باز از دور شبح رهگذری پیدا شد
من که عادت دارم
تن خسته ام پر از زخم قدمهایی هست،
که ز من می گذرند.
یادگاری فقط جاپایی ست،
که به من می ماند
--
یاد باد روزی را
که ز سر سادگی ام (یا شاید از داغ دلدادگی ام) پرسیدم:
--ای نسیم
این ره لعنت به کجا می راند؟!
هیچ داری خبر از عابر خسته ی من؟
و نسیم داد جواب :
که خدا می داند!
و خدا هم چنین داد جواب:
-- تو فقط جاده ای...چه به این حرف که کس دل به دلت بسپارد؟
تو برو شادی کن، که تنت زخم مسافر دارد
فطرتت نیست جز این
کافری گر که دلت، ذره ای عشق به عابر دارد
بودنت هست همین
نفسم سخت گرفت، دیگر هیچ نشنیدم
سینه ام داغ شد و سر ، سنگین
چشمها را بستم، خوابیدم...
--
باز از دور شبح رهگذری پیدا شد
من که عادت دارم...