Fri 30 Oct 2009
Some Facts about TV theologies
-
در حجره نجاری ام مشغول ساختن خرت و پرت هستم که چند سرباز رومی وارد می شوند،یقه م را میگیرند و کشان کشان پیش پونتیوس پیلاطس می برند.حاکم اورشلیم بدون هر حاشیه رفتنی،میگوید آن کسی را که پارسال به صلیب کشیده اند یسوعای حقیقی نبوده.میگوید کاهنان معبد بعد از مکاشفات طولانی به مسیح بودن من شهادت داده اند.میگویم فرد کم مو و چاق و دائم الخمری مثل من نمیتواند پیغمبر باشد.حاکم خشمگین میشود و میگوید باید ریشه فتنه ناصریه را خشکاند و تا همینجا هم وقت را از دست داده اند.دستور میدهد صلیبی سوارم کرده و تا بالای تپه جلجتا مشایعتم کنند.حوالی غروب،با فرو رفتن متناوب میخها،خارشی را در الهامگاه قلبم احساس میکنم.صلیب را که برمیافرازند خارش شدیدتر میشود.یادم میاید سالهاست این خارش قلبی را تحمل میکنم و به وقایع عجیبی که پیرامونم رخ میداد بی توجه بوده ام.تا شب منتظر فرشته می مانم تا من را هم مثل آن مسیحِ اشتباهیِ قبلی نجات دهد.کسی نمیاید.مسیر تاریخ عوض میشود.