تبليغاتX
.::THE To0th Of A Dead Man ::.

 
Mon 17 Jul 2006
آقای تولستوی، بفرما سیگار

  • سرم باز گیج میرود و تنه م سعی میکند نگهش دارد.می بندم و دوباره بازش میکنم.تاریکی خودش را چپانده روی نور چراغ رومیزی ای که روی تخت افتاده و من خودم را چپانده ام زیر فضای اتاق کم اکسیژنم. لعنتی ها عجب سمفونی راه انداخته اند.چرا تا حالا نفهمیده بودم از فرکانس صدای جیرجیرکهای شب بر خلاف سر ظهری هایش زاری میبارد.زار تر از صدای خش خش جاروکش شهرداری شیفت شب. زنی در خیابان میدود - نمی بینمش ولی حتما" میدود- و فحش مادر میدهد و من حوصله ی حدس زدن دلیلش را ندارم.روی کتابم قوز میکنم.ریه هایم که از بچگی یکی در میان وظایف حیاتیشان را می پیچاندند، چند ماهیست استراتژِی نابودی غافلگیرشان کرده و به گوه خوردن افتاده اند و من فقط به زور نوشته های خرچنگ قورباغه ی روان نویس پزشک دوست داشتنی و بورد تخصصی دارم از خارجه این کیسه های صورتی رنگ آویزان به نایم را به باز و بستن وا میدارم و خواب و بیداری ام را متر میکنم. نور روی صفحات تولستوی می ماسد.انا دیگر زیبا نیست، چمدانش را جمع کرده و منتظر ایستاده.چند دقیقه بعد سرش سردی آهن جلوی چرخهای قطار را لمس میکند و می میرد و خودش هم سرد میشود.لوکوموتیو سوت زنان نزدیک میشود.راننده ش حتما" یک مست اهل سن پطرزبورگست که بطر ویسکی اش را به سقف آویزان کرده.یک دقیقه، سی ثانیه، دو ثانیه و لبهای آنا له میشود و میچسبد به سطح داغ از اصطکاک چرخهای قطار و دیگر سکوت...فرونسکی خوابیده. تولستوی پیر، تو چه خوب میدانی چگونه مردان زشتی مثل خودت و مثل کارنین رابه عرش ببری.{دوست دخترم عصر زنگ زد و برایم آرزوی سلامتی کرد و من الآن یادم افتاد.حتما" وقتی سرش روی شانه های معشوق جدیدش چسبیده و او باموهایش ور میرود}شاید به همین خاطر است که کتابهایی که نویسنده ش زشت بوده را دوست دارم. سیلورستاین کچل را که یادت هست؟ پسرک شعرهایش گلهای بنفشه را با ادرارش آب میداد.روی تختم پهن میشوم و صدای جیرجیرش بلند میشود. سرم گیج میرود و تهوعم میزند به گلو و اسید معده م مخاطش را میسوزاند و میرود درون حفره بینی ام و آنجا میماند. سرفه ام میگیرد.می غلطم و نیم خیز میشوم.تخت همین جور جیر جیر میکند.همیشه از تختها وحشت داشتم که سرنوشت دنیا را همین تختها تعیین میکنند. جایی که اگر تک نفره باشد نیمی از عمر و تقربیا" همه ی تصمیمهای مهم را رویش میگذرانیم و میگیریم...قلبم آرامتر از همیشه مشغول انجام وظیفه ی خطیرش است و نمیداند گلبولهای قرمز خونم دیگر حال حمالی اکسیژن را ندارند. خنکی هوا با بوی شب بو ها و سمفونی جیرجیرکهایی که ریتمشان عجیب تند شده قاطی میشود.تصویر همینگوی جلوی پنجره ی رو به ساحل اتاقش در کوبا از ذهنم میگذرد.تصویر موسولینی چاق در حال هارت و پورت و تصویر دوست دختر مهربانم روی شانه ی معشوق جدیدش. تهوعم بالا میگیرد. تقریبا" تا سقف محوطه ی دهانیم.کیسه های آویزانم دارند روی هم میخوابند و بنفشی میگیرند. تنه م شل میشود و نوری که از لای مردمکهای گشادم رد میشد، توی اعصاب بیناییم گیر میکند و یک لحظه بعد هوا هم دیگر پایین رفتن یادش میرود.هی پسر...دستهایم را ستون میکنم و نهایت زورم را میزنم تا بلند شوم که... سه و نیم متر می پرم هوا و سرم میخورد به سقف. تعجبم را با خودم میکشم طرف تلفن. دارم شماره ی یکی - مثلا"دوست دختر مهربانم - را میگیرم که نگاهم میفتد به خود سردم که روی تخت خوابیده است و چیزهایی از دهانش خارج میشود و میریزد روی صفحه ی آخر تولستوی و لبهای به چرخ قطار چسبیده ی آنا. گیج میشوم . پاهایم راه میفتند طرف پنجره.جیرجیرکها آرام ولی متفاوت میخوانند.مرد جاروکش قوز کرده و یواشکی سیگاری آتش میزند.
  ساعت  10:6 | لینک ثابت  |   |  Send 2 Friends

 

onLoad and onUnload Example