Sat 23 Jul 2005
دختر اول دبیرستانی من
-
ظهر که برگشتی چشمانت خیس بود.مقنعه ی چروک و گچی ات هم ...به رویت نیاوردم. دعوا کرده بودی.حتما" باز دستت انداختند ...نه؟میدانم.چه بگویم.رویم سیاه.کاش میتوانستم آن چه میخواهی و می دانم و شرمت میشود بگویی تهیه کنم. ببخش که کفشهایت تنگست.زشتست و از چرم نیست.زمستان خیس آب میشود.میدانم.خودم جورابهای سیاه و خیست را ده بار وصله زده ام.میدانم دوست داری جورابهایت کوتاه و تور دار و سفید و نو باشند.ببخش که شبها نیستم تا درد دلهایت را برایم زمزمه کنی .میخواستم آنقدر کار کنم که احساس کمبود نکنیم ولی حیف که آن تصادف لعنتی...میشناسمت.بزرگت کرده ام.فکر کنم بدانم در مدرسه کسی به تو ایراد نخواهد گرفت که لاکهای ناخنهایت را با استون پاک کن.دستهایی که تابستان به رختشویی میروند لاک میخواهند چه کار؟ هیچوقت نتوانستم جلوی کار کردنت را بگیرم. میدانم چقدر دوست داری مقابل هم سن وسالهایت کم نیاوری.می دانم گوشی موبایل نداری تا بفهمی دوستانت از اس ام اس چه استفاده ای می کنند. - چرا دروغ بگویم من هم فقط در دست مهندس سرکارگر دیده ام...- می دانم در راه دبیرستان از متلک های پسرها در امانی.نگاهت هم نمی کنند.خدا را شکر.دخترکم...من آرزوهای گم شده ام را در تو جستجو نمیکنم.میخواهم خودت باشی.از یک بدبخت انتظار چه آرزوی دیگری میتوان داشت؟ راستی...راستی دخترم پولهایم را جمع کرده ام تا برایت مانتو بخرم.از همانها که همیشه دوست داشتی و پشتش بند داشت.مراعات مرا نکن.لازم نیست درس و مشقت را در دفترهای خط خورده ی سال گذشته ات بنویسی.نمیتوانم دفترهای لوکس برایت بخرم ولی نمیخواهم نمره ی تمیزی دفتر را از دست بدهی.
-
میدانم غذاهایی را که می پزم به خوبی غذاهای مادرت نیست.شور میشود.می سوزد.بلد نیستم.مادرت...میدانم دلت چقدر برایش تنگ است.من هم بی قرارم...ولی مطمئنم که روحش با ماست.چقدر سختست که بگویم همین دستپخت شلم شوربای مرا بخور تا مدیرتان به گودرفتگی چشمانت شک نکند.
-
دخترکم. حتی در کارگاه هم چهره ی معصومت روبروی چشمانم است. یاد شبهایی که مجبور بودیم کنار آن بخاری برقی درب داغان کز کنیم و ده تا لباس مردانه را روی هم بپوشیم تا سرمای اینجا اذیتمان نکند.قول میدهم دیگر هیچوقت نگذارم پول نفت عقب بیفتد... خانوم کوچولو! یادت هست آن موقع که هنوز بچه بودی و این پای لعنتی سالم بود، یک دستی بلندت میکردم و میگذاشتم روی شانه هایم تا بخوابی ؟ چه بگویم...اشکهای بابا خیلی وقتست که دیگر شور نیست.ولی داغ چرا...تا دلت بخواهد داغست.قدر بوسه های تو...
-
درس بخوان دخترکم ، بابا تا دم مرگ دوستت دارد...
