Mon 26 Dec 2005
.:: قهوه ای ::.
-
آمدم بیرون.از کافه ی شماره ی پنجاه و سه ی خیابان هفتم. شکاف لای سنگفرشها را قطرات تن آسمان پر کرده.تعریف دقیقی از مه نداشتم، باران سفید یا هر چه که بود رطوبتش حرصم را درمیاورد.هنوز مزه ی قهوه ی چرند کافه چی در حلقم چسبیده بود.با زبان جمع و جورش کردم و تف کردم کنار پیاده رو.قهوه ای مثل تمام چیزهای تهوع آور دنیا. پرت شد روی شاخه ی بوته ای و بعد کش آمد و تن زمین را بغل کرد. اینجا فرانسه نبود،جایی بود که نمیشد بروی رو پلی قدمهایت را وادار به له کردن برگهای مرده کنی و بعد بایستی و از بالای پل عکس غروب را در ذهنت ثبت کنی، ولی میشد بعد از شکست ، مزه ی توف کردن را بچشی، محکم.
-
---
-
چشمهایم به زور بیدار میشوند ، سرم صد کیلو سنگینتر از دیشب است و مجبوری "لعنتی" هایت را خرج زمین و زمان کنی.عدد ساعت لعنتی بی وقفه زیاد میشود تا میرسد به یازده و نیم. خورشید دوست داشتنی مثل هر روز مشغول گرم کردن دنیا و به راه انداختن چرخه های آب و خاک و ...است..ساعت روی یازده و نیم ماتش برده. لعنتی.من هم ماتم برده. وضع تختم از من بدتر است، به هم ریخته و مات زده و مبهوت از جای تن من.فریدون فروغی با گیتارش مشغولست و من سعی میکنم تصویر قهوه ای گیتارش قبل از مرگ را فراموش کنم.من یکی که حاضرم تن بدهم به هر رنگ کهربایی.ببین می بینی؟ شلوارم که هنوز بوی پودر ماشین میداد حالا لکه های قهوه ای گل نشسته روی باسنش.پاچه های ریش ریش و قهوه ای آویزان بهش هم همین طور. برنامه ی امتحانات: شروع با بیوشیمی و تمام با ژنتیک. مسئول آموزش گوه با این برنامه ریختنش.فریدون حالا نمیداند چرا مرغه میل پرواز را نداشت. بیا تا من بگم... نان و پنیر و چایی را فاکتور میگیرم و با یک لیوان شیر دستگاه گوارشم را مشغول میکنم. موهای مرطوبم باز حالت نمیگیرند و میخواهند جلوی دخترهای دانشگاه کنفم کنند.. جورابهای قهوه ایم روی شوفاژ منتظر تبخیر آبشان دراز کشیده اند و من منتظر جورابهایم .امیدوارم بیرون که آمدم تصادف نکنم که وقتی افتادم زمین کفشهایم در بیایند و جورابهای قهوه ای و خیسم هم جلوی ملت کنفم کنند. یا مثلا" در رو در واسی با آن مرتیکه گوه نیفتم که بروم نمازخانه برای نماز.فریدون عزیز ببخش که خاموشت میکنم و میدانم که قوزک پایت خیلی شبیه قوزک پای منست ولی دیر شده. زبان درها پیچ خورده و قفل، شیرگاز را خفه میکنم و میزنم بیرون. باد اول موهای مرطوبم را به عکس العمل وا میدارند. میرسم لب خیابان - لب خیابان را دوست دارم، جایگاه آدمهای منتظر، آدمهای پیاده و آدمهای فاحشه و گوه- شست دستم را بلند میکنم " تاکسی" پیکان پنجاه و هفت قهوه ای رنگی میزند روی ترمز.راننده ش هم پنه لوپه کروزه!هه! یارو از این حاجی های عهد دقیانوسه. گاز بده مردک روروئک که نمیرانی، دیر میرسم.با این پیکان قهوه ایت. تلافی میکنم ،چقدر میشه: دویست تومن.بیا اینم دو هزارتومن.حالا یک جاییت خراش بر میدارد تا هزار و هشتصد تومن بقیه ش را جور کنی. مترو یک دقیقه تا سوت اعصاب خوردکنش و حرکت.مثل اسبهای قهوه ای سفید سرخپوستها میدوم. پیرزن کارت مقوایی را گرفته روی سنسور و شکایت میکند که چرا باز نمیشود. بابا بیا کنار تو هم که هنوز نمیفهمی کارت را باید کرد داخل دستگاه...دیر...حالا دستگاه بز میرقصاند.ایستگاه می لرزد .میدوم مثل اسب بالا...نزدیک بود بمانم لای ماتحت در. آدمهای ایستاده، بوی قهوه ای عرق،سه تا زن زیادی محترم ایستاده اند و بلند بلند می خندند و اعصابم را قهوه ای میکنند. پسرک لمپنی هم کنار ایستاده و بعد از هر خنده ی اعصاب قهوه ای کن اینها صدایش را نازک میکند و گوه بازی در میارد. یک آدم چاق ، با سبیل مرتب شده هم ایستاده با کیف قهوه ای که بوی بی حس کننده های دندانپزشکها را میدهد.هی ساعتش را نگاه میکند و غر میزند.این ورتر هم دختری ایستاده که عجیب شبیه عشق یخ زده و مه گرفته در غبار گذشته های منست. با موهایی قهوه ای روشن و مقنعه ای قهوه ای سوخته.دلم میخواهد بروم جلو به زور دستم را بزنم زیر چانه ش و وادار به حرف زدنش کنم...مترو میزند رو ترمز و ملت میپرند بغل هم. تمشک لذت زیر دندان هم آغوشی، هه! از جلو صدای داد و بیداد کلفتی در میرود که مرتیکه عوضی چرا میپری بغل زن من.خوب مرتیکه ی عوضی میخواهد تمشک هم آغوشی اش را بچشد دیگر...یکی از همان حاجی های عصر بوق میگوید صلوات بفرستید.کاش mp3 player داشتم که حرفهای چرتشان را نشنوم...دیر...تمام میشود.دختر قهوه ای را گم کردم...عرق ....قطار اعصاب خورد کنم میایستد و میدوم بیرون. باز باد موهایم را در جهت مخالف به عکس العمل وامیدارد.جلوی در دانشگاه.دختری چادر سیاه به سر دارد با کلاس راه میرود که پای راستش گیر میکند به یک ریشه ی درخت که از لای پاهای زمین بیرون زده و مثل تام و جری میخورد زمین و کتابهایش پخش اسفالت میشود. هه! اول سرخ و بعد قهوه ای شد... جلوتر هم یک سری از مادامهای دوست داشتنی مشغول پایین کشیدن پاچه های شلوارند تا از پل صراط باجه نگهبانی به سلامت رد شوند و آن ور پل بکشند بالا و ساقهای سفیدرنگشان را به رخ پسرها بکشند. میروم تو....بچه ها دارند لوس بازی در میاورند.بدون اینکه با کسی دست دهم پهن میشوم روی صندلیم...ساعت نزدیکهای یک شده.درسهای عمومی و استاد قرآنی که منقل امتحان را آتیش کرده و اصرار دارد برای تلفظ "ظ" کنار زبانمان را بچسبانیم به جلوی دندانهای نیش و بعد غلیظ و پر حجم ادا کنیم ...نتیجه خنده دار...تنها کسی که صدایش را میشنود خودش بود. من به قاب عکس قهوه ای بالای تخته خیره شده م.میگذرد ... سلف... سر مسئول ژتون ها کلاه میگذارند بچه ها و با یک دانه ش سه تا غذا میگیرند. خورش قیمه ای قهوه ای ...نارنگی منو کوچیک گذاشته مثل همیشه ، نامردا این گوشته یا سویا؟، برنجای اونو هشتاد و پنج تا دونه ریختی مال منو هفتاد و پنج تا؟ مهرداد را میبینم.خوب می شناسمش. میگوید تو هم عمومیهای ترم بعد را دانشکده علوم بردار ــ چطور؟ ــ آخه ما هر شب بعد از کلاسها با مریم و مونا و تینا و ...ـ یک مشت اسمهای قهوه ای دخترانه و پسرانه ردیف میکند که اکثرشان را دیده مــ میریم پارک چیتگر دوچرخه سواری و ...دروغ میگوید مثل سگ. دختر%$# را میبرند پارک چیتگر برای دوچرخه سواری؟ می پرم وسط حرفش و کله ی پدرشان را قهوه ای میکنم...باس برم...
-
-
تمام که میشود شب شده. هفت و نیم ساعت بدی نیست افق نارنجی، آبی سوخته، قرمز و...البته قهوه ایست...کسی نیست. با دو تا از بچه ها هم مسیر میشوم و سر پایینی ۶ دقیقه ای را در ۲ دقیقه میدویم و جیغ میزنیم. خیالمان جمعست که برادرهای آبی پوش حراست از سرما در اتاقکهایشان به شهادت رسیده ند. یاد ان یارو مسخره هه در مترو میفتم. از در که میایم بیرون چرخه ی حمل و نقل و خانه تکرار میشود... پاچه هام گلی تر ــ قهوه ای تر ــ شده. از شام فاکتور میگیرم و با یک لیوان شیر دستگاه گوارشم را مشغول میکنم.درسهای فردا را در میاورم میندازم جلویم. گوشه ی ورق یکیشان نوشته م :هست طومار دل من به درازای ابد/ بر نوشته ز سرش تا سوی پایان: تو مرو .فکر کنم مال ...نمیدانم مال کی بود. شروع میکنم به چرت زدن.فریدون فروغی هنوز داره تو دریای چشمان آبی تو غرق میشود...رو تختی را نمیکشم و همان جور میپرم رویش.فکر فردا نیستم.
-
سرم را میندازم پایین و مستقیم میروم توی همان کافه ی شماره ی پنجاه و سه خیابان هفتم ...بخاره قهوه جوش کافه چی شیشه های کافه را پوشانده و از داخل چیزی از آدمهای رنگی بیرون معلوم نیست...
