Fri 20 Jan 2006
بایگانی
-
ضمیر ناخوداگاهم شده عینهو بایگانی اداره های دولتی پر از پرونده های در هم و برهم ، پرونده هایی برای تمایلات واپس زده ای که چند تاییش هم گم شدند و چند تاییش هم مهر باطل شد خوردند و هر از چندگاهی نوبت رسیدگی به یکیشان میرسد و دیگران با بی میلی نگاهش میکنند.
-
-
Thu 19 Jan 2006
تبعیض نژادی
-
۱. شاه رفت.
-
- شوخی میکنی یا میخوای تشویش اذهان عمومی کنی؟
-
۲. بعلت وقوع تبعیض نژادی بین کشک ودوغ از این به بعد همه چیز حق مسلم "ماست"
-
۳. شورای خیلج فارس لعنتی، دست از ته این گربه بردارید، ایرانی سرش بره تهش نمیره. (گوش فتحعلیشاه کر)
- .
- .
Mon 16 Jan 2006
-
- حتی خود ِنیلز بور هم اگر زنده بود این بیوشیمی را میفتاد چه برسه به من
- *خودکشی یا استاد کشی؟ فعلا" مسئله فقط همین است.
Mon 16 Jan 2006
Blue Velvet
- بامب ، بابامب ، بامب ، بابامب ، بامب ، بابامب ، بامب ، بابامب ، بوومب
- اقتباس از سمفونی متن تایتانیک وقتی کشتی در حال غرق شدن بود.
Tue 10 Jan 2006
If I
- احتمالا" فضانوردها خاص ترین آدم های دنیا هستند چون حقیقتا" نزدیک ترین آدم ها به خدایند نه توهما"!
Tue 10 Jan 2006
OFF For Term Exams
- ــ و امتحان را آفرید تا بندگانش را مبتلا کند!
-

Mon 9 Jan 2006
Need a Psychologist
- باور کن اشکال از ما نیست.
- اگه روانپزشک بودم فقط سعی میکردم اشیای دور و بر آدم ها رو معالجه کنم نه خودشونو. مثلا" همین در ِ اتاقم.حتی وقتی هیچکی خونه نیست باز داره از سوراخ کلیدش نگام میکنه ...
Sun 8 Jan 2006
-
- و آدم برفی ها سیانور نمیخواستند ،
- یک فنجان اسپرسوی داغ کافی بود...
Sun 8 Jan 2006
Inside The Tomb
- کی گفته دو تا موجود بد همیشه یک موجود بدتر میسازند؟
- مثلا" یه روح سرگردان و یه جنازه بدون روح
- --
- من شاید یه جنازه ی بی احساس بودم ، تو شاید یه روح ِخیابونی...
Sat 7 Jan 2006
D
- سکوت برف و آسمون قرمز عصر ، زیپهای تا اخر بالا و آدمای سر به پایین
- و آدم برفی های دیوونه ای که کنار آدمای منجمد عکس یادگاری میندازد
Fri 6 Jan 2006
She is liKE Heroin
- " الا یا ایها الساقی ادر کاسا" و ناوِلها
- که عشق از اولم سخت بود به ناچار کردیمش وِل ما "
- *خواجه ارنستوی تهرانی
Wed 4 Jan 2006
ThEsE Gals
-
زمستان ،
- سویی شِرت های رنگی دخترهای دانشگاه
- و کلنجار با وسوسه ی عاشق شدن
- --
- رابطه ی رنگ سویی شرت با روحیه ی دخترکان
- چیزی شبیه رابطه ی رنگ کاغذ تورنسل است با اسید و باز
Mon 2 Jan 2006
No Sane Man Will Dance
-
گناه چیزی نیست جز نتیجه ی نقص فنی در خلقت انسان. و شیطان چیزی نیست جز توهمی که خداوند این نقص ها را به گردنش میندازد. دیشب بعد از مشورت با لولوخورخوره ی زیر تختم بهش رسیدم.
Mon 2 Jan 2006
FOND OF JOKE
-
وقتی نیچه، افلاطون رو کسالت آور میدونه ، تولستوی نیچه رو احمق میدونه ، همینگوی تولستوی رو اصلا" آدم نمیدونه ، هارولد رابینز هم همینگوی رو برای کتابهاش دست میندازه...
-
واقعا" انتظار داری که من یه پسر خوب متعهد به همه ی اصول اخلاقی باشم؟
-
* هر گونه تشابه اسمی عمدی بود !
Sat 31 Dec 2005
D0UBt
- اینا از همه چی سو استفاده میکنند.من از هیچی حتی استفاده هم نمیکنم.اینا از من سو استفاده میکنند.من ،خودِ همه چی ام لابد.
- ---
- " تردید" رو نمیشه "دید". واسه همینه که چند وقته سر تا پا نامرئی شدم...
- ---
- Dr "جیم" جون.تخفیف نده تو شهریه ت بابا! سنگین تره به خدا!
- ---
- 2006 ؟ دوست داشتم تا 2222 زنده می موندم تا به تاریخ 22/2/2222 بخندیم! دیروز هم تو ولیعصر یه حاجی نوئل دیدم.
- ---
- ــ خسته س.سردشه.تو جیب جا نمیشه.درونش شلوغ تر از بیرونشه.چیه؟
- ــ پنیره.
- ــمرسی.
Thu 29 Dec 2005
آنارشیسماتیک کاریزما
-
نشسته باشی وسط عالم خودت تو مترو ، یه بابایی هم بیاد بشینه جلوت با استیل سال پنجاه و هفت.عینک پهن با قاب قهوه ای کلفت و over coat سبز روی یقه اسکی خاکستری، سبیل نازک و موهای عُنُق! فقط کم مونده بود بلند شه شعار بده.فکر کنم یکی از این مصادیق آنارشیسم که میگن همین بود.حسابی پایه ش شدم.
-
پ.ن: الآنه که سر و کله ی جالی -اسب لوک خوش شانس-پیدا بشه که با اون صدای کلفتش داره لغتنامه میخونه تا ثابت کنه آنارشیسم با لمپنیسم فرق داره --
-
Mon 26 Dec 2005
.:: قهوه ای ::.
-
آمدم بیرون.از کافه ی شماره ی پنجاه و سه ی خیابان هفتم. شکاف لای سنگفرشها را قطرات تن آسمان پر کرده.تعریف دقیقی از مه نداشتم، باران سفید یا هر چه که بود رطوبتش حرصم را درمیاورد.هنوز مزه ی قهوه ی چرند کافه چی در حلقم چسبیده بود.با زبان جمع و جورش کردم و تف کردم کنار پیاده رو.قهوه ای مثل تمام چیزهای تهوع آور دنیا. پرت شد روی شاخه ی بوته ای و بعد کش آمد و تن زمین را بغل کرد. اینجا فرانسه نبود،جایی بود که نمیشد بروی رو پلی قدمهایت را وادار به له کردن برگهای مرده کنی و بعد بایستی و از بالای پل عکس غروب را در ذهنت ثبت کنی، ولی میشد بعد از شکست ، مزه ی توف کردن را بچشی، محکم.
-
---
-
چشمهایم به زور بیدار میشوند ، سرم صد کیلو سنگینتر از دیشب است و مجبوری "لعنتی" هایت را خرج زمین و زمان کنی.عدد ساعت لعنتی بی وقفه زیاد میشود تا میرسد به یازده و نیم. خورشید دوست داشتنی مثل هر روز مشغول گرم کردن دنیا و به راه انداختن چرخه های آب و خاک و ...است..ساعت روی یازده و نیم ماتش برده. لعنتی.من هم ماتم برده. وضع تختم از من بدتر است، به هم ریخته و مات زده و مبهوت از جای تن من.فریدون فروغی با گیتارش مشغولست و من سعی میکنم تصویر قهوه ای گیتارش قبل از مرگ را فراموش کنم.من یکی که حاضرم تن بدهم به هر رنگ کهربایی.ببین می بینی؟ شلوارم که هنوز بوی پودر ماشین میداد حالا لکه های قهوه ای گل نشسته روی باسنش.پاچه های ریش ریش و قهوه ای آویزان بهش هم همین طور. برنامه ی امتحانات: شروع با بیوشیمی و تمام با ژنتیک. مسئول آموزش گوه با این برنامه ریختنش.فریدون حالا نمیداند چرا مرغه میل پرواز را نداشت. بیا تا من بگم... نان و پنیر و چایی را فاکتور میگیرم و با یک لیوان شیر دستگاه گوارشم را مشغول میکنم. موهای مرطوبم باز حالت نمیگیرند و میخواهند جلوی دخترهای دانشگاه کنفم کنند.. جورابهای قهوه ایم روی شوفاژ منتظر تبخیر آبشان دراز کشیده اند و من منتظر جورابهایم .امیدوارم بیرون که آمدم تصادف نکنم که وقتی افتادم زمین کفشهایم در بیایند و جورابهای قهوه ای و خیسم هم جلوی ملت کنفم کنند. یا مثلا" در رو در واسی با آن مرتیکه گوه نیفتم که بروم نمازخانه برای نماز.فریدون عزیز ببخش که خاموشت میکنم و میدانم که قوزک پایت خیلی شبیه قوزک پای منست ولی دیر شده. زبان درها پیچ خورده و قفل، شیرگاز را خفه میکنم و میزنم بیرون. باد اول موهای مرطوبم را به عکس العمل وا میدارند. میرسم لب خیابان - لب خیابان را دوست دارم، جایگاه آدمهای منتظر، آدمهای پیاده و آدمهای فاحشه و گوه- شست دستم را بلند میکنم " تاکسی" پیکان پنجاه و هفت قهوه ای رنگی میزند روی ترمز.راننده ش هم پنه لوپه کروزه!هه! یارو از این حاجی های عهد دقیانوسه. گاز بده مردک روروئک که نمیرانی، دیر میرسم.با این پیکان قهوه ایت. تلافی میکنم ،چقدر میشه: دویست تومن.بیا اینم دو هزارتومن.حالا یک جاییت خراش بر میدارد تا هزار و هشتصد تومن بقیه ش را جور کنی. مترو یک دقیقه تا سوت اعصاب خوردکنش و حرکت.مثل اسبهای قهوه ای سفید سرخپوستها میدوم. پیرزن کارت مقوایی را گرفته روی سنسور و شکایت میکند که چرا باز نمیشود. بابا بیا کنار تو هم که هنوز نمیفهمی کارت را باید کرد داخل دستگاه...دیر...حالا دستگاه بز میرقصاند.ایستگاه می لرزد .میدوم مثل اسب بالا...نزدیک بود بمانم لای ماتحت در. آدمهای ایستاده، بوی قهوه ای عرق،سه تا زن زیادی محترم ایستاده اند و بلند بلند می خندند و اعصابم را قهوه ای میکنند. پسرک لمپنی هم کنار ایستاده و بعد از هر خنده ی اعصاب قهوه ای کن اینها صدایش را نازک میکند و گوه بازی در میارد. یک آدم چاق ، با سبیل مرتب شده هم ایستاده با کیف قهوه ای که بوی بی حس کننده های دندانپزشکها را میدهد.هی ساعتش را نگاه میکند و غر میزند.این ورتر هم دختری ایستاده که عجیب شبیه عشق یخ زده و مه گرفته در غبار گذشته های منست. با موهایی قهوه ای روشن و مقنعه ای قهوه ای سوخته.دلم میخواهد بروم جلو به زور دستم را بزنم زیر چانه ش و وادار به حرف زدنش کنم...مترو میزند رو ترمز و ملت میپرند بغل هم. تمشک لذت زیر دندان هم آغوشی، هه! از جلو صدای داد و بیداد کلفتی در میرود که مرتیکه عوضی چرا میپری بغل زن من.خوب مرتیکه ی عوضی میخواهد تمشک هم آغوشی اش را بچشد دیگر...یکی از همان حاجی های عصر بوق میگوید صلوات بفرستید.کاش mp3 player داشتم که حرفهای چرتشان را نشنوم...دیر...تمام میشود.دختر قهوه ای را گم کردم...عرق ....قطار اعصاب خورد کنم میایستد و میدوم بیرون. باز باد موهایم را در جهت مخالف به عکس العمل وامیدارد.جلوی در دانشگاه.دختری چادر سیاه به سر دارد با کلاس راه میرود که پای راستش گیر میکند به یک ریشه ی درخت که از لای پاهای زمین بیرون زده و مثل تام و جری میخورد زمین و کتابهایش پخش اسفالت میشود. هه! اول سرخ و بعد قهوه ای شد... جلوتر هم یک سری از مادامهای دوست داشتنی مشغول پایین کشیدن پاچه های شلوارند تا از پل صراط باجه نگهبانی به سلامت رد شوند و آن ور پل بکشند بالا و ساقهای سفیدرنگشان را به رخ پسرها بکشند. میروم تو....بچه ها دارند لوس بازی در میاورند.بدون اینکه با کسی دست دهم پهن میشوم روی صندلیم...ساعت نزدیکهای یک شده.درسهای عمومی و استاد قرآنی که منقل امتحان را آتیش کرده و اصرار دارد برای تلفظ "ظ" کنار زبانمان را بچسبانیم به جلوی دندانهای نیش و بعد غلیظ و پر حجم ادا کنیم ...نتیجه خنده دار...تنها کسی که صدایش را میشنود خودش بود. من به قاب عکس قهوه ای بالای تخته خیره شده م.میگذرد ... سلف... سر مسئول ژتون ها کلاه میگذارند بچه ها و با یک دانه ش سه تا غذا میگیرند. خورش قیمه ای قهوه ای ...نارنگی منو کوچیک گذاشته مثل همیشه ، نامردا این گوشته یا سویا؟، برنجای اونو هشتاد و پنج تا دونه ریختی مال منو هفتاد و پنج تا؟ مهرداد را میبینم.خوب می شناسمش. میگوید تو هم عمومیهای ترم بعد را دانشکده علوم بردار ــ چطور؟ ــ آخه ما هر شب بعد از کلاسها با مریم و مونا و تینا و ...ـ یک مشت اسمهای قهوه ای دخترانه و پسرانه ردیف میکند که اکثرشان را دیده مــ میریم پارک چیتگر دوچرخه سواری و ...دروغ میگوید مثل سگ. دختر%$# را میبرند پارک چیتگر برای دوچرخه سواری؟ می پرم وسط حرفش و کله ی پدرشان را قهوه ای میکنم...باس برم...
-
-
تمام که میشود شب شده. هفت و نیم ساعت بدی نیست افق نارنجی، آبی سوخته، قرمز و...البته قهوه ایست...کسی نیست. با دو تا از بچه ها هم مسیر میشوم و سر پایینی ۶ دقیقه ای را در ۲ دقیقه میدویم و جیغ میزنیم. خیالمان جمعست که برادرهای آبی پوش حراست از سرما در اتاقکهایشان به شهادت رسیده ند. یاد ان یارو مسخره هه در مترو میفتم. از در که میایم بیرون چرخه ی حمل و نقل و خانه تکرار میشود... پاچه هام گلی تر ــ قهوه ای تر ــ شده. از شام فاکتور میگیرم و با یک لیوان شیر دستگاه گوارشم را مشغول میکنم.درسهای فردا را در میاورم میندازم جلویم. گوشه ی ورق یکیشان نوشته م :هست طومار دل من به درازای ابد/ بر نوشته ز سرش تا سوی پایان: تو مرو .فکر کنم مال ...نمیدانم مال کی بود. شروع میکنم به چرت زدن.فریدون فروغی هنوز داره تو دریای چشمان آبی تو غرق میشود...رو تختی را نمیکشم و همان جور میپرم رویش.فکر فردا نیستم.
-
سرم را میندازم پایین و مستقیم میروم توی همان کافه ی شماره ی پنجاه و سه خیابان هفتم ...بخاره قهوه جوش کافه چی شیشه های کافه را پوشانده و از داخل چیزی از آدمهای رنگی بیرون معلوم نیست...
Sat 24 Dec 2005
The Headless Town
- + امروز هوا خیلی گرم به نظر میرسه.
- ــ همینطوره ، سردتر از همیشه ست.
Fri 23 Dec 2005
MY 4th W0rLd
- لَبهای اناری،
- سلام های صورتی،
- دروغ های سبز لجنی ...
- ببخشید آقا! از همین مدل ، سیاه سفیدشو ندارین؟
Thu 22 Dec 2005
YALDA
- قرار بود مامان بزرگ بیاد واسه مون هری پاتر بخونه که اونم تو راه گرگ خوردش ، رفتیم خوابیدیم زیر لحاف. این بود انشای ما.
- .
