Sun 7 Mar 2010
Some facts about Righteous murders
-
خواب می بینم سی و چند سال است رییس یک بنگاه آدمکشی ام و قوانین ساده ای هم برای مشتری هایم دارم: هر کس را که خواستید در کوتاهترین زمان ممکن و با دریافت مبلغی وجه متناسب با اهمیت ماجرا، برایتان خواهیم کشت فقط به این شرط که نبودن آن شخص برای جامعه مفیدتر از بودنش باشد.با پشتوانه سی و چند سال کار شرافتمندانه بدون حتی یک شکست - طبق قوانین بنگاه اولین شکست مصادف با نابودی بنگاه خواهد بود- فردایش مردی سفیدپوش وارد دفترم میشود و قانعم میکند افرادی مثل من فقط هرج و مرج و آنارشی بوجود میاورند و گران ترین پیشنهاد ممکن را برای کشتن خودم به خودم آن هم ظرف یکماه میدهد.معامله انجام میشود و پس از ابلاغ حکم به ماموران بنگاه، تعقیب و گریز آغاز میشود.یکماه میگذرد و تمام ماموران خودم را که دنبالم بودند با زیرکی از بین میبرم.در دوراهی گیر میکنم: اگر کشته شوم بنگاه نابود میشود و اگر زنده بمانم طبق قوانین، بنگاه شکست خورده و نابود میشود.گیج میشوم.سرم را به دیوار میکوبم.برای دخترم گریه میکنم.فکرم درد میگیرد.سرانجام به شهر خودم برمیگردم.یک قرار با مرد سفیدپوش در قبرستان ماشینهای اوراق در حاشیه شهر میگذارم .او به خیال اینکه عملیات شکست خورده به هیچ چیز مشکوک نمیشود و برای تحویل گرفتن سند نابودی بنگاه سر قرار حاضر میشود...سی و هشت گلوله در تنش خالی میکنم و به دفتر برمیگردم تا بازسازی ساختار و اصلاح قوانین بنگاه را شروع کنم.در راه با خودم میگویم اینجا پاریسه لعنتی شوخی نیستش.
- پ.ن:اگر یاد جک لندن افتادید،اشتباه کردید.