Sun 30 Aug 2009
Some Facts about TV theologies
-
در حجره نجاری ام مشغول ساختن خرت و پرت هستم که چند سرباز رومی وارد می شوند،یقه م را میگیرند و کشان کشان پیش پونتیوس پیلاطس می برند.حاکم اورشلیم بدون هر حاشیه رفتنی،میگوید آن کسی را که پارسال به صلیب کشیده اند یسوعای حقیقی نبوده.میگوید کاهنان معبد بعد از مکاشفات طولانی به مسیح بودن من شهادت داده اند.میگویم فرد کم مو و چاق و دائم الخمری مثل من نمیتواند پیغمبر باشد.حاکم خشمگین میشود و میگوید باید ریشه فتنه ناصریه را خشکاند و تا همینجا هم وقت را از دست داده اند.دستور میدهد صلیبی سوارم کرده و تا بالای تپه جلجتا مشایعتم کنند.حوالی غروب،با فرو رفتن متناوب میخها،خارشی را در الهامگاه قلبم احساس میکنم.صلیب را که برمیافرازند خارش شدیدتر میشود.یادم میاید سالهاست این خارش قلبی را تحمل میکنم و به وقایع عجیبی که پیرامونم رخ میداد بی توجه بوده ام.تا شب منتظر فرشته می مانم تا من را هم مثل آن مسیحِ اشتباهیِ قبلی نجات دهد.کسی نمیاید.مسیر تاریخ عوض میشود.
Mon 24 Aug 2009
توهم1
-
دیگر وقتم را برای منهدم کردن میکروفون ها و میکرودوربین هایی که در سوراخ سمبه های اتاقم کار میگذارند تلف نمیکنم.میدانم حتی در توالت و حمام هم تحت نظرم.حتی وقتی سالامی سفارش میدهم میدانم کسی که با لباس رستوران زنگ خانه ام را میزند جاسوس سیستم است.من اهمیتی نمیدهم.حتی یکی دوبار چند تایشان را به داخل دعوت کرده ام و سیگار هاوانایی هم به اتفاق کشیده ایم.از آن افتضاح تر،جِس است.حتی جِس هم عامل نفوذیست.من هم به رویش نمیاورم که آن سنجاق سر صورتیش یک میکروفون سوپرسونیک X45 ساخت آلمان غربیست.یکبار که سرم را روی سینه هایش گذاشته بودم حس کردم میدان مغناطیسی سیم کشی های زیر پوستش دارد مغزم را به هم میریزد.البته جس بعدا" مجبورم کرد اعتراف کنم آن شب در الکل زیاده روی کرده ام در حالیکه نکرده بودم.در ضمن خودم را هم بابت دادن اطلاعات انحرافی به استراق سمعچی ها خسته نمیکنم.مثلا" وقتی ساعت ۸ در اشتادنهایم با رابط دبلیو یازده قرار دارم بیخود داد نمیزنم جس!به نظرت امشب واسه بولینگ با توخوفسکی کدوم لباسمو بپوشم؟رابط دبلیو یازده هم همین وضع را دارد.حتی گاهی خود سیستم به صورت غیر مستقیم اطلاعاتی در اختیارم میگذارد تا به رابط انتقال دهم.همه چیز غیرمنطقی به نظر میرسد جز یک چیز:فاجعه آبجوفروشی و نقش مستقیم حزب در آن.چرا اینقدر مطمئنم؟بگذریم.اینها را هم نوشتم تا فقط تابوشکنی کرده باشم.
Wed 19 Aug 2009
Some Facts about TV Junks
-
بربرها دستهایمان را از پشت بسته اند و لخت مادرزاد می برند تا قربانیمان کنند- یا لااقل این چیزی است که من فکر میکنم.لِکس مثل اسکیزوفرنیک ها با حرکات سر در هوا صلیب می کشد و چیزهایی میخواند.من به هیچ سمبل الهی اعتقاد ندارم و زیر لب شعری از دوران مدرسه را زمزمه میکنم.هر پنج نفرمان قرار میگذاریم نیروی برتر کائنات را به طور همزمان برای وقوع کسوفی، آتشفشانی،زلزله ای تحت فشار بگذاریم تا بربرها مثل فیلمها کشتنمان را بدیُمن بدانند و ولمان کنند.سرانجام به سنگ قربانگاه می رسیم.هوا تاریک می شود.خیال می کنیم ابر است.لکس جیغ می زند خورشید...چند دقیقه طول میکشد تا خورشید به کسوف کامل برود.هر پنج نفرمان خیال می کنیم نجات پیدا کردیم.بربرها از ما خوشحالترند و شروع به رقص میکنند.یکنفر که به نظر میاید رییسشان است روی پیشانی هایمان محلول لزج خوشبویی می مالد و با حرکات دستهایش شیرفهممان میکند در آیین قبیله شان،کسوف نشانه تشنگی خدایان برای خون است و تنها چیزی را که بدیمن میدانند تولد نوزاد دو سر است.لعنت.ژوزف به عِبری چیزی میپراند.لکس هم فحشی میدهد.دو بربر سرم را جلو می کشند و گردنم را روی سنگ قربانگاه میگذارند.
Wed 29 Aug 2007
حشوبات
-
وقتی آدمها شروع به استدلال میکنند همه چیز به فنا میرود./فرانسوا ماری ولتر
-
وقتی کسی گافی میدهد و دیگر سوراخی نمانده تا در آن بخزد، میگوید در آینده پشت پرده ها را افشا خواهم کرد.وقتی کسی میخواهد چیزی را ماستمالی کند، میگوید مطمئن باشید مصلحت اندیشی نمیکنیم.وقتی کسی که لیاقت جایگاهی را ندارد به آن جایگاه میرسد، میگوید هدف خدمت است نه پست و مقام.وقتی ناامیدی مطلق را تا مغر استخوانمان حس میکنیم، گفته میشود اینطورها هم که شما میگوید نیست و برای حرفشان دلیل میاورند.وقتی قرار است به زودی خرخره عده ای جویده شود، گفته میشود اکنون بیش از هر زمان دیگری به وحدت نیازمندیم.وقتی کسی میداند نه حالا و نه هیچوقت دیگر چیزی در چنته نداشته و ندارد، میگوید نباید با بی انصافی به مسائل نگاه کرد.وقتی کسی میداند چرخ پنجم درشکه است میگوید من که قدرت اجرایی ندارم،من فقط پیشنهاد میدهم.وقتی هنوز گند کار در نیامده، میگویند مسلما" تحریم ها و بحران جهانی اقتصاد بی اثرند،وقتی گند کار در میاید، میگویند مسلما" تحریم ها و بحران جهانی اقتصاد موثرند.وقتی...
Sun 24 Jun 2007
چند روایت معتبر درباره جعبه پیتزا
-
با خودش میگوید چه خفه! و بلافاصله از اینکه انرژی منفی ساطع کرده پشیمان میشود و بلند میگوید چه عالی! پرده های اتاق را به طرفین میکشد، چشمهایش را تنگ میکند و از اینکه باز هم به اندازه کافی نور وارد نشده سر خورده میشود،در دلش میخندد و میگوید گور پدر انرژی، خفه تر از این امکان نداره! و به پنجره های لانه زنبوری ساختمان جلویی خیره میشود.یاد تصور مسخره ی قدیمیش از طبقه آخر بهشت افتاد که حتما" چندتایی آسمانخراش در حد Empirestate دارد و چون بعد چهارمی ـزمانی ـ در کار نیست، ساکنینش از شدت بیکاری فقط نشسته اند جلوی پنجره ها و به پنجره های هم خیره شده اند و هر از چند گاهی هم سایه ای از جلوی دیدشان به پایین سقوط میکند و چون فناشدنی هم در کار نیست دوباره با آسانسور برمیگردانندشان جای اول...بی اختیار دستش رفت طرف جیبش که از فشار پاکت سیگار،یک تقویم کوچک و چند عدد ورق پاره بی ربط رو به انفجار است.یکی میگیراند و آتش نزده میگذارد بین لب بالا و زبانش.همانطور که به پنجره ها خیره مانده به فکرش میرسد که این سیگارهای بی سرطان{همیشه اینکه چرا شریعتی را سرطان ریه شهید نکرد برایش سوال بود} هم شده اند ضایعه ادبیات فارسی،باز خدا بیامرزد چوبک و هدایت را، فکر کنم این روزها اگر استفاده از هرگونه دخانیات در متن نوشته ها قدغن شود احتمالا" صنف داستان نویسان انشعابی خواهند داد و صنف مثلا" کاپوچینوفروشان را پایه گذاری خواهند کرد.بعد فکر کرد زیاده روی کرده.سیگار را از لابلای لبش بیرون میکشید که تک زنگ تلفن افکارش را مرتعش کرد."آره خودشه" و به ساعت که نگاه کرد هیجان زده شد.دقیقا" هفت.با خودش گفت یعنی هنوز همونقدر دقیق موندی؟ و دلش خواست احساس کند این انرژی مثبتش بود که پرده ها را تکان داد و نه نسیم عصرگاهی.گوشی را برداشت و بی مقدمه و با صدای خونسردی که زیاد شبیه خودش نبود گفت" سسلام، میدونستم! باباباختی، یادم تو را فراموش!" صدای لهجه دار مردانه ای از آن طرف خط جواب داد" بله؟" و بعد بدون آنکه منتظر جواب بماند ادامه داد" از لابیه، پیتزاهاتونو اوردند". یاد تجسمی شبیه افسرهای عراقی فیلمهای حاجی سیدتو کشتند افتاد.با صدایی که کاملا" شبیه خودش بود من من کرد " بببگو بیاره بالا" و گذاشت. "اینم از امروز" بلند شد در را باز کرد، درچارچوبش ایستاد و زمان گرفت. دو دقیقه بعد پسرکی با لباس زرد و دو پیتزا در دست از آسانسور بیرون آمد.شبیه محمدرضا فروتن پیتزافروش در اعتراض کیمیایی شده بود.در همان لحظه که داشت بوی قارچ و مرغ را با مخاط بینیش آنالیز میکرد قیافه پشمالوی کیمیایی هم از جلوی چشمهایش گذشت.بعد فکر کرد ادمهای مسعود کیمیایی چقدر کم شدند این روزها یا شاید بالکل منقرض شدند و فسیلهایشان را هم آسفالت گرفتند."دودو دقیقه" پسرک لبخند زد."دودوتا قارچ و مرغ بود، یکی بیشتر از هر شب،ررفیقت کجاست؟ دیدیشب بهش..." که در واحد کناری باز شد و دخترکی عصاقورت داده شبیه معشوقه ملوان زبل روبرویش سردراورد و راهی آسانسور شد.تضاد عطر سرد و خفه دخترک با بوی قارچ و ادویه مفهومی شبیه غلظت را برایش تداعی کرد.هنوز فکر آدمهای کیمیایی را کاملا" تمام نکرده بود که دخترک و غلظتش باعث شدند فکر کند اگر استروژن و پروژسترون هم بوی خاصی داشتند زندگی چه جوری میشد و شاید اصلا" سوژه داستان بعدیش هم همین می بود. بعد هم توی دلش خنده ش گرفت و ادامه حرفش یادش رفت، یک هزاری به پسرک انعام داد و در رابست. انرژی مثبتش همچنان نمیخواست بی خیال پرده های مواج اتاقش شود. محسن نامجو داشت سه تار میزد و های های میکرد. همان اول کاری از سکسکه ی طرف وسط اهنگ خنده ش گرفت.بعد هم که دید یارو آخر های های هشت تاییش کم آورده و دارد بوق میزند خنده ش بلندتر شد." خخدا لللعنتت کنه با این افه ی روروروشنفکریت! این چی بود؟!" و همچنانکه میخندید صدا را تا حد ممکن کم کرد.فکر کرد شاید تلفنهایشان قطع شده که از سر شب که از مجله برگشته تا الآن که یک ربع به نیمه شب است هیچکس از بیرون زنگ نزده . انوقت این میشد بهانه ی همه.گوشی را برداشت و صد و نود و دو را گرفت"با سلام، توجه شما را...تق" و خیالش جمع شد که مشکلی نیست. گلبولهای قرمزش نیکوتین می طلبیدند و بی اعتنایی میکرد.در تعلیق گیر کرده بود. با یک دست روزنامه تا خورده آن روز را باز کرد و به دقت صفحه ادبیاتش را زیر نظر گرفت و با دست دیگرش در جعبه پیتزا را برداشت.مقاله اش در مورد "ساختارشناسی روایت در آثار چندلر" را چاپ نکرده بودند.ستون ثابت نویسهای متین و موقر و عنیکی تمام حجم صفحه را گرفته بودند.بستش و روی ستون یک و نیم متری روزنامه های کنج اتاق انداخت.پنجره های ساختمان جلویی...چند ثانیه ای دنبال خودکارش گشت تا چند خطی که به ذهنش رسیده و هنوز نپریده بود را در تقویمش یادداشت کند" ای چند و چون و چرایت/برای خودم هم مبهم/ ای نقطه چینی فقط با یک نقطه/ بر صفحه اول و اخر یادداشت هایم...{چشمش به جعبه پیتزای سسی افتاد} چه میدونم!" و بی خیال نوشتن شد.نیمه شب بود.به عبارتی سیصد و شصت و پنجمین نیمه شبی بود که میرفت خوب به یادش بماند.بر خلاف دوشنبه شبها که تجسم بیرونیش اسب سیاهی بود که چهارنعل به سمت افق نقره ای میدوید، سه شنبه ها نمود عینی پیرمردی بود روی یک صندلی تاشوی کوچک،نظاره گر عابرهای آویزان عصر،دخترهای خسته و بی آرایش و آلایش ساعت پنجِ بعد از دانشگاه یا شاید یک دوچرخه زنجیرپیچ شده به تنه یک چنار بزرگ یا همچون چیزی در هر حال پر از سکون و تعلیق...
-
چهل و پنج دقیقه به چهار صبح بود که از چرت پرید.دستی به موهایش کشید و با جدا شدن چند تار جوگندمی حس بدی گرفت.محسن نامجو همچنان داشت میخواند. گوشی را برداشت و در فون لیستش روی شماره ای چندثانیه مکث کرد.انگشت شستش چند بار روی شماره ها سر خورد و بوق آزاد اول، دوم، سوم و صدای خودش که از آن طرف خط بی مقدمه میگفت" با سلام، میمیدونستم! باباباختی، یادم تو را فراموش!" و صدای یک بوق یک ثانیه ای.سیصد و شصت و پنجمین روزی بود که پیام پیغامگیرش را عوض کرده بود تا به خیال خودش هیچ فرصتی را برای برنده شدن از دست نداده باشد.قطع کرد و به پنجره های ساختمان جلویی خیره ماند. "یک کم طولانی نشده؟"
-
قبل از دوش گرفتن، سیصد و شصت و پنجمین جعبه محتوی دومین پیتزای دست نخورده شب قبل را در زباله دان انداخت و با خودش حساب کرد چقدر احمقانه ست آدم حتی در روز تولدش منتظر اتفاقات عجیب یا تلفنهای مثلا" خاص باشد. تجسم دوچرخه زنجیرپیچ شده به چنار بزرگ همچنان ولش نمیکرد.
-
-
-
پ.ن: در چلچراغ همین هفته به چاپ رسید (;
-
.
-
Sat 9 Sep 2006
شنوندگان عزیز، توجه فرمایید
-
- روشو بکشید خوبیت نداره.
-
بزرگی دشت نگاه را وسوسه میکرد. افقش افقی نبود مثل دریا.یعنی تا آسمان،با آسمان مرز واضحی نداشت.بین شالیزار و دشت صیفی را پونه گفته بود افرا بکاریم و من بهانه آورده بودم که افرا را نه در پاییز که باید در بهار کاشت.پونه خیلی حرفها میزند. دیشب میگفت امسال زودتر خنک شده و من خوب میدانم خنکی چه حس خوبیست.خنکی چیزی است مثل حباب، سبک است. مثل ابرهای بالا سرم که خیال باران دارند ومثل پونه که لیلا را بسته به کمر و دارد علفهای هرز شبدرها را یک ردیف به میان وجین میکند.۱ عادت دارد به این کار.دکترهای تهران گفته بودند رطوبت دشت روماتیسم را بدتر میکند.پونه میگفت دکترهای تهران هم مرطوبند ولی خنک نه،نیستند...که پاهایم فرو میروند در گِل و نقطه هایی در آسمان نظرم را جلب میکند.
-
- آقا زنده ای؟ صدامو میشنوی؟
-
یک اسکادران شکاری بود. مال پایگاه همدان شاید. بوم. افق میترکد. دستم را سایه بان میکنم. باران چکه میکند روی یازدهی که به مچم بستم. هواپیماها چکه میکنند،افق باز هم میترکد. هواپیماها ریز و ریزتر میشوند و میروند طرف شرق. وحشت میکنم. هواپیما وقتی آهن چکه میکند باید وحشت کرد. میدوم طرف شرق و پاهایم یک قدم در میان فرو میروند در گل.
-
- داره میمیره، زنگ بزنید اورژانس.
-
همین دو سال پیش بود.شاید هم...نه همان دو سال پیش.پونه دامن زرد زردی پوشیده با گلهای بنفش. مادرم نگاهش میکند. ناشیانه آرایش کرده ولی قشنگ است. پونه خیلی قشنگ است. مادرش تعارف میکند. خواهر بزرگش جلوی ما دارد کون بچه ش را خشک میکند. پونه میگفت از بچگی لال بوده. مادرش چشم غره میرود و دختره بچه ش را بلند میکند میبرد اتاق عقبی. پونه چایی میاورد.گلهای بنفش دامن زردش از زیر چادر سفید طرحهای مبهمی ساختند.برمیدارم.مادرش شیرینی را میگذارد دهانش. من پونه را نگاه میکنم، پدرش را نگاه میکند که روی تاقچه نشسته و کلاهش تا روی پیشانیش را گرفته. پدرش مرا نگاه میکند.مادرم میگوید ماه دیگه شب عید قربان.
-
- نه بابا زنده ست.
-
یک دسته ی دیگر از علفها را میکند و میندازد پای افراها. میگویم خسته نباشی تا فقط چیزی گفته باشم. هوا باران دارد. همانطور که می نشیند، بلند میگوید ممنون و در ظرف را برمیدارد. لیلا با دهان باز خوابیده و آب دهانش سرازیر شده روی گونه ش. من من میکنم پاهایت چطورند. جواب نمیدهد. میگویم شنبه ی بعد دوباره میرویم تهران.دستش را میگذارد گوشه ی لب لیلا و با انگشت اشاره آب دهانش را میگیرد.
-
- ضربه مغزی شده انگار.
-
غبار و دود هیولایی شده اند و زمین را میبلعند، حتی یکنفر هم ضجه نمیزند. شبحی از پشت دیوار نیمه ریخته شبح دیگری را بر دوش میکشد. دیوار نیمه ریخته سوراخ سوراخ شده و از پشت دارد میفتد.چارچوب در را بلند میکنم، میکشم کنار. تیرکهای سقف،خشت، آجر، خشت،آجر...صورتی و سیاه.شبیه پا است، پای آدم است، پای پونه ست.این امکان ندارد. میکشم، سبکی اش خنک نیست.از جا در میاید، ریش ریش میشود.
-
- صدامو میشنوی؟
-
نمیشنوفه بابا. مرده. هی خراب شده ی تهران هــی، ده متر پرت شد جلو، اونجا،خط ترمزو ببین. بیاید کنار. معتاد بود انگار،افتاده بود روی شیشه ماشین بغلی داشت پاکش میکرد پرید جلو ما. یذیختم کردی به قران.نبضش ضعیفه. داره جون میکنه، زنگ بزن اورژانس. مرده بابا، برو کنار، روشو بکشید خوبیت نداره...
-
-
افق را غبار و دود برداشته،می چکد و طعنه میزند به نوشته ی روی در مینی بوس که No Smoking. دست به کار میشوم،اکثر پونه را که دارد به سوخته های لیلا شیر میدهد می پیچم لای چادر و می نشانم صندلی کناریم. بقیه ش را میگذارم توی ساکم و هر دو را میبرم تهران. تهران با شش ماه پیشش هم توفیر کرده.زنها، ابروهای پرپشت، مانتوهای بلند، جورابهای سیاه، مردهای هم قد و همفکر و هم علامت، ته ریش، تکیده، کدر، هواپیما...قیژژژژژ، هیولای آشنای دود همه جا هست، باربندهای پر از بار مثل هزارپا ردیف شدند تا از شهر فرار کنند.امروز سه شنبه شانزدهم آبان،یک ماه است که اینجا هستم و در یک کارگاه ریخته گری مشغول به ...شمردن چکه می باشم. پونه جان دامنت بهت میاید، آن طرحهای مبهمش را یادت هست؟ امروز یکیش را در فرش اتاقک کارگاه پیدا کردم.دارم مثل تو عادت میکنم به یک چیزهایی...بقالیها خالی مانده ند و جز تون ماهی و روغن چیزی ندارند. تریاک، رادیو،هیولا...ماجرا... جنگ. شب برمیگردم اتاقی که ارزان اجاره کرده بودم.داد میزنم خسته نباشی دختر. اکثر پونه نشسته زیر پله دارد سوخته های لیلا را شیر میدهد.بابت نصف بقیه ش خیالم جمع است، اونجا، هنوز توی ساکم است.
-
-
-
۱.البته بعدها فهمیدم آن روایت به هیچ وجه نزدیک به واقعیت نیست.
-
.
-
-
Mon 17 Jul 2006
آقای تولستوی، بفرما سیگار
-
سرم باز گیج میرود و تنه م سعی میکند نگهش دارد.می بندم و دوباره بازش میکنم.تاریکی خودش را چپانده روی نور چراغ رومیزی ای که روی تخت افتاده و من خودم را چپانده ام زیر فضای اتاق کم اکسیژنم. لعنتی ها عجب سمفونی راه انداخته اند.چرا تا حالا نفهمیده بودم از فرکانس صدای جیرجیرکهای شب بر خلاف سر ظهری هایش زاری میبارد.زار تر از صدای خش خش جاروکش شهرداری شیفت شب. زنی در خیابان میدود - نمی بینمش ولی حتما" میدود- و فحش مادر میدهد و من حوصله ی حدس زدن دلیلش را ندارم.روی کتابم قوز میکنم.ریه هایم که از بچگی یکی در میان وظایف حیاتیشان را می پیچاندند، چند ماهیست استراتژِی نابودی غافلگیرشان کرده و به گوه خوردن افتاده اند و من فقط به زور نوشته های خرچنگ قورباغه ی روان نویس پزشک دوست داشتنی و بورد تخصصی دارم از خارجه این کیسه های صورتی رنگ آویزان به نایم را به باز و بستن وا میدارم و خواب و بیداری ام را متر میکنم. نور روی صفحات تولستوی می ماسد.انا دیگر زیبا نیست، چمدانش را جمع کرده و منتظر ایستاده.چند دقیقه بعد سرش سردی آهن جلوی چرخهای قطار را لمس میکند و می میرد و خودش هم سرد میشود.لوکوموتیو سوت زنان نزدیک میشود.راننده ش حتما" یک مست اهل سن پطرزبورگست که بطر ویسکی اش را به سقف آویزان کرده.یک دقیقه، سی ثانیه، دو ثانیه و لبهای آنا له میشود و میچسبد به سطح داغ از اصطکاک چرخهای قطار و دیگر سکوت...فرونسکی خوابیده. تولستوی پیر، تو چه خوب میدانی چگونه مردان زشتی مثل خودت و مثل کارنین رابه عرش ببری.{دوست دخترم عصر زنگ زد و برایم آرزوی سلامتی کرد و من الآن یادم افتاد.حتما" وقتی سرش روی شانه های معشوق جدیدش چسبیده و او باموهایش ور میرود}شاید به همین خاطر است که کتابهایی که نویسنده ش زشت بوده را دوست دارم. سیلورستاین کچل را که یادت هست؟ پسرک شعرهایش گلهای بنفشه را با ادرارش آب میداد.روی تختم پهن میشوم و صدای جیرجیرش بلند میشود. سرم گیج میرود و تهوعم میزند به گلو و اسید معده م مخاطش را میسوزاند و میرود درون حفره بینی ام و آنجا میماند. سرفه ام میگیرد.می غلطم و نیم خیز میشوم.تخت همین جور جیر جیر میکند.همیشه از تختها وحشت داشتم که سرنوشت دنیا را همین تختها تعیین میکنند. جایی که اگر تک نفره باشد نیمی از عمر و تقربیا" همه ی تصمیمهای مهم را رویش میگذرانیم و میگیریم...قلبم آرامتر از همیشه مشغول انجام وظیفه ی خطیرش است و نمیداند گلبولهای قرمز خونم دیگر حال حمالی اکسیژن را ندارند. خنکی هوا با بوی شب بو ها و سمفونی جیرجیرکهایی که ریتمشان عجیب تند شده قاطی میشود.تصویر همینگوی جلوی پنجره ی رو به ساحل اتاقش در کوبا از ذهنم میگذرد.تصویر موسولینی چاق در حال هارت و پورت و تصویر دوست دختر مهربانم روی شانه ی معشوق جدیدش. تهوعم بالا میگیرد. تقریبا" تا سقف محوطه ی دهانیم.کیسه های آویزانم دارند روی هم میخوابند و بنفشی میگیرند. تنه م شل میشود و نوری که از لای مردمکهای گشادم رد میشد، توی اعصاب بیناییم گیر میکند و یک لحظه بعد هوا هم دیگر پایین رفتن یادش میرود.هی پسر...دستهایم را ستون میکنم و نهایت زورم را میزنم تا بلند شوم که... سه و نیم متر می پرم هوا و سرم میخورد به سقف. تعجبم را با خودم میکشم طرف تلفن. دارم شماره ی یکی - مثلا"دوست دختر مهربانم - را میگیرم که نگاهم میفتد به خود سردم که روی تخت خوابیده است و چیزهایی از دهانش خارج میشود و میریزد روی صفحه ی آخر تولستوی و لبهای به چرخ قطار چسبیده ی آنا. گیج میشوم . پاهایم راه میفتند طرف پنجره.جیرجیرکها آرام ولی متفاوت میخوانند.مرد جاروکش قوز کرده و یواشکی سیگاری آتش میزند.
Fri 23 Jun 2006
بارداری ناخواسته
-
خوب آقا چرا میخندید؟ بارداری نخواسته هم همین شکلی است دیگر.با همین عوارض جانبی.آدم یک کاری رامیکند به هوای یک چیز دیگر،یک چیزی را که نمیخواهد می بندند به شکمش...کجا بودیم، آهان،این تیارت شهر خیلی جای نوستالژیکی است. ساختمان گردالی و جماعت به صف وایساده ش آدم را وسوسه میکند.اصلا" آدم یاد خاطره هایش میفتد.گفتم تئاتر، آقا اصلا"ما دلمان میخواست یک هفته تمام بشینیم و همه ی فیلمهای تاریخ سینما را دوباره ببینیم، از بن هور تا کازابلانکای مایکل کورتیز.از بر باد رفته ی ویکتور فلمینگ تا بعد از ظهر سگی سیدنی لومت. از اینک آخر الزمان فوردکاپولا تا فارست گامپ رابرت زمه کیس..." مامان همیشه میگه: زندگی مثل یه جعبه شکلات شانسیه، هیچوقت نمیدونی چی گیرت میاد!" دلمان میخواست به جای این جزوه هایی که از بس فشارشان دادیم ریغش درآمده بشینیم و دخل همه ی کتابهای دنیا را بیاوریم.آقا ما دلمان میخواست هیچ کار مهمی نداشتیم تا برایش عجله کنیم، پولهای جیبمان هیچوقت صرف چیزهای عارضی نشوند و آخرش هی از زندگی عقب نیفتیم و بعد دوباره بدویم تا بهش برسیم و دوباره عقب بیفتیم. اینها را از مامان بزرگم یاد گرفتیم آقا. ما از دیدن پیرمردهای علاف پارک شهر احساس مردن نمیکنیم.ما از اصول خانوادگی که مامان بزرگ می گوید اصلا" سر در نمی آوریم.ما یک ایرانی هستیم.غیوریم.جیرفتی ایم.تاریخمان را از زمین در می آوریم با یک بیل،می فروشیم به قاچاقچی پنجاه هزار تومن.آقا ما یک متن ادبی سنگینیم نوشته ی شکسپیر.ترجمه ی یک پتیاره متشخص در وبلاگ شخصی یک پتیاره سنگین دیگر.ما چند ثانیه بعد از رد شدن از کنار زن سنگ پا فروش زیر پل عابر میدان انقلاب به این فکر میکنیم که این یک " باند تکدی گری سازمانی" ست یا بیوه ی بیچاره ی یک شهید در جزیره ی فاو؟اینها مسئله است دیگر.آقا ما از وقت اضافه زندگی می ترسیم.مثل کسی که همان لحظه ی اول سوار شدن به یک هواپیمای محکوم به سقوط، مرده است.بقیه ش فقط وقت اضافه ی زندگیست.
-
آقا ما میخواهیم از بیخ بی خیال این اصول اجتماعی شویم. بیخیال این آدمهای کلیشه ای هر روزه. ما میخواهیم هیچ کسی را تحمل نکنیم، هر کس دروغ گفت همانجا در تاکسی بزنیم توی پرش. به هیچ آدم کلیشه ای هم لبخند نمیزنیم.مروارید - دختر همسایه مان - هم همه ش به همه لبخند میزد، حتی وقتی ما شوخی میکردیم و مقنعه ش را از عقب میکشیدیم و بعد یک دی دونقطه ی بزرگ میشدیم باز لبخند میزد و صدای خنده ش زیر سقف آپارتمان بلند بود که کارش به اینجا رسید. دو سال پیش یک بابایی آمد گرفتدش و یکسال بعد هم طلاق و طلاق کشی شد و حالا هم نه مروارید حال خندیدن دارد و نه ما دیگر حال شوخی کردن.
-
آقا ما نمیخواهیم برای اثبات پیش پا افتاده ترین حرفمان، به عینیت برسانیمش تا باورمان کنند.اینجوری آخر یک روز جمجمه مان را می شکافیم و مغز لزجمان را در میاوریم و به خودمان آویزانش میکنیم که ما هم زمانی از اینها داشتیم ولی حالا میتوانید با خیال راحت احمق فرضم کنید. آقا ما خسته شدیم از این آدمهای روزنامه ای، تلویزیونی و ماهواره ای کله پوک که در سیم ثانیه نظریه می پردازند و فوکویاما و هانتیگتون را به چالش می طلبند و موقع عمل که شد، خونسردانه می رینند...و بعد جلسه ی تجزیه تحلیل راه میندازند که چرا فلان شد. آقا این ملت آنقدرها هم شریف نیستند.معتادهاشان خمارتر از همیشه،فاحشه هاشان روز به روز زیباتر و پربارتر از دیروز، دختر گدا و چشم آبی سر دوازده فروردین روز به روز فقیرتر از دیروز و...آقا ما خشم پنهان درونمان را - چه ترکیب مسخره ای. نه؟ - با ضرب گیتار الکتریک Nirvana آن قدیمها و System of a Down این جدیدترها خالی میکنیم و روی تختمان بالا و پایین میپریم. راه دیگری هم بلد نیستیم. اینها را که گفتیم نه اینکه خیلی حالیمان هست آقا، ما خودمان هم سطح سروتونین مغزمان همیشه اینقدر پایدار نیست و یا کم میشود و بیحال و خسته و از وضع موجود ناامیدمان میکند و یا زیاد میشود و خل و چل بازیمان میگیرد.آقا خل و چل بازی ما را ندیدید تا حالا.
-
میدانید آقا، خیلی عالی میشد اگر یک شب زیر نور مهتاب در یک مزرعه گندم با یک دختر spanish ملاقات میکردیم و کافئین می نوشیدیم و Hasta Siempre میخواندیم اما ولش کن آقا، ما میدانیم آخر آرزوی دویدن و فریاد کشیدن دنبال یک گله بوفالوی وحشی در دشتهای کنیا را به گور خواهیم برد و روی سنگمان زیر تاریخ تولدم یک شعر کلیشه ای بی محتوا و چرند حکاکی خواهند کرد و حسرت کارهای ناکرده هم عذاب آخرتمان خواهد شد...
Sun 28 May 2006
نگفتم...
-
آخرین بار اما نگفتم فرصت ما کمتر از همیشه هست و حرفهای من بیشتر از آنکه در صفحه ی تنگ این ساعت مچی لعنتی جا شود، نگفتم این میخواهد عادت باشد یا هر کلمه ی دیگری که با عین آغاز میشود و مهم هم نیست و هر چه هست نباید تراژدی کشداری شود که نمایشنامه اش را فقط تا جایی نوشته اند که با بالا رفتن پرده ها شروع شود و ادامه یابد و از آنجا به بعدش سردرگم باشد، نگفتم شاید من هم وقتی حوصله ام سر میرفت چیزهایی مینوشتم و نوشتم - شاید تهوعات یک خودکار بیک- و دفتر چهل برگ ارزان قیمتم را صفحه به صفحه کندم و در کشوی میزم انبار کردم و هیچوقت هم تحویلت ندادم، نگفتم که می ترسیدم این کلمات عین دار، چیزی بیشتر از تعلق خاطر خشک و خالی و آزادی در عین تملک و ... دم دست ترینش گذشتن از همه اتوبوسهای شرکت واحد و همه تاکسیها برای ادای دین به پیاده روهای نم خورده از باران سر صبح - و همیشه مخلوط با دوده ی داغ همان اتوبوسهای شرکت واحد- باشند، نگفتم من حتی شک دارم مطمئنت کنم آنقدر به خودم مطمئنم که پاکی ام را به رخت بکشم و بخواهم مطمئنم کنی که مطمئنی به آنجایم رسانده ای که بگویم بعد از تو فقط مریم مقدس و بعد با سرخوشی بخندیم، نگفتم اگر نامه ای بنویسم با همان برگهای دفتر چهل برگم و احساسم را بگنجانم لای خطوط آبی کمرنگش چیزی که ردش را روی خطوط افقیش خواهی دید شاید اشک نباشد و تنها عرق دستم بوده باشد، نگفتم من سرگردانی بین دوست داشتن و عشق و اینکه کدامیک والاتر است و جملات شریعتی را به بازی گرفتن و ادا در آوردن را بلد نیستم و شریعتی هم اگر حرفی زد به من و ما تعمیمش نده، نگفتم از وقتی فهمیدم پری های دریای افسانه ها فقط گونه ای ماهی بی ریخت و حقیر بودند و خطای دید ملوانان پری شان کرده دیگر نباید روی من تک سوار شنل پوش قصه ها هم حساب کنی که میترسم آن هم بادیه گردانی شترسوار و راهزن از آب در بیایند، نگفتم وقتی سکوت میکنم معنیش این نبود که دقایق را برای به مسلخ فرستادن میخواهم، که فقط میخواستم کنجکاوی ام را ارضا کنم و ببینم تو وقتی ساکتی و فقط نگاه میکنی چه شکلی میشوی، نگفتم روزهایی بود که سقف بالای تختم وقتی با جیپسی کینگهای عصرانه و ابری من همراه میشد مثل چراغهایی که زیاد روشن بمانند و بالایشان سیاه شده باشد از نگاههای خیره ی من سیاهی میگرفت، نگفتم دوران کدام حرفها گذشته و اکنون دوران کدام حرفهاست و اصلا حرف چه و دوران چه و شعار چه و اصلا" همه را نباید در یک ترازو سنجید، نگفتم ترس من اینست که نقش روی سیمان-که تو مرا به سیمانی بودن متهم میکردی- وقتی خشک شد دیگر نابودی نمیگیرد و تو شوخی ام را شوخی گرفتی و نفهمیدی روی سیمان نباید به شوخی حکاکی کرد، نگفتم بهانه هایم را یکی یکی در دود سیگارهایم گم کردم ، شبهای سرد را با قهوه سر کردم تا بیدار بمانم و چیزی بنویسم - و در کشوی میزم انبار کنم- و وقتی شکوفه ها میریزند پاهایم را به قدم زدن وانداشتم و آه نکشیدم -هیچکدام را نکردم-، نگفتم از اینها که بگذریم همیشه مسائل مهمتری در زندگی وجود دارند که ندارند تا صورت مسئله مان را پاک کنم و تو نفهمی من در این خود درگیریها - چه بسا خود درد گیری ها- ی خود ساخته کم میاورم، نگفتم کلمه به کلمه ی حرفهایت را میفهمیدم و هیچوقت نتوانستم کلمه ای از حرفهایم را درست بفهمانمت و من به همین هم راضی بودم که یک نفر هست که حرفهایم را درست نمی فهمد ، و بعد از همه ی کلماتی که جوهری کردم... باز هم نگفتم بارانی جیرت را در بیاور، شال گردن سفیدت را بیاویز و خیسی چترت را کنار شومینه خشک کن، نگفتم دستهایت را به من بسپار و منتظر باش تا ببینی جمع دو تا سی و هفت درجه چیزی میشود سه هزار درجه بیشتر از هفتاد و چهار درجه ی این سانتیگرادهای بی احساس ،نگفتم، نگفتم و نگفتم... -
دست راست سرمازده م را - با همان رد جوهر خودکار بیک رویش- گذاشتم روی پیشانی و باز سکوت کردم...آخرین سکوتم را تا ببینم یک نفر که میگوبد خداحافظ شاید تا همیشه و دیگری فقط سکوت میکند چه شکلی میشود...
-
-پنجمین عصر مرطوب آذر ۸۴-
Wed 10 May 2006
رییس بی جمهور
-
چهارشنبه بیستم ساعت دوی بعد از ظهر
-
نه،تا سه نشه بازی نشه. وضعیت تهویه افتضاح است و هر از چند گاهی مجبوری دانه های عرق غلیظ صورتت را با آستینت پاک کنی.در نمایشگاه مطبوعات کنار غرفه ی شرق ایستادی و در سوال و جوابهای مردم با احمد زید آبادی-از تحریریه شرق غرق شدی که تعدادی حراستی بی سیم به دست با عجله وارد سالن ۱ میشوند و یکیشان داد میزند حاج آقا آمد.با خودت فکر میکنی حتما"باز یک رییس سازمانی چیزی هوس افه ی مردمی بودن کرده.سرت را برمیگردانی و به ادامه ی حرفهای زیدآبادی درباره ی سیاستهای دولت جدید گوش میدی.یکنفر می پرسد آینده را چطور میبینید؟جواب میشنود آینده مبهم است ولی ما امیدواریم.طرف قانع نمیشود و گیر میدهد که کندرویهای خاتمی باعث شکست معین شد.یکنفر دیگر میپرد وسط حرفش که اتفاقا" تندرویهای امثال شما باعث شکست معین شد.صلوات که میفرستند،ناخودآگاه به در ورودی که یکی دو سه متر با آن فاصله داری نگاه و تقریبا" کوپ میکنی!سید محمد خاتمی با چند محافظ و با قدمهای شمرده وارد سالن میشود و تعداد کمی هم که خبردار شده بودند پشت سرش.سعی میکنی فاصله ی دو متریت از محافظها را حفظ کنی.بلافاصله در سالن را می بندند.گوشی ها پیاپی زنگ میخورند و طولی نمیکشد که جمعیت به حد انفجار میرسد و سالن مملو از رعد و برق عکاس ها. خاتمی در غرفه ی اطلاعات مشغول یادگاری نوشتن است ولی تو قدت بلنده و هنوز دو متر با یک رییس جمهور سابق فاصله داری.هوا دم کرده و هر لحظه کسی از عقبتر میپرسد کیه و جواب میشنود خاتمی و صدای ذوق دخترانه ای بلند میشود.ازدحام زیاد است و جنگ همیشگی آقا نچسبون به من بالا گرفته.سعی میکنی نچسبونی به کسی.خاتمی در غرفه ی موسسه ایران است و تو کنارتر روی سکوی همشهری ایستادی. با هر حرکتی، موج محافظها مردم را به عقب هل میدهند و صدای جیغ و داد بلند میشود.ناراحت میشود و به محافظها می توپد که بگذارید نزدیک شوند، دهه! جوانکی نزدیک میشود و داد میزند "برای سردار بی سپر اصلاحات صلوات!من باید ببوسمت!" یکی در بی سیم میگوید حفاظتش ضعیف است.موقعیت دو. ملت سوت و دست میزنند.یک لحظه فکر میکنم اگر کسی بخواهد ترورش کند آنوقت عکس العمل بعدیم چه خواهد بود و تخیلاتی میکنم.چهارستون غرفه ی اعتماد ملی از شدت فشار در حال ریزش است و تو هنوز نگاه میکنی.کسی با لهجه ی رشتی اعتراض میکند به همه جهان سومی بازی.تو در بهترین فرصت ممکن قرار داری،دست میبری دوربینت را در میاری و بلافاصله ضد حال میخوری. حتی برای یک عکس خشک و خالی هم باطری نداری.خانوم قد کوتاهی که دوربین دیجیتالی خفنی دارد میگوید کاش من قد تو رو داشتم و تو هم میگویی کاش من هم دوربین تو روا داشتم و جفتمان میخندیم. ورود حاج آقا از بلندگوهای نمایشگاه اعلام میشود و جمعیت در خروجی سالن ۱A حلقه میزنند.راه میفتد و به زحمت وارد سالن ۱Aمیشود و مردم هم سعی میکنند خودشان را هر جوری هست برسانند داخل که حراستی ها شروع به بستن در کشویی میکنند مثل فیلمها میدوی و وقتی فقط اندازه ی یک نیم تنه مانده تا بسته شود خودت را پرت میکنی در سالن و بند کیفت گیر میکند به جایی و پاره میشود. پیرمردی که آرسن لوپن بازیم را دیده آرام غر میزند بابا این هم که فقط حرف زد! منم قشنگتر از این بلدم حرف بزنم چرا دنبال من نمیدویی؟!جوان دیگری جواب میدهد حرف را همه میزنند ولی حرف یکی جنگ میسازد و حرف یکی صلح،جامعه ظرفیت بیشتر از این را نداشت.خاتمی یک دور کامل میزند و راه میفتد سمت در خروجی. جمعیت بیرون منتظرند و به محض خروجش شعار خاتمی دوسِت داریم بلند میشود .جو متناقضی است.یکسال است که دیگر رییس جمهور نیست و حال ما زیاد خوش نیست. یاد سوت زدنها و هو کردنهای مسخره آمیز دانشجوهای دانشکده ی فنی دانشگاه تهران در اواخر ریاست جمهوریش میفتی و...که یکی از آن وسط داد میزند خاتمی دوستت داشتیم ولی دیگه نه.برمیگردد و دنبال منبع صدا میگردد. یکی سریع درخواست صلوات میکند -و خوراک ملت هم که صلوات- همه صلوات میفرستند.در حالیکه دست تکان میدهد سوار پاژروی شیشه دودیش میشود،محافظ ها آویزان میشوند و ماشین راه میفتد.ماشین دوم و سومی در کار نیست.پیرزنی که تازه سر رسیده می پرسد کی بود... تو روی لبه های جدول مینشینی و در بطری آبمعدنیت را باز میکنی و به محبوبیت مردی فکر میکنی که هشت سال رییس بی جمهور کشوری بود که...یکی هنوز داد میزند خاتمی دوستت داشتیم ولی...بطری آب معدنیت را آروم خالی میکنی روی سرت.
Sat 8 Apr 2006
سارا
-
پونزده سال قبل بود.سارا روی جدول نشسته بود و موهایش را شانه میزد و ابروهای پرپشتش را بالا پایین میکرد.موهایش زیر آفتاب برق میزد انگار دارد با آینه نور میندازد روی صورتم تا لجم را دربیارد. من پابرهنه روی آسفالت میدویدم، لی لی میکردم و میفتادم زمین و مثل ای کیو سان کله م را میخاراندم. خیلی خوشش میامد میگفت تو باید موهایت را با چهار بزنی تا وقتی فکر میکنی صدای تق تق بدهد.مسخره.سارا اول کوچه دوم وایساده بود و یخمک میخورد.لباسش را هم کثیف کرده بود. من عقلم کار میکرد ولی کمتر از اون.سارا مثل بقیه ی دخترها بوی آلبالو نمیداد.بوی چوب سوخته میداد.پدرش معتاد بود.یک معتاد کثافت.ولی سارا همه ش میخواست مثل قرتی ها راه برود نیم وجبی. یخمک با طعم میوه میخورد تا رنگش لبهایش را قرمز کند.لباس و شلوارک رنگ و رو رفته ش هم قرمز میشد. بعد شب که میرفت خانه مامانش دعواش میکرد.بعد فردا نمیامد پایین بازی. دوباره پس فردا میرفت یخمک میخرید نیم وجبی.من هم تابستان همیشه دو تا آلبالو یا گیلاس میبردم پایین و میگفتم تقدیم به شما ای بانو - اسم مامان ای کیو سان بانو بود- و بعد اون آویزان میکرد به گوشش و یخمکها را می مالید به خودش و بوی چوب سوخته میداد. من هم بعضی وقتها یک خال با همان رنگ قرمز میگذاشتم وسط پیشانیش میگفتم هندی هندی شدی.عروسک هم نداشت و من نمیفهمیدم چرا عروسک ندارد. آنها که پول داشتند خوراکی بخرند پس چرا عروسک نمیخریدند. شبها توی بالکن خانه مان میخوابیدم و به اینها فکر میکردم.بعد هر چه زور میزدم ستاره ها را ببینم و بشمارم نمیشد.یعنی همه ش تقصیر این درختهای مزاحم بود.همیشه لجم را در میاوردند. مثل سارا میشدند وقتی موهایش میریخت جلوی چشمهایش و لجم را در میاورد. آن شب گفته بود بابایش پول ندارد به مامانش بدهد و مامانش هم به بابایش گفته بود گوه سگ دیگر خسته شدم و بابایش هم مثل همیشه مامانش را زده بود و اون هم رفته بود و گفته بود بچه هایت هم مال خودت. سارا گریه نمیکرد فقط موهایش را شانه میزد و بوی چوب سوخته میداد. من پابرهنه بودم.بهش گفتم باباها خیلی بدجنسند. همیشه آدم را میزنند. بعد گفتم اگر بابایت اینبار هم کتک کاری راه انداخت بیا کوچه و جیغ و داد کن. آنوقت ما میایم نجاتت میدهیم.موهایش را باز میریخت روی چشمهایش.بعد صدایم را مثل سرمایی مدرسه ی موشها میلرزاندم و میگفتم منم باباتو گاز میگیرم با همین دندونام. هفته ی بعد مامانش را میدیدم که چمدانش را جمع کرده و دارد می رود سوار آژانس شود. سارا هم دست داداش کوچیکش را گرفته بود و مامانش را بوس میکرد. یک روز گفت بابام میخواهد زن بگیرد. مامانم طلاق گرفته رفته تبریز. من هم شاید رفتم. من زیاد نمیفهمیدم چه جوری. اون که بچه ست تنهایی نمیتواند برود تبریز. میدزدندش میکشند و کلیه هایش را درمیاورند.وایی...تا اینکه یک روز باباش کت و شلوار پوشیده بود با یک زن زشت اومدند خانه ی سارا اینها. خیلی زشت بود. سارا بهش میگفت قورباغه. میگفت مثل زن باباهای تو فیلمها نیست که همه را بزند. فقط مثل قورباغه صبح تا شب میشیند جلوی آینه و ابروهایش را بر میدارد. من نمیفهمیدم زنها چرا ابروهایشان را برمیدارند. دردشان نمیامد یعنی. کم کم داشت اول مهر میشد. یک هفته بود ندیده بودمش. حدس میزدم رفته باشد تبریز تنهایی. دختره ی دیوانه. داشتم زنجیر دوچرخه م را جا مینداختم که قورباغه را دیدم دستش میوه بود و میخواست در را باز کند برود تو. با دمپایی دویدم طرفش و یک لنگه م درآمد. گفتم سلام. خیلی زشت بود. گفت چی شده؟ گفتم سارا کجاست؟ گفت داییش آمد با داداش کوچولوش بردتش تبریز. از توی خانه شان بوی چوب سوخته میامد. به نظرم رسید مثل خمیر دارم کش میایم پایین.
-
-
پونزده سال بعد بود. سوز سردی میامد و ابرهای توی آسمان به قرمزی میزدند. داشتم ماشین را پارک میکردم که دختر لاغری که شکمش یک هوا جلو آمده بود توجهم را جلب کرد.چه موهای بلندی داشت. رفت طرف خانه ی سارا اینها. فکر کردم حتما" یکی از همانهاییست که میایند خانه شان را ببینند تا بخرند آخر بابایش سه سال پیش در بندرعباس مرده بود و جسدش هم انگار همانجا خاک کرده بودند. دیدمش آمد طرف من و پرسید خانوم فلانی نیستند خانه؟ نشناخت. خودش بود. حرف زدنش همان شکلی مانده بود. موهایش را داده بود بالا. حامله بود. چشمهایش نمیدرخشید و گود رفته بود ولی صورتش هنوز قرتی بود. قشنگ بود.بلند شدم گفتم سارا...جای نگاهش مانده بود روی صورتم و تکان نمیخورد.گفت تویی...نوک دماغش قرمز شده بود. بوی چوب سوخته پیچیده بود در کل کوچه. نگاهم افتاد به ته کوچه.سارا نشسته بود روی جدول و موهایش را شانه میزد و ابروهای پرپشتش را بالا پایین میکرد. من پابرهنه روی آسفالت میدویدم، لی لی میکردم و میفتادم زمین و مثل ای کیو سان کله م را میخاراندم.
-
--
-
شاید باید جزو شخصی ها طبقه بندی میشد.
Fri 10 Mar 2006
سفید، سیاه، خاکستری
-
نگاهم را از روی شیشه می دزدم و سعی میکنم به تو فکر نکنم که پیرمرد در ادامه ی حرفهایش می گوید بعله اقا و ساکت می شود. در صندلی جلو نشسته و هر چند لحظه یکبار کلاهش را بر میدارد و کف کله بی مویش را می خاراند. بعد عطسه ای می کند و بدون توجه به حرفهای راننده ادامه میدهد " بعله اقا ، زمان مصدق هم ملت صبح راه میرفتند و می گفتند درود بر مصدق و عصر راه میرفتند و می گفتند مرگ بر مصدق." و بعد می خندد...راننده پشت چراغ قرمز می زند روی ترمز. صدای ترانس از پرشیای بغلی کم می شود.پسری سرش را بیرون میاورد و داد میزند و فحشی میدهد.زن کناری ام خودش را جمع و جور می کند. راننده با بیان نسبت خانوادگی گاو و گوساله به عنوان پدر و پسر تلافی میکند و پایش را می فشارد روی پدال گاز و می پیچد در ورودی بزرگراه. ترافیک بزرگراه سنگین است.راننده غرغر می کند: باز آخر سال شد، ای بر پدرت لعنت و رادیو را روشن می کند انگار حوصله ی حرفهای پیرمرد را نداشته باشد. پیرمرد همچنان برای خودش حرف می زند: بعله اقا، از همون اول هم معلوم بود که سرلشگر زاهدی ... در پیاده رو ها آدم موج می زند. ماهی قرمزهای درون لگن های سفید با هم شرط می بندد که کدامشان زودتر خواهند مرد. پیرمرد صندلی جلویی دستش را می کند در دماغش و نگاه می کند به زن چادری در پیاده رو که محکم دست پسرش را دنبالش می کشد و بچه هم جیغ و ویغ می کند. بچگی همیشه ارزو داشتم لابلای جمعبت زیر چادر و مانتوها خفه نشوم و حالا از این بالا همه چیز بهتر به نظر میرسد. موبایل زن بغلی بوق کشدار sms میزند .رادیو با صدای محکمی می گوید "جهان از تحریم ما بیشتر ضرر خواهد کرد" راننده میپرد وسط " حتما"! راه بوشهر از واشنگتن می گذرد" و قاه قاه می خندد. پیرمرد پوزخند میزند و باز میگوید بعله اقا ، همه چیز ریشه در گذشته دارد...زن بغلی چیزی نمی گوید. یک حاجی فیروز بی حال با لباس رنگ و رورفته و کثیف ، دلقک بازی در میاورد و نزدیک میشود. پیرمرد با خودش می خواند کفشای لنگه به لنگه می پوشه که هی ، و تکرار می کند هی! میخواهد صد تومن بدهد که زن بغلی بالاخره می گوید نده آقا معتادپروری نکن. راننده هم تایید میکند. پیرمرد لجبازی می کند: گناه داره بدبخت و کار خودش را میکند. از بیکاری جزوه ی کت و کلفت اناتومی رو ورق میزنم. امروز استاد تنظیم خانواده که پزشک خیلی جوانیست ، سعیش را میکرد تا هر جور بود جوری درس را بپیچاند تا خنده های پشت سر هم بچه ها کلاس را فنا نکند که sms ای از منشی اش میرسد و او هم به اصرار بچه ها میخواند. یک کلمه ی "کارهای شبانه روزی" کافیست تا تمام رشته هایش پنبه شود و بچه ها جریان شبانه روزی و خانم منشی را سوژه میکنند و تا ته کلاس دستش میندازند...صدای راننده چرتم را پاره می کند." سر پیچ "و پیاده می شوم. پول خردها را که می شمرم می فهمم کرایه را زیاد گرفته : ای بر پدرت لعنت.
-
---
-
حتی این گوشه هم که همیشه دنج بود بود پر از آدمهای جورواجور است. دختری روی صندلی نشسته و دستش را زیر چانه زده که پسری شهرستانی از کنارش رد می شود و متلکی هم می پراند: نیومده سر قرار؟! به من زنگ زد گفت من بیام به جاش و منتظر عکس العمل دختر هم نمی ماند و در حالیکه دندانهای زردش خودنمایی میکنند میخندد و رد می شود. سرم درد میگیرد از شلوغی. بوی گازوییل در فضا می پیچد . آن طرفتر یکی داد میزند هفت تومنِ مغازه سه تومن.سعی می کنم زورکی هم شده ترانه ای چیزی یادم بیاورم و زمزمه ش کنم ولی انگار این همه شخصیت در یک وجب راه سیستم حافظه را گیج کرده.باز سعی میکنم به تو فکر نکنم. در راه مدام تصویری از خانه ی مورچه هایی که در هم می لولند جلوی چشمانم رژه میرود و اعصابم را خورد می کند.جلوی در خانه تازه ترانه یادم می آید ، بوی غذای مادر و افکار داغم در هم می امیزند.می نشینم جلوی مانیتور تا چیزی بنویسم و در همان حال سعی میکنم...به تو هم فکر نکنم.
Mon 23 Jan 2006
زمینی برای سقوط، سقوطی برای آغاز
-
هنوز هم فکر میکنم چرا من؟ آشنایی مان از صندلی های شطرنج پارک پارادایز شروع شد.هیچ ایده ای درباره ی شخصیتش نداشتم. یادم نیست کداممان اول پا جلو گذاشتیم، کِی نگاه هامان گره خورد،حتی یادم نیست اولین کلام مشترکمان چه بود. دلیلش را نفهمیدم.شاید فقط یک حس متقابل که برای منِ بچه مثبت کلاس ناآشنا بود. مثل همکاری ثابت و متغیر روی نمودارهای چرند آمار. مثل چرخه ی کربس فتوسنتز.شاید یک نیاز آنی. شاید چشیدن عشق. شاید هم بازیگوشی. نمی دانم. ولی بعد...زود صمیمی شدیم هر چند از گذشته ش چیزی نمی گفت، سرزنده نبود ، حرفی ازخانواده ش نمی زد، دوستی نداشت. انگار در مسئله ای تردید داشت. معمولا" هم هر چیزی را به خدا وصل می کرد و من هم همیشه چشمهایم را تنگ می کردم و تند تند کله تکان می دادم.روی لبه های جو راه می رفت و می گفت : همیشه باید از بلندی به زندگی نگاه کرد.زندگی چیزی به اسم شانس ندارد.شانس همان سیگنالهای قدرت درونی انسان است و آدم های خوش شانس درواقع ژنراتور انرژی درونی اند و من هر دفعه پیش خودم فکر می کردم که حتما" دیشب باز پائولو کوئیلویی چیزی خوانده و معنویت خونش رفته روی چهارصد. دلم می خواست یک بارهم شده بگویم که وقت برای فلسفه بافی همیشه هست، که من همه ی اینها را دویست بار برای معارف کنکور خوانده ام و اینکه چرا هیچوقت مثل بقیه نمی گویی دوستت دارم ولی از عکس العملش می ترسیدم. شاید فکر هم نمی کرد که از حرفهایش یک کلمه هم نمی فهمم. برای بچه مثبت کلاس زندگی یعنی لوله های صوتی باز و بسته ، یعنی مسایل ژنتیک ، یعنی استادهای کج و کوله ، یعنی...
-
اوائل دقت نکرده بودم که از کجا می اید و به کجا می رود فقط گاهی وقت ها گیج می شدم که چرا هیچ جای شهر را نمی شناسد چرا اصلا" بعضی مسائل ابتدایی " من و تویی " را بلد نیست ، چرا از تحصیلاتش چیزی نمیگوید ، چرا اصلا" هیچ موضوع مهمی در زندگیش وجود نداشت و خیلی چراهای دیگر ولی به قدری تصادفی پیدایش کرده بودم که هیچ کدام از اینها برایم مهم نبود. قرار ما هر چهارشنبه عصر روی صندلی های شطرنج پارک پارادایز. یک بار که دیر کرده بود بی مقدمه گفت اگر بفهمی که من آدم نیستم چه کار می کنی؟ گفتم به نظر نمی رسد که جن باشی ولی اگر فرشته بودی حتما" بالهایت را یواشکی می کندم.خندید.من هم خندیدم. صندلی های میز شطرنج پارک هم خندیدند.
-
---
-
چند ماهی میگذشت و خیلی کم حرف تر شده بود.یکی در میان می آمد.آن روز هم هر چه منتظر نشستم نیامد. گفتم شاید مشکلی پیش آمده باشد. گفتم شاید مثل همیشه... نمی خواستم از دستش بدهم.شاید تنها موجودی بود که می فهمید چه میگویم.
-
از زور ناراحتی شروع به چرخیدن دور میزهای همیشگی شطرنج کردم...و چند لحظه بعد من مبهوت ترین موجود زمین بودم که گیج و منگ به یک جفت بال بزرگ سفید- که هنوز گرم بود -و تکه کاغذی که روی یکی از صندلی های شطرنج خودنمایی می کرد خیره مانده بودم.
Mon 26 Dec 2005
.:: قهوه ای ::.
-
آمدم بیرون.از کافه ی شماره ی پنجاه و سه ی خیابان هفتم. شکاف لای سنگفرشها را قطرات تن آسمان پر کرده.تعریف دقیقی از مه نداشتم، باران سفید یا هر چه که بود رطوبتش حرصم را درمیاورد.هنوز مزه ی قهوه ی چرند کافه چی در حلقم چسبیده بود.با زبان جمع و جورش کردم و تف کردم کنار پیاده رو.قهوه ای مثل تمام چیزهای تهوع آور دنیا. پرت شد روی شاخه ی بوته ای و بعد کش آمد و تن زمین را بغل کرد. اینجا فرانسه نبود،جایی بود که نمیشد بروی رو پلی قدمهایت را وادار به له کردن برگهای مرده کنی و بعد بایستی و از بالای پل عکس غروب را در ذهنت ثبت کنی، ولی میشد بعد از شکست ، مزه ی توف کردن را بچشی، محکم.
-
---
-
چشمهایم به زور بیدار میشوند ، سرم صد کیلو سنگینتر از دیشب است و مجبوری "لعنتی" هایت را خرج زمین و زمان کنی.عدد ساعت لعنتی بی وقفه زیاد میشود تا میرسد به یازده و نیم. خورشید دوست داشتنی مثل هر روز مشغول گرم کردن دنیا و به راه انداختن چرخه های آب و خاک و ...است..ساعت روی یازده و نیم ماتش برده. لعنتی.من هم ماتم برده. وضع تختم از من بدتر است، به هم ریخته و مات زده و مبهوت از جای تن من.فریدون فروغی با گیتارش مشغولست و من سعی میکنم تصویر قهوه ای گیتارش قبل از مرگ را فراموش کنم.من یکی که حاضرم تن بدهم به هر رنگ کهربایی.ببین می بینی؟ شلوارم که هنوز بوی پودر ماشین میداد حالا لکه های قهوه ای گل نشسته روی باسنش.پاچه های ریش ریش و قهوه ای آویزان بهش هم همین طور. برنامه ی امتحانات: شروع با بیوشیمی و تمام با ژنتیک. مسئول آموزش گوه با این برنامه ریختنش.فریدون حالا نمیداند چرا مرغه میل پرواز را نداشت. بیا تا من بگم... نان و پنیر و چایی را فاکتور میگیرم و با یک لیوان شیر دستگاه گوارشم را مشغول میکنم. موهای مرطوبم باز حالت نمیگیرند و میخواهند جلوی دخترهای دانشگاه کنفم کنند.. جورابهای قهوه ایم روی شوفاژ منتظر تبخیر آبشان دراز کشیده اند و من منتظر جورابهایم .امیدوارم بیرون که آمدم تصادف نکنم که وقتی افتادم زمین کفشهایم در بیایند و جورابهای قهوه ای و خیسم هم جلوی ملت کنفم کنند. یا مثلا" در رو در واسی با آن مرتیکه گوه نیفتم که بروم نمازخانه برای نماز.فریدون عزیز ببخش که خاموشت میکنم و میدانم که قوزک پایت خیلی شبیه قوزک پای منست ولی دیر شده. زبان درها پیچ خورده و قفل، شیرگاز را خفه میکنم و میزنم بیرون. باد اول موهای مرطوبم را به عکس العمل وا میدارند. میرسم لب خیابان - لب خیابان را دوست دارم، جایگاه آدمهای منتظر، آدمهای پیاده و آدمهای فاحشه و گوه- شست دستم را بلند میکنم " تاکسی" پیکان پنجاه و هفت قهوه ای رنگی میزند روی ترمز.راننده ش هم پنه لوپه کروزه!هه! یارو از این حاجی های عهد دقیانوسه. گاز بده مردک روروئک که نمیرانی، دیر میرسم.با این پیکان قهوه ایت. تلافی میکنم ،چقدر میشه: دویست تومن.بیا اینم دو هزارتومن.حالا یک جاییت خراش بر میدارد تا هزار و هشتصد تومن بقیه ش را جور کنی. مترو یک دقیقه تا سوت اعصاب خوردکنش و حرکت.مثل اسبهای قهوه ای سفید سرخپوستها میدوم. پیرزن کارت مقوایی را گرفته روی سنسور و شکایت میکند که چرا باز نمیشود. بابا بیا کنار تو هم که هنوز نمیفهمی کارت را باید کرد داخل دستگاه...دیر...حالا دستگاه بز میرقصاند.ایستگاه می لرزد .میدوم مثل اسب بالا...نزدیک بود بمانم لای ماتحت در. آدمهای ایستاده، بوی قهوه ای عرق،سه تا زن زیادی محترم ایستاده اند و بلند بلند می خندند و اعصابم را قهوه ای میکنند. پسرک لمپنی هم کنار ایستاده و بعد از هر خنده ی اعصاب قهوه ای کن اینها صدایش را نازک میکند و گوه بازی در میارد. یک آدم چاق ، با سبیل مرتب شده هم ایستاده با کیف قهوه ای که بوی بی حس کننده های دندانپزشکها را میدهد.هی ساعتش را نگاه میکند و غر میزند.این ورتر هم دختری ایستاده که عجیب شبیه عشق یخ زده و مه گرفته در غبار گذشته های منست. با موهایی قهوه ای روشن و مقنعه ای قهوه ای سوخته.دلم میخواهد بروم جلو به زور دستم را بزنم زیر چانه ش و وادار به حرف زدنش کنم...مترو میزند رو ترمز و ملت میپرند بغل هم. تمشک لذت زیر دندان هم آغوشی، هه! از جلو صدای داد و بیداد کلفتی در میرود که مرتیکه عوضی چرا میپری بغل زن من.خوب مرتیکه ی عوضی میخواهد تمشک هم آغوشی اش را بچشد دیگر...یکی از همان حاجی های عصر بوق میگوید صلوات بفرستید.کاش mp3 player داشتم که حرفهای چرتشان را نشنوم...دیر...تمام میشود.دختر قهوه ای را گم کردم...عرق ....قطار اعصاب خورد کنم میایستد و میدوم بیرون. باز باد موهایم را در جهت مخالف به عکس العمل وامیدارد.جلوی در دانشگاه.دختری چادر سیاه به سر دارد با کلاس راه میرود که پای راستش گیر میکند به یک ریشه ی درخت که از لای پاهای زمین بیرون زده و مثل تام و جری میخورد زمین و کتابهایش پخش اسفالت میشود. هه! اول سرخ و بعد قهوه ای شد... جلوتر هم یک سری از مادامهای دوست داشتنی مشغول پایین کشیدن پاچه های شلوارند تا از پل صراط باجه نگهبانی به سلامت رد شوند و آن ور پل بکشند بالا و ساقهای سفیدرنگشان را به رخ پسرها بکشند. میروم تو....بچه ها دارند لوس بازی در میاورند.بدون اینکه با کسی دست دهم پهن میشوم روی صندلیم...ساعت نزدیکهای یک شده.درسهای عمومی و استاد قرآنی که منقل امتحان را آتیش کرده و اصرار دارد برای تلفظ "ظ" کنار زبانمان را بچسبانیم به جلوی دندانهای نیش و بعد غلیظ و پر حجم ادا کنیم ...نتیجه خنده دار...تنها کسی که صدایش را میشنود خودش بود. من به قاب عکس قهوه ای بالای تخته خیره شده م.میگذرد ... سلف... سر مسئول ژتون ها کلاه میگذارند بچه ها و با یک دانه ش سه تا غذا میگیرند. خورش قیمه ای قهوه ای ...نارنگی منو کوچیک گذاشته مثل همیشه ، نامردا این گوشته یا سویا؟، برنجای اونو هشتاد و پنج تا دونه ریختی مال منو هفتاد و پنج تا؟ مهرداد را میبینم.خوب می شناسمش. میگوید تو هم عمومیهای ترم بعد را دانشکده علوم بردار ــ چطور؟ ــ آخه ما هر شب بعد از کلاسها با مریم و مونا و تینا و ...ـ یک مشت اسمهای قهوه ای دخترانه و پسرانه ردیف میکند که اکثرشان را دیده مــ میریم پارک چیتگر دوچرخه سواری و ...دروغ میگوید مثل سگ. دختر%$# را میبرند پارک چیتگر برای دوچرخه سواری؟ می پرم وسط حرفش و کله ی پدرشان را قهوه ای میکنم...باس برم...
-
-
تمام که میشود شب شده. هفت و نیم ساعت بدی نیست افق نارنجی، آبی سوخته، قرمز و...البته قهوه ایست...کسی نیست. با دو تا از بچه ها هم مسیر میشوم و سر پایینی ۶ دقیقه ای را در ۲ دقیقه میدویم و جیغ میزنیم. خیالمان جمعست که برادرهای آبی پوش حراست از سرما در اتاقکهایشان به شهادت رسیده ند. یاد ان یارو مسخره هه در مترو میفتم. از در که میایم بیرون چرخه ی حمل و نقل و خانه تکرار میشود... پاچه هام گلی تر ــ قهوه ای تر ــ شده. از شام فاکتور میگیرم و با یک لیوان شیر دستگاه گوارشم را مشغول میکنم.درسهای فردا را در میاورم میندازم جلویم. گوشه ی ورق یکیشان نوشته م :هست طومار دل من به درازای ابد/ بر نوشته ز سرش تا سوی پایان: تو مرو .فکر کنم مال ...نمیدانم مال کی بود. شروع میکنم به چرت زدن.فریدون فروغی هنوز داره تو دریای چشمان آبی تو غرق میشود...رو تختی را نمیکشم و همان جور میپرم رویش.فکر فردا نیستم.
-
سرم را میندازم پایین و مستقیم میروم توی همان کافه ی شماره ی پنجاه و سه خیابان هفتم ...بخاره قهوه جوش کافه چی شیشه های کافه را پوشانده و از داخل چیزی از آدمهای رنگی بیرون معلوم نیست...
Thu 6 Oct 2005
EUTANASIA
-
۱۲ اکتبر ۱۹۳۵ :
-
با ابلاغ کتبی از دولت فرانسه و به عنوان معاون کنسول امروز وارد آفریقا شده ام. از سرحدات جنوبی تحرکاتی از آلمانها گزارش شده است و من باید هر چه زودتر طبق دستور رسمی رییس جمهور باید فرمان تجهیر نیرو برای جنگ را به کنسول ابلاغ کنم.
-
۱۳ اکتبر ۱۹۳۵:
-
آفریقا کثیف، گرم، مگس و انسانهایی که گاه تشخیصشان از حیوان غیر ممکنست. آه به چه چیزهایی میندیشم. ما زمین را برای الماس و موقعیت ژئوپلتیکش در برابر بریتانیا و آلمانها میخواهیم نه برای انسانهایش.
-
۱۵ اکتبر ۱۹۳۵ :
-
آنها رفته اند. فکر کنم یک روز تمام بیهوش بوده ام...بیهوشی...تا آنجا که یادم میاید در حین سفر به پایتخت و به همراه یک راهنمای محلی در یک مسیر فرعی ساوانا با گله ای فیل لعنتی رویرو، نه تصادف کردیم. همه چیز در چند ثانیه اتفاق افتاد و جیپمان چپ شد...یک لحظه ...به نظر میرسید باردار باشند و حمله کردند...شاید تا همیشه ساکن خاک اینجا شده م.نه، روی خاک پهن گرفته، هرگز نباید پایان نمودار سینوسی سیاسی ام روی نقطه ی صفر دنیا باشد. مردک راهنما مرده است.چند دقیقه است که به خودم امده ام. چشمهایم میسوزد و شقیقه هایم تیر میکشد. بوی گند مدفوع و عرق بدنشان تمام بینی ام را پر کرده است.نمیتوانم تکان بخورم، به نظر میاید دنده هایم شکسته است و استخوان درشت نی پای راستم از زیر پوست بیرون زده است.چندش آورست .خونم هنوز تمام نشده که من زنده م ولی چشمانم ناخودآگاه خیال بستن دارند.فقط به ذهنم رسید مانند کرمی خود را از لابلای آهن پاره های جیپ بیرون بکشم و بعد خودم را به وسط جاده برسانم ...زیاد طول نکشید تا بفهمم...مهره های ستون فقراتم خورد شده .ابتدایی ترین ابزار ممکن برای ایستادن. معنی چرندی دارد.این یعنی اگر زنده ماندم (؟) تا ابد می بایست بخزم.گیاهخوارهای لعنتی.هیچوقت مانند الآن به فلاکت نیفتاده بودم.خدیا! به خاطر خلق این موجودات کریه سرزنشت میکنم.از خیابانهای پاریس و لوکس فروشی های شانزه لیزه به کجا کشاندی ام؟
-
۱۶ اکتبر ۱۹۳۵ :
-
آخرین برگهای دفترچه ی یادداشتهای روزانه ی من ژان دولاتریه معاون کنسول فرانسه در سرحدات شمال آفریقا که یک روز است که حتی یک سانتی متر هم تکان نخورده است...آه همسرم، دخترم...سرم سرد شده . جسد راهنما در گرمای این جهنم به سرعت در حال متلاشی شدنست و حبوانات را به این طرف میکشاند.فکرش هم دیوانه ام میکند. آه، فکر میکنم به شدت به یک یوتاناژیست نیاز دارم...کسی مرا در این گوشه ی دورافتاده دریابد...ک س ی ه س ت ؟
-
امضاء : یک تبعیدی به آفریقا در انتظار ناجی.
-
----
-
...
-
..
-
.
-
۱۷ اکتبر ۱۹۳۵ :
-
( نزاع لاشخورها بوی گوشت فرانسوی میدهد)
-
* یوتاناژیا =.کشتن برای رهایی از درد و رنج.
Thu 18 Aug 2005
چشاتو وا کن آقا جون
-
افتاده بود روی تخت بیمارستان. آقا جون با ته ریشایی که کم کم داشت بلند میشد.دهانی باز مونده و تنها حرکتی که میبینم قطره قطره چکیدن محتویات سرمیه به داخل لوله ای که فرو میروند تو دستش.حال و هوای دیگه ای دارم. نگاش که میکنم دیگه خبری از انعکاس برق ستاره های شت بوم خونه ی دهاتیش نیست...همون دهاتی که غروباش بوی شب بو و اطلسی میداد- واقعا"میداد - و سحراش صدای خروسهایی که به هم جواب میدادند. بابا میگه جوون که بود اسب رام میکرد.حتما" مثل تگزاسی ها کلاه وسترنی هم داشت. با یه دست اسبو میزده زمین تا طبع وحشیش بیفته.میگه وقتی تو ده راه میرفته دخترا پشت سرش غش و ضعف میرفتند.بگذریم که چقدر خانوم جون نصفه عمر میشد تا هوایی نشه...یاد اونم بخیر.میدونم.از وقتی اونم رفت کمرش شکست...
-
همیشه چیزهایی واسه گفتن داشت، از روسهایی که شمال ایران رو گرفته بودن و ملت جای داس و تبر اسلحه میگرفتند دستشون، یا اون موقع که رضاخان هنوز شاه نشده بود و میومد خونه ی خواهرش تو سوادکوه و آقاجون همسایه شون بود و از لای پرچین نگاه میکرد...یادمه یه خاطره ش هم این بود که روزها وقتی از کنار ساحل میرفت سر کار برای اینکه با زنهای لخت روسی روبرو نشه گاهی مجبور میشد مسافتی رو هم تو آب شنا کنه.اینارو واسه خودت تعریف میکردی و چایی میخوردی و من نیشم باز میشد و فکر میکردم چقدر سنت زیاده که چیزایی که من تو کتابا خوندمو تو از نزدیک دیدی. بچه بودیم دیگه...
-
راستی یاد اون درخت انجیر قرمز حیاط پشتی بخیر.همونکه وقتی قطعش کردی و یه صبح تا شب گریه میکردم. گفتم گریه...باز یاد اون عید قربون افتادم که گوسفنده رو بسته بودی به درخت تا سرشو ببری.منم نشسته بودم بغلش و مثل همه ی بچه های همسن و سالم به زور میخواستم یه برگ علفو بکنم تو دهنش. بعد که بع بع کرد فکر کردم داره گریه میکنه. دلم سوخت و طنابشو وا کردم.اونم در رفت تو باغ. منم دروغکی گفتم که طنابشو خودش باز کرده.یه ساعت تموم دوییدی تا تونستی دوباره بگیریش.میدونم الان اگه میتونستی یادت بیاری حتما منو می بخشیدی...
-
پرستاره میاد و همونجور که بی حال افتادی ازت خون میگیره.بهتر که نمیبینی اینجا شباش ستاره نداره.خاکستری خاکستریه.هواش هم نه بوی شالی میده نه رطوبت داره...میدونم زیاد دووم نمیاری.اتاق بیمارستان خیلی تنگه ...کاش میفهمیدی سرطان یعنی چی.کاش این آلزایمر لعنتی میذاشت تا بازم برام از ضحاک و فریدون بگی.از همون ضحاکی که هر کاری کردم نتونستم قانعت کنم که تو دماوند زندونی نیست.اعتقاد داشتی...وقت ملاقات تموم شد و من دارم چیزی را توی بچگیهام گم میکنم....میگم خداحافظ تا بعد و میزنم بیرون روی پیاده روهای نم خورده خودمو مرور میکنم.
-
چشاتو وا کن آقا جون/ بالهای خسته مو ببین/ منو نگاه کن آقا جون/ دل شکسته مو ببین
Wed 10 Aug 2005
همه فدای یکی ، یکی فدای...بازم همه فدای یکی
-
در تاریک و روشن خانه ی محقرش نشسته بود و گاه گداری زیر لب چیزهای نامفهومی زمزمه میکرد.صدای تلک و تلک کولر آبیشان هم مثل همیشه رفیق خلوتش بود.تنها نوری که کم و بیش تاریکی اتاق را به هم میریخت نور تلویزیون توشیبای سیاه و سفیدی بود که هر وقت بچه ها ازدیدن کارتون سیر میشدند ، نوبتی هم به او می رسید تا وقتی برای دنبال کردن اخبار پیدا کند. اخباری که خیلی وقت بود حال دیدنش را نداشت.زل زده بود به تلویزیون که پاورقی شبکه خبر توجهش را جلب کرد.نزدیکتر رفت و صدایش را بلند کرد.مرد موقری از برنامه های سازمان خودش برای ایجاد تسهیلات رفاهی و وامهای کمک درمانی جانبازان میگفت: "هدف ما قدردانی از این عزیزانست .عزیزانی که جانشان را کف دست گرفتند و هر چه داشتند و نداشتند درطبق اخلاص..." تلخندی زد."مردک مسخره!" صدای خنده ش توی سرفه های خشک و پی در پی اش محو شد.یاد روزی که شیمیایی شد افتاد.همیشه کنجکاو بود ببیند این شیمیایی که میگویند چی هست.آن روز دید.یک اسکادران از اف۱۶ های عراقی نشانش داد نه به او که به کل گردان...فاور بعد از دو سال و خورده ای در حال سقوط بود.انفجارهای پیاپی و ابرهای سفید. رفقای هم سنگرش میگفتند همچین مچاله شده بودی که امداد نتوانست با برانکارد منتقلت کند.مجبور شدند در ملحفه بپیچندت و با وانت بفرستنت عقب...مرد توی تلویزیون هنوز داشت حرف میزد:"انشالله در برنامه ی چهارم توسعه..." خاموشش کرد.هنوز جای تاولهای آخرین باری که رفلکس شیمیاییش عود کرده بود روی تنش میسوخت. حرفهای زهرا مدام توی سرش میکوبید:" بابا! به خدا من جهیزیه نمیخواهم.همین یک میلیون هم یک میلیونه.دو سال است که داری تو همه ی بنیادها و سازمانها بدو بدو میکنی تا ولش را جور کنی.همین الانش هم کلی دیر شده.هر دفعه هم فواصل رفلکسهایت کمتر میشود. تو باید بروی فرانسه، میفهمی بابا..." بغضش گرفت.آتنای شش ساله ش دزدکی سرش را از رو بالشش بلند کرد و رای آب خوردن از جایش بلند شد. بابا را که دید آرام رفت طرفش و خودش را توی بغلش جا کرد."بابایی!"...جای تاولهایش دوباره میسوخت ولی به روی خودش نیاورد:"جان بابایی؟"...ـ"بابایی مامان امروز همه ش گریه میکرد.چرا؟!"....دستی به موهای آتنا که ناشیانه بافته شده بود کشید و گفت:"مامانا حق دارند گریه کنند."...آتنا آب دهانش را قورت داد و دوباره با لحن بچگانه ش گفت:"آخه زهرا هم گریه میکرد.مگه اونم مامانه؟"...سرش را انداخت پایین و سعی کرد آتنا نبیند چشمهایش قرمز شده...
-
-
هفته ی بعد که برای گرفتن داروهایش از داروخانه ی هلال احمر برمیگشت حالش به شدت خراب شد .رنگش کبود شده بود و بی وقفه خون استفراغ میکرد.مردم عبوری به بیمارستان منتقلش کردند. فردا زن و بچه هایش هم بالای سرش گریه میکردند و دعا میخواندند...دکترها ولی میگفتند دیر شده.عصر پانروز مجری شبکه ی خبر خبرش را اینگونه آغاز کرد:" بسم رب الشهدا و الصدیقین...با خبر شدیم جانباز شیمیایی ...."
-
ماه بعد پستچی نامه ای را از یکی از بنیادهای ایثارگران و جانبازان آورده بود به این مضمون که باوام درمانی سه میلیونی شما برای اعزام به فرانسه موافقت شده.چند دقیقه ای ایستاد و زنگ زد. از همسایه ها پرس و جو کرد و فهمید دیگر کسی در اون ۴ دیواری آجری زندگی نمیکند....
-
---
-
پیوست ۳: بلاگرولینگ مستهجن بود؟
Tue 2 Aug 2005
I Feel Bad
-
تنها کاری که علم و اطلاعات میکند اینست که موجب میشود با مرگی دردناکتر از حیواناتی که هیچ چیز نمیدانند بمیریم./موریس مترلینک
-
اگر دم افطار نیم ساعت در صف بویناک حلیم ایستادی و حالت خوب نشد،اگر فارِست گامپ و آن فیلم گوتیک بهار پاییز کره ای -که معبد عابدش روی آب است- و بهشت بر فراز برلین و پالپ فیکشن را برای بار چندم دیدی و حالت خوب نشد،اگر سوناتهای مورد علاقه ت از بتهوون و شوپن و Massive Attack و Portishead و Tin hat Trio و فرانک زاپا را گوش کردی و حالت خوب نشد،اگر رفتی زیر پوست شهر و پیاده روی های شبانه کیلومتری کردی و حالت خوب نشد، اگر همکلام شدی با دون ژوآن های مایه دار خیابان و فرشتگان بدن نمای شهرت و حالت خوب نشد،اگر بهترین صفحه ی بهترین کتاب کتابخانه ات را بیست بار خواندی و حالت خوب نشد،اگر کنار رودخانه فَشَم جوجه کبابی ساختی و چرت قیلوله ای زدی و باز حالت خوب نشد...مطمئن باش به زودی به گروتسک ترین مرگِ دردناکِ ممکن خواهی مرد.
Sat 30 Jul 2005
موضوع انشا: زلزلت الزلزالها!
-
به نام خدا...البته بر همه واضح و مبرهن است که اون روز مثل همیشه پشت میز تحریرم نشسته بودم و در حال سر و کله زدن با این انتگرال لعنتی بودم .هویج سر حال و قبراقی رو هم قشنگ شسته بودم تا با یه گاز سر به نیستش کنم و به ابدیت بفرستمش! درجه ی ترموستات مخم کمی تا قسمتی احساس گرمازدگی میکرد و به ناچار بلند شدم تا کولرو روشن کنم که حس کردم زمین زیر پام سر ناسازگاری گذاشته و مثل گاوهای وحشی ماتادورها بالا و پایین میپره...تو همین گیجی ویجی بودم که مامان از اتاق بغل داد زد" یا خدا زلزله" و ما رو میگی با سرعت نور - سیصدهزار کیلومتر در ثانیه!- خودمونو به کوچه رسوندیم و بعد دوزاریم افتاد که اولین نفری هستم که در کل خاورمیانه به کوچه رسیدم! یه نگاه به ساختمون کردم ببینم سرجاشه. و دیدم بعله، هنوز سر جاشه و شیشه هاش هم هنوز نشکسته. در همین حین همسایه ها هم کم و بیش سر و کله شون پیدا شد.حالا بگذریم یکیشون بیچاره از حموم اومده بود بیرون و هنوز کف صابون رو سر کچلش مونده بود. با دیدن قیافه ی طرف خنده م گرفت که یکی بهم گفت قیافه ی خودتو ندیدی!! یه نگاه به خودم انداختم و مردم از خجالت! قبلش مامان خانوم داشتند شلوارمو کوک میزدند که من بی خیال شده بودم و رفته بودم سر انتگرالها. نخ کوکها هنوز به شلوار آویزون مونده بود. پابرهنه با یک تی شرت قرمز جواد راه راه و به همه ی اینا یک هویج گازده زده تو دستمو هم اضافه کن! مانکنی در حد و انداز های براد پیت! خواستم یواشکی خودمو برسونم بالا و لباسارو عوض کنم که یکی از همسایه هارو تو راه پله با بچه هاش دیدم که داشت میومد پایین.انگار تازه از خواب پریده باشه بیچاره.منو که دید زد زیر خنده و گفت زلزله اومده؟! لجم گرفت گفتم نه قربون! شایعه شده آمریکا تهرانو با موشک زده ملت ریختن تو کوچه!
-
بگذریم که اون شب با چه مصیبتی تو ماشین خوابیدیم ...مچاله ی مچاله.نمیدونم چرا همه ش قیافه ی ماهی های توی تون ماهی جلوی چشمم بود.بعضیا هم که تازه خوششون اومده بود و بند و بساط پیک نیک، کباب، توپ، بدمینتون و...را هم آورده بودند.خلاصه اینکه بعد از اون تا چند هفته با هر تکونی یک متر از جا می پریدیم و شبها با شلوار رو میخوابیدیم. دیگه هم پشت میز تحریرم نشستم و یاد گرفتم که از این به بعد میوه های -میدونم هویج میوه نیست- با کلاس تری بگیرم دستم! مثلا" آناناس!
-
-
پیوست : سایت لرزه نگاری شیطان بزرگ USGS بعد از ۳ دقیقه این زلزله رو ثبت کرد و جالب اینکه تلویزیون خودمون تا یک ربع بعد از اون هنوز داشت فیلم عمر مختارو برای بار بیست و سوم پخش میکرد!
Sat 23 Jul 2005
دختر اول دبیرستانی من
-
ظهر که برگشتی چشمانت خیس بود.مقنعه ی چروک و گچی ات هم ...به رویت نیاوردم. دعوا کرده بودی.حتما" باز دستت انداختند ...نه؟میدانم.چه بگویم.رویم سیاه.کاش میتوانستم آن چه میخواهی و می دانم و شرمت میشود بگویی تهیه کنم. ببخش که کفشهایت تنگست.زشتست و از چرم نیست.زمستان خیس آب میشود.میدانم.خودم جورابهای سیاه و خیست را ده بار وصله زده ام.میدانم دوست داری جورابهایت کوتاه و تور دار و سفید و نو باشند.ببخش که شبها نیستم تا درد دلهایت را برایم زمزمه کنی .میخواستم آنقدر کار کنم که احساس کمبود نکنیم ولی حیف که آن تصادف لعنتی...میشناسمت.بزرگت کرده ام.فکر کنم بدانم در مدرسه کسی به تو ایراد نخواهد گرفت که لاکهای ناخنهایت را با استون پاک کن.دستهایی که تابستان به رختشویی میروند لاک میخواهند چه کار؟ هیچوقت نتوانستم جلوی کار کردنت را بگیرم. میدانم چقدر دوست داری مقابل هم سن وسالهایت کم نیاوری.می دانم گوشی موبایل نداری تا بفهمی دوستانت از اس ام اس چه استفاده ای می کنند. - چرا دروغ بگویم من هم فقط در دست مهندس سرکارگر دیده ام...- می دانم در راه دبیرستان از متلک های پسرها در امانی.نگاهت هم نمی کنند.خدا را شکر.دخترکم...من آرزوهای گم شده ام را در تو جستجو نمیکنم.میخواهم خودت باشی.از یک بدبخت انتظار چه آرزوی دیگری میتوان داشت؟ راستی...راستی دخترم پولهایم را جمع کرده ام تا برایت مانتو بخرم.از همانها که همیشه دوست داشتی و پشتش بند داشت.مراعات مرا نکن.لازم نیست درس و مشقت را در دفترهای خط خورده ی سال گذشته ات بنویسی.نمیتوانم دفترهای لوکس برایت بخرم ولی نمیخواهم نمره ی تمیزی دفتر را از دست بدهی.
-
میدانم غذاهایی را که می پزم به خوبی غذاهای مادرت نیست.شور میشود.می سوزد.بلد نیستم.مادرت...میدانم دلت چقدر برایش تنگ است.من هم بی قرارم...ولی مطمئنم که روحش با ماست.چقدر سختست که بگویم همین دستپخت شلم شوربای مرا بخور تا مدیرتان به گودرفتگی چشمانت شک نکند.
-
دخترکم. حتی در کارگاه هم چهره ی معصومت روبروی چشمانم است. یاد شبهایی که مجبور بودیم کنار آن بخاری برقی درب داغان کز کنیم و ده تا لباس مردانه را روی هم بپوشیم تا سرمای اینجا اذیتمان نکند.قول میدهم دیگر هیچوقت نگذارم پول نفت عقب بیفتد... خانوم کوچولو! یادت هست آن موقع که هنوز بچه بودی و این پای لعنتی سالم بود، یک دستی بلندت میکردم و میگذاشتم روی شانه هایم تا بخوابی ؟ چه بگویم...اشکهای بابا خیلی وقتست که دیگر شور نیست.ولی داغ چرا...تا دلت بخواهد داغست.قدر بوسه های تو...
-
درس بخوان دخترکم ، بابا تا دم مرگ دوستت دارد...


