Sat 22 Jul 2006
THe Hard Duty of Being JESSUS
- لئوناردو، اگر اون موجودی که در شام آخرت کنار مسیح کشیدی یوحنای حواری نباشه و حقیقتا" مریم مجدلیه ی بدکاره ی حامله از مسیح باشه یه جورایی نگران دنیایی میشم که پسرِ خالقش پنهانی با بدکاره ای ازدواج میکنه و اسرارشو دوهزار سال بعد نقاشها فاش میکنند!
Sat 22 Jul 2006
Block Ended
- چه به سر برسیم و چه نرسیم،
- ته قصه ها را جور دیگری باید نوشت
- نشون به اون نشون که
- تا حالا کلاغی که
- راه خونه شو گم کرده باشه
- دیدی؟
- .
Fri 21 Jul 2006
Lost Cloudy Pasts
همه ی بارِ ماضی های بعیدِ ابری و سرد
- روی دوشِ حالهای استمراریست،
- تو هنوز در همه ی صیغه های من تاب بازی میکنی
- و من فقط یک آدامس بادکنکی بزرگم
- - چسبیده به یک ماضی ابری دور -
- در استمرار حال ها مشغول کش اومدن...
- .
- .
Mon 17 Jul 2006
آقای تولستوی، بفرما سیگار
-
سرم باز گیج میرود و تنه م سعی میکند نگهش دارد.می بندم و دوباره بازش میکنم.تاریکی خودش را چپانده روی نور چراغ رومیزی ای که روی تخت افتاده و من خودم را چپانده ام زیر فضای اتاق کم اکسیژنم. لعنتی ها عجب سمفونی راه انداخته اند.چرا تا حالا نفهمیده بودم از فرکانس صدای جیرجیرکهای شب بر خلاف سر ظهری هایش زاری میبارد.زار تر از صدای خش خش جاروکش شهرداری شیفت شب. زنی در خیابان میدود - نمی بینمش ولی حتما" میدود- و فحش مادر میدهد و من حوصله ی حدس زدن دلیلش را ندارم.روی کتابم قوز میکنم.ریه هایم که از بچگی یکی در میان وظایف حیاتیشان را می پیچاندند، چند ماهیست استراتژِی نابودی غافلگیرشان کرده و به گوه خوردن افتاده اند و من فقط به زور نوشته های خرچنگ قورباغه ی روان نویس پزشک دوست داشتنی و بورد تخصصی دارم از خارجه این کیسه های صورتی رنگ آویزان به نایم را به باز و بستن وا میدارم و خواب و بیداری ام را متر میکنم. نور روی صفحات تولستوی می ماسد.انا دیگر زیبا نیست، چمدانش را جمع کرده و منتظر ایستاده.چند دقیقه بعد سرش سردی آهن جلوی چرخهای قطار را لمس میکند و می میرد و خودش هم سرد میشود.لوکوموتیو سوت زنان نزدیک میشود.راننده ش حتما" یک مست اهل سن پطرزبورگست که بطر ویسکی اش را به سقف آویزان کرده.یک دقیقه، سی ثانیه، دو ثانیه و لبهای آنا له میشود و میچسبد به سطح داغ از اصطکاک چرخهای قطار و دیگر سکوت...فرونسکی خوابیده. تولستوی پیر، تو چه خوب میدانی چگونه مردان زشتی مثل خودت و مثل کارنین رابه عرش ببری.{دوست دخترم عصر زنگ زد و برایم آرزوی سلامتی کرد و من الآن یادم افتاد.حتما" وقتی سرش روی شانه های معشوق جدیدش چسبیده و او باموهایش ور میرود}شاید به همین خاطر است که کتابهایی که نویسنده ش زشت بوده را دوست دارم. سیلورستاین کچل را که یادت هست؟ پسرک شعرهایش گلهای بنفشه را با ادرارش آب میداد.روی تختم پهن میشوم و صدای جیرجیرش بلند میشود. سرم گیج میرود و تهوعم میزند به گلو و اسید معده م مخاطش را میسوزاند و میرود درون حفره بینی ام و آنجا میماند. سرفه ام میگیرد.می غلطم و نیم خیز میشوم.تخت همین جور جیر جیر میکند.همیشه از تختها وحشت داشتم که سرنوشت دنیا را همین تختها تعیین میکنند. جایی که اگر تک نفره باشد نیمی از عمر و تقربیا" همه ی تصمیمهای مهم را رویش میگذرانیم و میگیریم...قلبم آرامتر از همیشه مشغول انجام وظیفه ی خطیرش است و نمیداند گلبولهای قرمز خونم دیگر حال حمالی اکسیژن را ندارند. خنکی هوا با بوی شب بو ها و سمفونی جیرجیرکهایی که ریتمشان عجیب تند شده قاطی میشود.تصویر همینگوی جلوی پنجره ی رو به ساحل اتاقش در کوبا از ذهنم میگذرد.تصویر موسولینی چاق در حال هارت و پورت و تصویر دوست دختر مهربانم روی شانه ی معشوق جدیدش. تهوعم بالا میگیرد. تقریبا" تا سقف محوطه ی دهانیم.کیسه های آویزانم دارند روی هم میخوابند و بنفشی میگیرند. تنه م شل میشود و نوری که از لای مردمکهای گشادم رد میشد، توی اعصاب بیناییم گیر میکند و یک لحظه بعد هوا هم دیگر پایین رفتن یادش میرود.هی پسر...دستهایم را ستون میکنم و نهایت زورم را میزنم تا بلند شوم که... سه و نیم متر می پرم هوا و سرم میخورد به سقف. تعجبم را با خودم میکشم طرف تلفن. دارم شماره ی یکی - مثلا"دوست دختر مهربانم - را میگیرم که نگاهم میفتد به خود سردم که روی تخت خوابیده است و چیزهایی از دهانش خارج میشود و میریزد روی صفحه ی آخر تولستوی و لبهای به چرخ قطار چسبیده ی آنا. گیج میشوم . پاهایم راه میفتند طرف پنجره.جیرجیرکها آرام ولی متفاوت میخوانند.مرد جاروکش قوز کرده و یواشکی سیگاری آتش میزند.
Sat 15 Jul 2006
کهنه های بوگندوی من توی طشت
-
مامانم قابل تحمل ترین موجود همزمان زنده ، ماده و شوهردار دنیاست وقتی فاکتور میگیرم از زنانگی های روتینش، احساسات غلیظ شرقی، تضاد فکری، نصیحتهای اکثرا" به دردبخور تکراری، سبزی پاک کردنهای پیاپی و موهای خیسی که وقت سشوار کشیدن آبش میریزه روی دفترهام.روز همه ی انواع زن مبارک در هر صورت.
-
.
Sat 15 Jul 2006
Beside the Igloo
-
اسکیموهای دورافتاده رو دوست دارم، که نه کتابهای مرد سبیل کلفت آلمانی را خوندند و نه از فسیلهای یونانی خبر دارند. نسل اندر نسل کاری به کار هیچ حقیقتی ندارند، adidas پایشان میکنند و با سورتمه هایشان میروند جنوب. ترسیدن و اعتقاد نداشتنو از باباهاشون یاد میگیرند و مرگشان که رسید میروند با پنگوئنها ماری جوآنا بکشند و دسته جمعی فکر کنند. -
-
-
.
-
.
Wed 12 Jul 2006
تنهایی part 3ree
- برای اینکه از تنهایی لذت ببری یا باید خدا باشی، یا سکشوآل سادیسمی یا کرگدن و یا از اون آدمایی که با خودشون حرف میزنند. اگه هیچکدومش نیستی بیا بشین تو این صف، کنار من.
Tue 11 Jul 2006
She s Like L.S.D
- مخ غیر آکبندترین دختر دانشگاه رو زدی و فکر کردی آره ولی رودست خوردی چون دیروز که نبودی داشت به سعید بلیط میداد که دوست پسر قبلیش دیدش و یقه ی سعیدو گرفت و امروز طرف داشت مخ دوست دختر سابقتو واسه تلافی میزد که دوست پسر قبلی دوست دختر سابقت دیدش و یقه شو گرفت.
Tue 11 Jul 2006
HOLE-Y
- این سوراخ دعا که میگن، دقیقا" کجای آدم واقع شده؟
- .
- .
Mon 10 Jul 2006
Campioni Del MOndo
- ۱. و سرود پیروزی از بندر ونیــــــــز...
- ۲. از سیگار برگ و عینک که بگذریم، قهرمانی آتزوری ها با لیپیِ گورخری باعث شد بعنوان یک روسونری میلانی نسبت به خودش و بقیه گورخرهای یوونتوس تورین تجدید نظر کنم! کاش برلین هم سن سیرو داشت.
- ۳. بدون مالدینی و باجو و آلبرتینی، انگار یه چیزی کم بود.
Thu 6 Jul 2006
پشت دریاها
- قایقی خواهم ساخت، خواهم انداخت به دور، ما در این خاک غریب تنهاییم...
- .
Wed 5 Jul 2006
Hide ur ass
-
تو پارچهای آبتون نفت بریزید و برنج را با مردمسالاری دینی بخورید و سیمون بولیوار بازی در بیارید.هشت سال و یکسال و نتونستم و اصلا" نگفتم نداره. تنها لبخند ژوکوند است که می ماند.
-
.
-
Fri 30 Jun 2006
در اعماق خون
- حق با سارتر بود
- همیشه سه ی بعد از ظهر
- برای هر کاری که فکرش را بکنی خیلی دیر است
- برای هر کاری که فکرش را بکنی خیلی زود
- -
- همه ی آدمها زمانی بچه قورباغه های میکروسکوپی بودند
- -
- به شاگرد اول مسابقه ی اسپرمها تخمک مامانش را میدهند
- تا با سر برود تو و تلقیحش کند
- من و تو اگر یک ثانیه هم دیر کرده بودم الآن
- یا هدر رفته بودیم یا اصلا" یکی دیگه بودیم
- -
- مامانم منو به دنیا آورد چون ظاهرا" چاره ی دیگه ای نداشت
- اونم درست سه و پنج دقیقه ی بعد از ظهر
Fri 23 Jun 2006
بارداری ناخواسته
-
خوب آقا چرا میخندید؟ بارداری نخواسته هم همین شکلی است دیگر.با همین عوارض جانبی...کجا بودیم، آهان،این تئاتر یا همان تیارت شهر خیلی جای نوستالژیکی است. ساختمان گردالی و جماعت به صف وایساده ش آدم را وسوسه میکند.اصلا" آدم یاد خاطره هایش میفتد.گفتم تئاتر، آقا اصلا"ما دلمان میخواست یک هفته تمام بشینیم و همه ی فیلمهای تاریخ سینما را دوباره ببینیم، از بن هور تا کازابلانکای مایکل کورتیز.از بر باد رفته ی ویکتور فلمینگ تا بعد از ظهر سگی سیدنی لومت. از اینک آخر الزمان فوردکاپولا تا فارست گامپ رابرت زمه کیس..." مامان همیشه میگه: زندگی مثل یه جعبه شکلات شانسیه، هیچوقت نمیدونی چی گیرت میاد!" ، دلمان میخواست به جای این جزوه هایی که از بس فشارشان دادیم ریغش درآمده بشینیم و دخل همه ی کتابهای دنیا را بیاوریم.آقا ما دلمان میخواست هیچ کار مهمی نداشتیم تا برایش عجله کنیم، پولهای جیبمان هیچوقت صرف چیزهای عارضی نشوند و آخرش هی از زندگی عقب نیفتیم و بعد دوباره بدویم تا بهش برسیم و دوباره عقب بیفتیم. اینها را از مامان بزرگم یاد گرفتیم أقا.
-
آقا ما میخواهیم از بیخ بی خیال این اصول اجتماعی شویم. بیخیال این آدمهای کلیشه ای هر روزه. ما میخواهیم هیچ کسی را تحمل نکنیم، هر کس دروغ گفت همانجا در تاکسی بزنیم توی پرش. به هیچ آدم کلیشه ای هم لبخند نمیزنیم.مروارید - دختر همسایه مان - هم همه ش به همه لبخند میزد، حتی وقتی ما شوخی میکردیم و مقنعه ش را از عقب میکشیدیم و بعد یک دی دونقطه ی بزرگ میشدیم باز لبخند میزد و صدای خنده ش زیر سقف آپارتمان بلند بود که کارش به اینجا رسید. دو سال پیش یک بابایی آمد گرفتدش و یکسال بعد هم طلاق و طلاق کشی شد و حالا هم نه مروارید حال خندیدن دارد و نه ما دیگر حال شوخی کردن.
-
آقا ما نمیخواهیم برای اثبات پیش پا افتاده ترین حرفمان، به عینیت برسانیمش تا باورمان کنند.اینجوری آخر یک روز جمجمه مان را می شکافیم و مغز لزجمان را در میاوریم و به خودمان آویزانش میکنیم که ما هم زمانی از اینها داشتیم ولی حالا میتوانید با خیال راحت احمق فرضم کنید. آقا ما خسته شدیم از این آدمهای روزنامه ای، تلویزیونی و ماهواره ای کله پوک که در سیم ثانیه نظریه می پردازند و فوکویاما و هانتیگتون را به چالش می طلبند و موقع عمل که شد، خونسردانه می رینند...و بعد جلسه ی تجزیه تحلیل راه میندازند که چرا فلان شد. آقا این ملت آنقدرها هم شریف نیستند.معتادهاشان خمارتر از همیشه،فاحشه هاشان روز به روز زیباتر و پربارتر از دیروز، دختر گدا و چشم آبی سر دوازده فروردین روز به روز فقیرتر از دیروز و...آقا ما خشم پنهان درونمان را - چه ترکیب مسخره ای. نه؟ - با ضرب گیتار الکتریک Nirvana آن قدیمها و System of a Down این جدیدترها خالی میکنیم و روی تختمان بالا و پایین میپریم. راه دیگری هم بلد نیستیم. اینها را که گفتیم نه اینکه خیلی حالیمان هست آقا، ما خودمان هم سطح سروتونین مغزمان همیشه اینقدر پایدار نیست و یا کم میشود و بیحال و خسته و از وضع موجود ناامیدمان میکند و یا زیاد میشود و خل و چل بازیمان میگیرد.آقا خل و چل بازی ما را ندیدید تا حالا.
-
میدانید آقا، خیلی عالی میشد اگر یک شب زیر نور مهتاب در یک مزرعه گندم با یک دختر spanish ملاقات میکردیم و کافئین می نوشیدیم و Hasta Siempre میخواندیم اما ولش کن آقا، ما میدانیم آخر آرزوی دویدن و فریاد کشیدن دنبال یک گله بوفالوی وحشی در دشتهای کنیا را به گور خواهیم برد و روی سنگمان زیر تاریخ تولدم یک شعر کلیشه ای بی محتوا و چرند حکاکی خواهند کرد و حسرت کارهای ناکرده هم عذاب آخرتمان خواهد شد...
-
.
-

-
Thu 22 Jun 2006
SURREAL
- + سایه ی آبی Elizabeth taylor ِدور چشمات و...
- + آفتاب تابستون داغ بود و سایه ها دور.
- + وسوسه ی یک چُرت تمام عیار مثل آدمای فیلمای کیشلوفسکی.
- ــ چیزی گفتی؟
- ــ نه هیچی.
Thu 22 Jun 2006
Studying For Term EXAMS
- رابطه ی اینارو با هم کشف کنید و چند واحد پاس شده جایزه بگیرید: J.K.Rolling ، هری پاتر، قلعه ی آزکابان، عینک،خارق العاده بودن،جفنگ نویسی فی البداهه،ارنستو، علی و بردیا و کف دست،سالن امتحان، تشریحی،چهار تا سوال هر کدوم پنج نمره، تخیل و...


