهر صنعتی کاوه! و انارهایی به سرخی لبهای معشوق!
-
2) اراک: پلیسی که وسط جاده بال بال میزنه و سرعتت را از یک کیلومتری اندازه میگیره و بیست هزار تومن جریمه ت میکنه و به بقیه کاری نداره...ملت تا حد به اصفهان رسوندنت آدرس اشتباهی میدن و تو برای همیشه از اراک فراری میشی...
-
3) لرستان: بروجرد، دامنه ی کوه، روشنفکر، دانشگاه آزاد، خونگرم و شهر "فرزانگان" و نه "شهیدپرور" طبق نص صریح تابلوی ورودی!...کمربندی خرم آباد و بعد پلدختر. دختر فرمانروایی که قذیمها دستور ساختن پلی روی رودخونه ی کشکان نامی - چیزی شبیه کرخه ولی لاغرتر- به خاطر تسهیل شدن عبور معشوقه ش داده ....پلدختر زمان جنگ زنگ تفریح جنگنده های عراقی بوده و هر دفعه جنگنده ها به مقصدهای دیگه رد میشدند حالی هم به اینجا میدادند.
-
4) هر وقت نخلهارو دیدی یعنی وارد خوزستان شدی و هر وقت وارد خوزستان شدی بوی نفت رو حس میکنی. حتی اگه به خاطر آسفالتکاری کنار جاده باشه! وقتی جای ترکشها و گلوله رو روی دیوارهای اندیمشک میبینی، وقتی گورستان شهدا رو میبینی...صدام خیلی نزدیک بوده.
-
5) مسیری فرعی در جاده ی اندیمشک اهواز : دور تا دورت تا افق دشت برهوت و سیم خاردار و جاده های داغی به مقصد مهران، دهلران و دوکوهه .جنگ تن به تن...داغی هوا ماشین را نگهمیداره. ما باید آب بخوریم... تابلویی چندین متر جلوتر توجهتو جلب میکنه...سیم خاردارای پاره شده...کنجکاو میشی که ببینی وسط دشت به این بزرگی و تنهایی تابلویی به این بی مقدمگی چی معنایی داره...راه میفتی و با خیال راحت از سیم خاردارها میگذری و وقتی به تابلو میرسی و نوشته های رنگ و رورفته شو میخونی عرق سرد میکنی! نگاهی به عقب میندازی و دنبال جاپاهای خودت میگردی و بدون حرکت اضافی برمیگردی عقب.وقتی تموم میشه خیس عرقی...یه نفس راحت میکشی...متن روی تابلو این بود (( منطقه پاکسازی نشده.خطر انفجار مین ))
-
6) جاده ی اندیمشک اهواز مصداق تمام عیار یک جاده ی کفی ۱۲۰ کیلومتری که اگر سرعت ماشین از صدو بیست تا کمتر بشه احتمالا" به کنتاکی تبدیل میشی! سراب و نخل و تنهایی...
-
7) اهــــــــــواز :۹۰۰ کیلومتر از تهران و ۷۰۰ کیلومتر از اصفهان . حدودا" دو سه برابر کرج .کارون پیر از وسطش رد میشه. هسته ی شهر و بازار شلوغ در جنوب کارونو دانشگاه شهید چمران در شمالش.چهره های یا آفتاب سوخته و سبزه یا سفید و بور.چادر عربی، دشداشه. فارس و عرب قاطی و زبان رسمی عربی یا فارسی با لهجه ی عربی! فرهنگ عربی به سمت خرمشهر و آبادان فرهنگ غالب میشه...دیش های ماهواره، الجزیره، العربیه ...سبک معماری عجیب خونه ها و وجود خارجی نداشتن چیزی به اسم آپارتمان چهل پنجاه متری! بنگاهها به جز عده ای خاص خونه خالی گرفتن رو مساوی با زنای محصنه میدونند و فرقی هم نمیکند دانشجو باشی یا هر چیز دیگه و جواب هم نمیدن و بلکه بزنند زیر گوشت.بمبگذاری، پاسگاههای پررنگ پلیس، امنیت ساعت یک نصفه شب جالبی داشت.در بطن محله های پایین شهر ناسیونالیسم عربی رو روی دیوارها میبینی.مرگ بر...کوپ میکنی! مخالفت... این غیرتکم یا اهل الاحواز؟! اتحدوا! ان هدفنا هو عزت و الاستقلال القوم العربی.... اگه قرار باشه اتفاقی بیفته یا از همین اهواز شروع میشه یا از سنندج... شهر در تابستون از شش صبح زنده س تا اذان ظهر و بعد از اون میمیره و دم غروب دوباره زنده میشه. گاوهایی هم که وسط چمن بلوار می چرند چیز عجیبی نیستند...غروب کارون و بوی خزه های خلیج فارس....همونجوری که خورشید میشه یه توپ قلقلی سرخ...رودخونه راکد، گل آلود و خسته...شیرازی، لر، بقیه...
-
فقط یک ارنستو میتونه در گرمای پنجاه درجه ی اهواز سرما بخوره و تب چهل درجه کنه و اگر کسی بالای سرش نباشه حسابش با کرام الکاتبین بیفته.نچ، من اومدم دانشگاه ولی با وضعی که اینجا داریم احتمالا" بعد از شش سال مدرکم را از آسایشگاه روانی خواهم گرفت.برمیگردیم و در رستورانی نزدیک راه آهن پیرمردی مچاله و داغون توجهتو جلب میکنه. دلت میسوزه و از غذاهایی که دستته یکی رو میدی بهش و پیش خودت میگی دعا نکن که اگه کارگر بود برای خودت میگرفت. مثل مکزیکیهای فیلما سرشو بلند میکنه و میگه پسر تو راه زندگی مهم نیست سواره میری یا پیاده.فقط اینو یادت باشه که تجربه ی دیگرانو پشت سرت داشته باش، عشقو روبروت و خدا رو بالای سرت... کفت می بره و ...
-
و اینچنین نرفتنی شدیم...
-
پیوست: ممنونم از محبتهای حقیقی آدمهای مجازی به توان بی نهایت.
Thu 15 Sep 2005
از سفر جز هنر عشق نباید آموخت...
-
زمان: خدا سال پیش! کلاس دوم دبستان.مکان :کلاس دوم همون دبستان! سی چهل تا پسر بچه از نوع فنچ درحال ورجه وورجه هستند که خانوم نیکنام وارد کلاس میشه.همه بلند میشن و با بفرماییدش میشینن. خانوم معلم چند کلمه صحبت میکنه و بعد شروع به خوندن نمره های امتحان دیکته میکنه :" فلانی: ۲۰...فلانکی: ۱۸ ...ارنستو: ۱۶ ! و...هرکی نمره ش کمتر از ۱۸ بشه باید ورقه رو بده امضا کنن فردا بیاره مدرسه"...چرا آخه خدا! من که همیشه بیست میشدم.اگه خونه بفهمن چی.اونوقت گیر میدن تو همه ش میشینی مدرسه ی موشها میبینی و درس هم نمیخونی و اولین شکست تحصیلیمو در عنفوان جوانی میخورم! تو راه یه فکرایی به سرم زد...خانوم معلم همیشه میگفت "تو خونه هاتون دوربین کار گذاشتم تا بفهمم کی درساشو میخونه وکی نمیخونه"...تصمیم گرفتم خودم ورقه مو امضا کنم.ولی برای اینکه از شر دوربین مخفی خانوم معلم در امان باشم رفتم تو اتاق زیر تخت و آروم یکی از ورقه های قبلی رو گذاشتم زیر ورقه ی دیکته و امضارو کپی کردم وعجیب شبیه دراومد! فردا اولین نفرمنو صدا زد و تا ورقه مو دید گفت آفرین ارنستو کوچولو! چه امضای قشنگی کاشتی این زیر! ناخودآگاه زدم زیر گریه!خانوم ببخشین...دیگه تکرار نمیشه... نفهمیدم از کجا فهمیده . مطمئن بودم کارهمون دوربین مخفیهاست...نفر بعد هم که ورقه شو داد به اونم گفت آفرین فلانی!تو هم چه امضای قشنگی کاشتی این زیر! ماتم برده بود ...ولی طرف محکم وایساد و گفت اینو بابام امضا کرده.میخواین زنگ بزنین بپرسین...خانوم نیکنام هم که دید اون محکم وایساده مطمئن شد که ریگی تو کفشش نیست و واقعا باباش امضا کرده ...ولی من زود خودمو لو داده بودم.این ترفندش بود که یه دستی میزد و این جمله رو به همه ی بچه ها ولی به روشهای مختلف میگفت تا ببینه کی جا میزنه ومن زود جا زده بودم....خیلی هم زود جا زده بودم...
-
---
-
گرگ و میشه...یاد کارای نکرده ت میفتی و از رو تختت بلند میشی و با بدنی کوفته وسایلتو جمع میکنی. نگاهی به کل اتاقت و بعد دقیقتر به میزت میندازی.به چراغ مطالعه ای که پشتش خم شد تو این دو سال از بس روی کتاباتو روشن کرد.یه نگاه به پنجره هایی که تابستون باز می موندند و تو ناخودآگاه حرفای همسایه ها رو میشنیدی که واسه کی خواستگار اومده و چک کی برگشت خورده و بابای کی تو آی سی یو خوابیده و...میری سر کمدت و کاغذ پاره هایی که تو نبودنت نباید دست نامحرم بیفته رو میذاری تو چمدونت.چند تاییش هم پاره میکنی... یه جلد شعرای سهراب با همون گلای محمدی که از کاشان اوردن، یه جلد شعر اخوان، ۴ جلد تاریخ ده هزار ساله ی ایران، یه جلد اطلس جغرافیای ایران و...چند تا سی دی سیاوش قمیشی و فریدون فروغی و جیپسی کینگ، مجاز و غیر و مجاز و بقیه.یه قاب عکس و خرت و پرتای دل خوش کنک.و در آخر هم مسواکت!...سشوار هم که بهت نمیدن ببریش...میزنی بیرون.هوا بنفشه ،خنکه ،باحال شده.انگار دیگه از دود و دم خبری نیست.ملت سرشون تو کارخودشونه...دختر ۱۷ ساله ی همسایه تو تلفن عمومی وایساده و مثل همیشه داره با دوست پسرش حرف میزنه و با چشاش کوچه رو می پاد.بچه محلا دور پراید یکیشون جمع شدند و با ضبط و چنجرش ور میرن.میای یه دور بزنیم؟ قربونت...تو فاز نیستم...گربه های محل کنار هم راه میرن و دیگه پنجولاشونو رو سر و کول هم خورد نمیکنند. یه چیزایی تغییر کرده یا میخواد بکنه...شایدم نکرده و من فکرمیکنم.یادمه یه بار سعی کردم وقتی تو پیاده رو های انقلاب راه میرم با دقت به کتابفروشیا نگاه کنم ببینم چیز جدیدی پیدا میکنم که تا حلا ندیده باشمش یا نه ؟ اولین چیزی که دیدم احمقانه ترین آگهی استخدام عمرم بود:" به یک نفر دادزن با صدای زبر (مخالف بم) نیازمندیم!!! "....واسه همین این شب آخری سعی نکردم دورو برمو دقیق نگاه کنم.شانس که ندارم.شاید چیزایی ببینم که...
-
برگشتی تو اتاقت.هیجانی نیست.کسل کننده س.بدجوری هم کسل کننده س...میای سراغ اون چند تا جعبه ی شگفت انگیز که با هزار تا سیم به هم وصل شدند و مثل جنازه افتادند یه گوشه ی اتاق.صدای داد و بیداد هارد و بعد صفحه ی ویندوز که جون میکنه بیاد بالا و بعد هم یه جاروکشی کلی رو سیستم و بعد کانکشن و جیغ و داد مودم و مسنجر و اسمایی که واسه همدیگه اینویزیبلن و صفحه ی بلاگفا و...
-
میتونی ایستگاه راه آهنو تصور کنی با اون آکواریومای تزئینیش و ماهی های اسکارش که خیلی گوشتخوارند . یه جور حس خشونتو القا میکنن.شاید لازم باشه تو هم خشن بشی واسه خاطر یه تیکه کاغذ زپرتی به اسم مدرک...و یه عنوان که به دست اوردنش یه مصیبته و نداشتنش هزار تا مصیبت و نهایتا" هم اون چیزی نیست که تو میخواستی...یکی میگه هی پسر! گلادیاتور باش! هر چی میخوای باش، اصلا" هیچی نباش ولی گلادیــــــــاتــــــــور بودنو فراموش نکن.چشم!
-
شوک الکتریکی یا فصل تازه ی ما که از پاییز شروع شد.با بارون...با باد...با صاعقه و با ریل های راه اهن... و امیدوارم تو بهار تموم شه.با شکوفه های سیب.با در اومدن بچه ماهیا از تخم.با صدای اون پرنده های سیاه.چه فرقی میکنه کلاغ باشن یا پرستو؟!
- حرفهای ما هنوز ناتمام/ تا نگاه می کنی وقت رفتن است/ باز همان حکایت همیشگی/ پیش از آنکه باخبر شویلحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود/ آی...!!!/ ای دریغ و حسرت همیشگی! / ناگهان چقدر زود ، دیر می شود....
-
-
.

-
-
پیوست ۱: فکر میکنم شدیدا" نیاز به اون نوع اموزشهای اولیه زندگی دارم که به یه دختر دم بخت میدن که چه جوری زندگی کن،غذا بپز،لباس بشور و موهاتو بدون سشوار خشک کن!...تنهایی و درس...
-
پیوست ۲: تو هم که فکر خودتی...
-
پیوست ۳: windows is shutting down
Wed 14 Sep 2005
Catch me if u can
-
جدا" خدا، چرا سرنوشت همه رو تو شب قدرت معلوم میکنی و بعد میگی حالا بشین دعا کن تا عوضش کنم؟
-
.
-
Wed 14 Sep 2005
رستگاری در هشت و بیست دقیقه
-
ای سایت لعنتی سنجش به کجا می فرستی ام؟
-
دانشجوی دکترای X دانشگاه Y -
فکر کنم مسافر شدیم -
۹۰۰ کیلومتر -
اهواز -
. .......
-
. .....
-
. ....
-
....
-
..
-
.
-
.
-
.
-
ساعت هشت و بیست دقیقه
Sat 10 Sep 2005
SHIT/SHIT
-
فعلا" عمیقا" نیاز به دلداری و تسلی شما دارم. ایضا" نیاز به یک حمله ی انتحاری به مرکز آزمون دانشگاه آزاد. من رفتم ...
-
.
-
Mon 5 Sep 2005
شجریان یا کامران هومن ؟! مسئله اینست
-
اپیزود اول: تاکسی. انقلاب ـ آریاشهر: آفتاب با محتویات جمجمه م خوراک مغز ساخته.راننده تاکسی ۵۰، ۶۰ ساله. کاست شجریان قبل از انقلاب را گذاشته و تا اخر بلند کرده و بشکن میزند. میخوریم به چراغ قرمز. شجریان هم نامردی نمیکند و تا جایی که نفس تو ریه هایش داره چهچه میزند. احساس میکنم سرم دارد ورم میکند.با عرض پوزش از هواداران دو آتشه شان ولی هیچوقت هیچ احساسی به استاد نداشتم. آقا معذرت! میشه کمش کنین؟! یارو انگار تو حس بوده باشد: کم کنم؟ یه بارکی بگو خاموشش کن دیگه! میخوای برات ــ تو خود نمره ی بیستی، آبنباتی شوکولاتی ــ بذارم؟! نیشش تا بناگوش باز میشود: میبینی آقا.
-
اپیزود دوم: اتوبوس- پیرمرد رویش را کرده به من و هر چه بد و بیرا بلد هست دارد نثارهمه ی دنیا علی الخصوص جهانیان میکند...از تامین اجتماعی مینالد و کمی حقوق باز نشستگی.کله م مثل تام و جری سوت میکشد : ببین پدرجان! اون موقعها من اصلا" وجود خارجی نداشتم. هر چی بود خودتون کردین. اینارو چرا داری به من میگی؟...کم میاورد و دیگر چیزی نمیگوید...آن طرفتر در پارک یارو با دوست دخترش در هپروت اعلی چیک توچیک شدند ...نگاهم را برمیگردانم ساعتم را نگاه کنم که چشمم باز میفتد به پیرمرد.چهار چشمی زل زده به پارک تا اتوبوس دوباره راه میفتد.آخر هم کله ای تکان میدهد و نچ نچی میکند و نمیگوید آخر الزمان شده، میگوید خدا به دادمون برسه و باز شروع میکند نالیدن. میگویم پدرجان، زمان شما لاله زار و کاباره بود، الآن نیست.دست میبرد و کف کله ش رامیخاراند.
-
اپیزود سوم:آشپزخانه ــ" اوهو ، اوهو ، اوهو! مامان!" ــ" جان مامان؟!" ــ" دو تومن میخوام دماغمو عمل کنم!"ــ" از من میخوای؟! برو به اون بابات بگو که ژن دماغو ازش به ارث بردی!"ــ"اه... این نمی فهمه. شعار میده .میگه متانت مهمتر از دماغه! یـــعنی چــــی آخـــه؟!اوهو ،اوهو ، اوهو!"
-
توضیح: بشریت هیچ چرای اساسی ای ندارد مگر چیزی که من میپرسم.
-
برداشت اخلاقی: ای فرزندم، مهم اینست که واسه افراد جاافتاده ی جامعه مقبول بیفتی نه واسه چهار تا هپلی هپو هم قد خودت. یک نسل جلوترید که باشید. ما همسن شما بودیم دوتا زن و هفت تا بچه داشتیم.
-
تتمه حساب: این جوریاست.
-
Sat 27 Aug 2005
کابینت
- طبق محاسبات من این کابینه ی جدید فقط خود فیدل کاسترو رو کم داره تا از لحاظ یونیفورم کامل بشه!
- .
Sat 27 Aug 2005
Kennel called britain
- درکتابی درباره آداب و رسوم زندگی شهری در انگلیس خواندم که : هرگز به کسی نگویید احمق بینوا ، حتی اگرآن احمق، واقعا" بینوا باشد.
- .
Wed 24 Aug 2005
Some facts about Al pacino
-
ادمها عوض نمیشن،
-
نفس کم میارن...
-
مرام کارلیتو/برایان دی پالما
-
