Thu 26 Nov 2009
The Curious Case of Mr Mosquito

  • آقای پشه صبح یک روز بهاری، چند قطره دِئواِدرارانت به خودش پیف زد
  • پیلی های تنشو با وسواس صاف و صوف کرد و
  •  ۱۲ هزار جفت چشم مرکبش رو ده تا یکی چک کرد
  • وقت رفتن،خرطوم زنشو بوسید و پرید دنبال یک لقمه کپک حلال
  • چند دقیقه بعد که آسمون سیاه شد، پلک زنش پرید
  • هر چی خون می کیده بود، از زور استرس بالا آورد روی لاروهاش
  • رگبار که گرفت، آقای پشه افتاد تو عمیقترین دردسر عمر 8 روزه ش
  • اونقدر عمیق، که دیگه هیچوقت نتونست بیاد بالا؛
  • وقتی زنش فهمید، از شدت غصه همه ی لاروهاشو ریخت تو مستراح 
  • تا آخر عمرش هم دیگه هیچی تخم نذاشت.
  ساعت  18:53 | لینک ثابت   |  Send 2 Friends