Wed 19 Apr 2006
.../
Tue 18 Apr 2006
Crazy Dizzy
- نگاه کوتاهی به ابرای توی هم تنیده ی بالا سرش کرد و گفت آخ چی میشد اگه بارون میزد، و سریع رد شد...سه ثانیه نشد که بارون گرفت، چیک چیک چیک تق توق شر شر...سیل... سریع رد شدم.
Sat 15 Apr 2006
هبوط
- امروز با استاده کل کلمون گرفت از کلاس خلقم کرد، یه چیزی شبیه تو وقتی از بهشت اخراجمون کردی. رفتم اشرف بودنمو به رخ گربه های دانشگاه کشیدم...
Sat 15 Apr 2006
AS a Matter 0f Fact
- حقیقت، چیزی که قبلنا معتقد بودم اون چیری نیست که باید ببینی، همون چیزیه که داری میبینی و فعلا" معتقدم اون چیزی هم نیست که داری میبینی، تفسیرت از اون چیزه اگه اصلا" وجود خارجی داشته باشه.
Thu 13 Apr 2006
Uranium-part II
- حالا اورانیومو غنی کردی ، کاش فکری هم واسه غنی کردن جیبها و کله ها و شکمهای خالی میکردی عمو سُلح آمیز.
Mon 10 Apr 2006
On the Bridge of life
- شکست پلی است برایِ پیروزی مضمونِ رمانِ جدید و ساختارشکنم خواهد بود با عنوانِ
- " پل نوردی که آخر روی پل مُرد "
Mon 10 Apr 2006
Smo0th Criminal
- ــ هی جان، صد دلار شرط میبندم ندونی امروز چند شنبه ست.
- ــ هوم، بذار ببینم بیلی...اگر اشتباه نکرده باشم سی ام آگوست سال دومیلیون و هشتصد و بیست و پنچ هزار و پونصد و چهل سه ی هجری خلقی. حالا رد کن بیاد.
Sat 8 Apr 2006
سارا
-
پونزده سال قبل بود.سارا روی جدول نشسته بود و موهایش را شانه میزد و ابروهای پرپشتش را بالا پایین میکرد.موهایش زیر آفتاب برق میزد انگار دارد با آینه نور میندازد روی صورتم تا لجم را دربیارد. من پابرهنه روی آسفالت میدویدم، لی لی میکردم و میفتادم زمین و مثل ای کیو سان کله م را میخاراندم. خیلی خوشش میامد میگفت تو باید موهایت را با چهار بزنی تا وقتی فکر میکنی صدای تق تق بدهد.مسخره.سارا اول کوچه دوم وایساده بود و یخمک میخورد.لباسش را هم کثیف کرده بود. من عقلم کار میکرد ولی کمتر از اون.سارا مثل بقیه ی دخترها بوی آلبالو نمیداد.بوی چوب سوخته میداد.پدرش معتاد بود.یک معتاد کثافت.ولی سارا همه ش میخواست مثل قرتی ها راه برود نیم وجبی. یخمک با طعم میوه میخورد تا رنگش لبهایش را قرمز کند.لباس و شلوارک رنگ و رو رفته ش هم قرمز میشد. بعد شب که میرفت خانه مامانش دعواش میکرد.بعد فردا نمیامد پایین بازی. دوباره پس فردا میرفت یخمک میخرید نیم وجبی.من هم تابستان همیشه دو تا آلبالو یا گیلاس میبردم پایین و میگفتم تقدیم به شما ای بانو - اسم مامان ای کیو سان بانو بود- و بعد اون آویزان میکرد به گوشش و یخمکها را می مالید به خودش و بوی چوب سوخته میداد. من هم بعضی وقتها یک خال با همان رنگ قرمز میگذاشتم وسط پیشانیش میگفتم هندی هندی شدی.عروسک هم نداشت و من نمیفهمیدم چرا عروسک ندارد. آنها که پول داشتند خوراکی بخرند پس چرا عروسک نمیخریدند. شبها توی بالکن خانه مان میخوابیدم و به اینها فکر میکردم.بعد هر چه زور میزدم ستاره ها را ببینم و بشمارم نمیشد.یعنی همه ش تقصیر این درختهای مزاحم بود.همیشه لجم را در میاوردند. مثل سارا میشدند وقتی موهایش میریخت جلوی چشمهایش و لجم را در میاورد. آن شب گفته بود بابایش پول ندارد به مامانش بدهد و مامانش هم به بابایش گفته بود گوه سگ دیگر خسته شدم و بابایش هم مثل همیشه مامانش را زده بود و اون هم رفته بود و گفته بود بچه هایت هم مال خودت. سارا گریه نمیکرد فقط موهایش را شانه میزد و بوی چوب سوخته میداد. من پابرهنه بودم.بهش گفتم باباها خیلی بدجنسند. همیشه آدم را میزنند. بعد گفتم اگر بابایت اینبار هم کتک کاری راه انداخت بیا کوچه و جیغ و داد کن. آنوقت ما میایم نجاتت میدهیم.موهایش را باز میریخت روی چشمهایش.بعد صدایم را مثل سرمایی مدرسه ی موشها میلرزاندم و میگفتم منم باباتو گاز میگیرم با همین دندونام. هفته ی بعد مامانش را میدیدم که چمدانش را جمع کرده و دارد می رود سوار آژانس شود. سارا هم دست داداش کوچیکش را گرفته بود و مامانش را بوس میکرد. یک روز گفت بابام میخواهد زن بگیرد. مامانم طلاق گرفته رفته تبریز. من هم شاید رفتم. من زیاد نمیفهمیدم چه جوری. اون که بچه ست تنهایی نمیتواند برود تبریز. میدزدندش میکشند و کلیه هایش را درمیاورند.وایی...تا اینکه یک روز باباش کت و شلوار پوشیده بود با یک زن زشت اومدند خانه ی سارا اینها. خیلی زشت بود. سارا بهش میگفت قورباغه. میگفت مثل زن باباهای تو فیلمها نیست که همه را بزند. فقط مثل قورباغه صبح تا شب میشیند جلوی آینه و ابروهایش را بر میدارد. من نمیفهمیدم زنها چرا ابروهایشان را برمیدارند. دردشان نمیامد یعنی. کم کم داشت اول مهر میشد. یک هفته بود ندیده بودمش. حدس میزدم رفته باشد تبریز تنهایی. دختره ی دیوانه. داشتم زنجیر دوچرخه م را جا مینداختم که قورباغه را دیدم دستش میوه بود و میخواست در را باز کند برود تو. با دمپایی دویدم طرفش و یک لنگه م درآمد. گفتم سلام. خیلی زشت بود. گفت چی شده؟ گفتم سارا کجاست؟ گفت داییش آمد با داداش کوچولوش بردتش تبریز. از توی خانه شان بوی چوب سوخته میامد. به نظرم رسید مثل خمیر دارم کش میایم پایین.
-
-
پونزده سال بعد بود. سوز سردی میامد و ابرهای توی آسمان به قرمزی میزدند. داشتم ماشین را پارک میکردم که دختر لاغری که شکمش یک هوا جلو آمده بود توجهم را جلب کرد.چه موهای بلندی داشت. رفت طرف خانه ی سارا اینها. فکر کردم حتما" یکی از همانهاییست که میایند خانه شان را ببینند تا بخرند آخر بابایش سه سال پیش در بندرعباس مرده بود و جسدش هم انگار همانجا خاک کرده بودند. دیدمش آمد طرف من و پرسید خانوم فلانی نیستند خانه؟ نشناخت. خودش بود. حرف زدنش همان شکلی مانده بود. موهایش را داده بود بالا. حامله بود. چشمهایش نمیدرخشید و گود رفته بود ولی صورتش هنوز قرتی بود. قشنگ بود.بلند شدم گفتم سارا...جای نگاهش مانده بود روی صورتم و تکان نمیخورد.گفت تویی...نوک دماغش قرمز شده بود. بوی چوب سوخته پیچیده بود در کل کوچه. نگاهم افتاد به ته کوچه.سارا نشسته بود روی جدول و موهایش را شانه میزد و ابروهای پرپشتش را بالا پایین میکرد. من پابرهنه روی آسفالت میدویدم، لی لی میکردم و میفتادم زمین و مثل ای کیو سان کله م را میخاراندم.
-
--
-
شاید باید جزو شخصی ها طبقه بندی میشد.
Fri 7 Apr 2006
سید گوآرا
- زیاد جوش نزن رفیق، خود چه گوآرا هم ریش داشت.
Thu 6 Apr 2006
شلوغ، خالی، تخم سگی
-
من همه ی اتوبوسهای این شهر را تجربه کردم
-
پیرمردهایی که
-
سر میذارند روی شیشه و
-
با دهان بازمیخوابند
-
زنهایی که
-
ماتشان میبرد و با چشمان باز رویا میبینند
-
-
-
یکیشان فرق داشت
-
همونکه تهش کتاب میخواندی
-
و من آویزان میله هایش بودم
-
نور کمرنگ افسردگی
-
شیشه های خیس سگ لرز
-
خر ترمز راننده
-
پسر خندان تبلیغات
-
و ایستگاه یکی مانده به آخرش که پیاده ت میکرد
-
-
-
خیلی وقته که اتوبوسها هم بی ایستگاه شدند
-
و بی صندلی آخر
-
و خطها هم یکی اند
-
Thu 6 Apr 2006
Babolsar.March 2006
Tue 4 Apr 2006
Last Edition
- گون از نسیم پرسید
- - به کجا چنین شتابان
- - به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم
- - سفرت بخیر اما... مواظب... نیروگاه... بادی...باش...
Sun 2 Apr 2006
تنهایی- part 2wo
- سنگفرشای دورنگ پیاده روهای خیابون انقلاب هم شده پاتوق همه ی آدمای تنهای دنیا
- قیافه هایی ناشناس و شبیه هم
- ژولیده و دمغ ، سیگاری و لِه
- بعضیاشون ریش پرپشت دارند
- بعضیاشون کِرِم پودر میزنند
- و بعضیاشون هم هیچ ایده ای ندارند و فقط به این و اون تنه میزنند
- شطرنج اصلی رو که باختند حالا رو سنگفرشای دورنگ این ور اون ور میرند
Mon 27 Mar 2006
Liberty...oh My Liberty
- ـ "آقای آتابای، جو عجیبی بود، پسرها شعار میدادند تا خون در رگ ماست آزادی شلوار بَگِ ماست و دخترها هم با شعار مانتو فقط تا کمر، مقنعه تا فرق سر حمایت خودشونو از این جنبش اعلام میکردند. مردم هم بیرون پشت نرده ها وایساده بودند داد میزدند دانشجو، دانشجو حمایت حمایت که از اینجا به بعدشو دیگه گاردیها حمله کردند و ما فرار کردیم نفهمیدیم چی شد."
Fri 24 Mar 2006
نسل سوم پسرهای بعد از انقلاب
-
یکم.سیروس مهندسی برق پلی تکنیک می خوند. جو فلسفه ی دهه ی دوم زندگی و هگل و مارکس و کانت و سارتر گرفتدش، بی خیال شد رفت فلسفه ی غرب دانشگاه تهران خوندن در محضر اساتیدی مثل لاریجانی. فعلا" هم بین پوچی و حقیقت غوطه وره.
-
دوم. کامیار هم هیکل رضازاده ست و ریش پروفسوریش کلی آورده روی قیمتش. با هر کلکی بود رفت مدیریت علامه خوندن و معمولا" به دافهای هفت رنگش به همون چشمی نگاه می کنه که تام وقتی گرسنه ش بود به جری نگاه میکرد. چهار پایه ی هر نوع پارتی با حضور هر نوع کوفت و زهرمار،در هر زمان از شبانه روز در هر نقطه ی تهران.
-
سوم. ارنستو اهل تون ماهی و نیمرو. روزگارش بد نیست ضد قانون است لیک. تیریپ مکاشفت...کلا" آدم مخالفیه. CNN گوش میکرد تا Listening ش قوی شه که نشد . ناسیونالیسته و رگای گردنش زود ورم میکنه و زود هم می خوابه. یه مدت سه تار میزده ولی مامانش از ترس درویش شدن دخل سازو میاره.
-
چهارم. سینا 206 داره. نامزد داره. ریش ستاری داره. خونه نداره . مودبه . مایه داره. کلاس می پیچونه. لهجه آملی نداره. جیپسی کینگ داره. هر جا دلش بخواد ترمز نیسانی میزنه چه وسط اتوبان چه تو پیاده رو و گور بابای پلیسه.
-
پنجم.محمد عاشق افلاطونی مهسا بود و برعکس.صاف و ساده بود و برعکس. عینک بدون فریم داشت و برعکس.همه ی لباساش سفید بود و برعکس. شاگرد اول بود و پوز ارنستو رو زده بود و باز برعکس.یه روز مهسا ازدواج کرد و محمد جوری رفت تو باقالیا که هنوز در نیومده ، این دفعه دیگه غیر برعکس...
-
ششم. وحید تو مایه های مهندس زورکیه. یه ریش قشنگ داره زیر لبش. شم اقتصادیش بالاست. معتقده در جامعه ی ایرانی باید از هر فرصتی که پاش بیفته سواستفاده ی مالی شدید کرد و پول قلمبه زد به جیب چون اگه نزنی بقیه میزنند. تو خط هیچ جور رابطه ای اعم از عاطفی، جنسی،دیجیتالی هم نیست و معتقده عشقی که با لنز سبز و رنگ موی استخونی شروع شه حتما" در خونه خالی هم تموم میشه و به جیب آدم ضرر میزنه.
-
هفتم. پویا سه چهار سال پیش کنکور داد. قبول نشد.قانون تصویب شد بره سربازی، رفت سربازی.۷ ماه بعد قانون تصویب شد که می تونند دوباره کنکور بدن ، برگشت. یک ماه بعد اصلاحیه تصویب شد که قانون قبلی لازم الاجرا نشده و باید برن سربازی، رفت سربازی. اخیرا" هم اطلاعیه جدید صادر شد و...جریان باقالیا.
-
هشتم. سعید بچه قزوینه. ریز جریان ملی شدن صنعت نفت و چگونگی انقلاب فرانسه و تصرف زندان باستیل و تعداد دکمه های کت شاپور بختیار و شماره ی رمز سیستم عامل فضاپیمای کاسینی رو از حفظه. ته ریش میذاره تا شبیه خواننده های ترک شه ولی هیچوقت نمیشه. استاد زدن تو پوز استاداییه که نطق پیش از دستورشون میزنه تو خاکی. کارش به حذف هم کشیده.به دانشکده ی علوم هم دلبستگی خاصی داره چون دخترای قزوینی زیاد داره.
-
نهم. پویان، بی مقدمه میگه ببینم اون دختر پریروزیه، قیافه ش یادت هست؟ میگم آره چطور؟ میگه من باید هر کسی رو دوبار ببینم تا یادم بمونه. دیشب زنگ زده میگه من فرنازم همونکه امروز شماره تو گرفت.منم یادم رفته بود اصلا" کدوم بود، چه شکلی بود. میگم خاک بر سرت، همه رو قاطی کردی.بد نبود، قابل تحمل بود. میگه احتمالا" بپیچونمش از ایناست که کلاس "پسر مساوی است با دایناسور" میذاره و بعد که رفتی میفته دنبالت.میگم حالا کجا میری.میگه ونک پیش آیدا.
-
دهم.علیرضا شبیه جنتلمن های ایتالیایی با سبیل نازک، بور، نیهیلست، دانشجوی شریف و اهل تظاهرات و تحصن مسالمت آمیز و این برنامه ها.علاقمند به اون نوع خودکشی هایی که بشه از طریقش پیامی رو منتقل کرد. میگفت آخر یه روز در اوج شلوغی اتوبان همت، خودمو از روی پل جلوی بیمارستان میلاد (روی بزرگراه) حلقاویز میکنم و پیاممو روی پلاکارد میزنم به نرده هاش.
-
.
-
Tue 21 Mar 2006
Happy New Year ?!
- پارسالو خودت تحویل کردی ، جلو بردی و بالاخره هر جوری بود تمومش کردی ، امسالو هم خودت تحویل میکنی ، جلو میبری...امیدوارم بتونی تمومش کنی.
- با تشکر آدم شماره ی 15749000/597373



