Tue 12 Feb 2008
--
- برای دخترک کبریت فروش تقاطع فلسطین-کشاورز
- که در آن منفیِ دَه درجه شاید مادربزرگش را رویا می دید:
- یک شب فرستادیمون صف اول نبرد، بی کلاه خود و زره و پرچم سفید
- مای پاپَتی رو، از اصل که افتاده بودیم، از اسب هم انداختی
- یک پایمان گیر کرد در رکابش، بدون سر و بی افسار...
- حالا این روزها اسب میدود و
- شناسنامه هامان روی تاقچه، موریانه را میخورد
