Sun 24 Jul 2005
بوسه ی بد
-
دخترک گریه کنان خودش را به مادرش رساند و در حالیکه صورتش از خجالت گل انداخته بود با لحن معصومانه ای
-
گفت : "مامان...پسرک همسایه...پسرک همسایه منو به زور بوسید..."مادر که به شدت مذهبی بود سیلی محکمی به صورتش زد و گفت که دیگر حق بیرون رفتن از خانه را ندارد. آن شب پدر هم دعواش کرد و دخترک یاد گرفت که نباید بگذارد کسی اونو ببوسد.فکر اینکه به همین راحتی قرار بود برود جهنم یک لحظه هم ولش نمیکرد....چند ماه بعد خانواده ی پسرک هم آن محله رو ترک کردند.
-
سالها گذشت و دخترک بزرگ شد. پدر دختر دو سال بعد از اسباب کشی از دنیا رفت و مادرش هم مریض بود و گوشه خانه دعا و قران میخواند. کسی اطلاع زیادی از گذشته شان نداشت فقط اهل محل میگفتند که توی این خانه دختری زندگی می کند که خرج مادرش را میدهد.
-
آن روز هم مثل هر روز دختر کنار خیابون منتظر ایستاده بود که ماشین مدل بالایی چند متر جلوترش ترمز کرد و مردی سرش را بیرون آورد و بدون اینکه دختر را ببیند با لحن احمقانه ای گفت :" بیا بالا خانوم! به توافق میرسیم! "دخترک حرکت کرد و سرش را داخل پنجره ی ماشین کرد...نگاهش با نگاه مرد گره خورد...چهره آشنا بود... ناخودآگاه دستش را گذاشت روی گونه هاش.جای یک بوسه روی صورتش میسوخت.
-
.
-
.

